<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ره توشه</title>
<link>https://rahtooshe.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 14 Sep 2016 05:03:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>زاویه دید</title>
<link>https://rahtooshe.blogfa.com/post/271</link>
<description>پارتنرم می‌خندد و می‌گوید خیلی بامزه است که همیشه آب را هول هولکی می‌خورم و آب می‌پرد گلویم و سرفه می‌کنم. مادرم با نگرانی می‌گوید دکتر برم این همه سرفه‌ کردن عادی نیست. خودم حتی متوجه نشده بودم زیاد سرفه می‌کنم.</description>
<pubDate>Wed, 14 Sep 2016 05:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahtooshe</dc:creator>
<guid>rahtooshe.blogfa.com/post/271</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات کودکی</title>
<link>https://rahtooshe.blogfa.com/post/270</link>
<description>به دوستانم سپرده‌ام وقتی شروع می‌کنم از «خاطرات کودکی‌»ام بگویم بلافاصله خفه‌ام کنند. به شوخی می‌گیرند و هر بار اجازه می‌دهند تا آخر خاطره جلو برم. هر بار یادآوری آن همه تلخی به هم می‌ریزدم و روزها و شب‌های آینده را برایم تلخ می‌کند تا کم‌کم ته‌نشین شود و فراموش شود. از بیرون به نظر کودکی وگذشته نرمال و شاید خوب و راحتی داشته‌ام ولی درونم چیزی کم بوده که جای خالی‌اش هرگز برایم پر نمی‌شود. با وجود این تصمیم گرفته‌ام برای پدر و مادرم دعوت‌نامه بفرستم و برای</description>
<pubDate>Thu, 16 Jun 2016 09:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahtooshe</dc:creator>
<guid>rahtooshe.blogfa.com/post/270</guid>
</item>
<item>
<title>رخوت</title>
<link>https://rahtooshe.blogfa.com/post/269</link>
<description>بعد از آن دوره‌ی دور تند دچار رخوت عجیبی شده‌ام! دلم نمی‌خواهد هیج‌کاری بکنم. کار زیاد دارم ولی استادم و ر‌‌ئیسم هر دو ظاهرا سرشان شلوغ است و پی‌گیر پروژه‌هایشان نیستند و من با خیال راحت روزها را به شب می‌رسانم با اندک ساعتی کار مفید. ساعت‌ها در طول روز می‌نشینم و مطلقا هیچ‌ کار مفیدی نمی‌کنم. گاهی کتاب می‌خوانم. راستش این روزها عذاب وجدان کارهای عقب مانده نبود می‌توانستم صبح تا شب کتاب بخوانم. دو روز پیش تا ساعت ۳ بعد از ظهر توی تخت بودم و کتاب می‌خواندم.</description>
<pubDate>Thu, 16 Jun 2016 08:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahtooshe</dc:creator>
<guid>rahtooshe.blogfa.com/post/269</guid>
</item>
<item>
<title>I do believe this</title>
<link>https://rahtooshe.blogfa.com/post/268</link>
<description>“There is a limit to the amount of misery and disarray you will put up with, for love, just as there is a limit to the amount of mess you can stand around a house. You can&apos;t know the limit beforehand, but you will know when you&apos;ve reached it. I believe this.” Alice Munro</description>
<pubDate>Fri, 27 May 2016 11:41:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahtooshe</dc:creator>
<guid>rahtooshe.blogfa.com/post/268</guid>
</item>
<item>
<title>شهرزاد</title>
<link>https://rahtooshe.blogfa.com/post/267</link>
<description>شهرزاد چقدر بده! دیالوگ‌ها مصنوعی، داستان اغراق شده، اتفاق‌ها کلیشه‌ای و تکراری، بازی‌ها مصنوعی... هر چقدر هم بازیگر بازیگر خوبی باشه وقتی خانه از پایبست ویران باشه کاریش نمیشه کرد. همه نوشیدنی‌ها هم که تو گیلاس سرو می‌شن! نمی‌دونم اون دوره از تاریخ همه چی رو از تو گیلاس می‌خوردن یا کارگردان خبر از آداب مشروب خوردن نداره! همه شخصیت‌ها هم به خوب و بد تفسیم شدن با اینکه آشکارا تلاش ناشیانه‌ای صورت گرفته که اینطور نباشه.</description>
<pubDate>Fri, 27 May 2016 11:06:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahtooshe</dc:creator>
<guid>rahtooshe.blogfa.com/post/267</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی روی دور تند</title>
<link>https://rahtooshe.blogfa.com/post/266</link>
<description>وقت‌هایی که فرصت نیست بنشینم و هیچ‌کار نکنم و نگران کارهای نکرده نباشم احساس می‌کنم زندگی‌ام افتاده روی دور تند. این دور تند را دوست ندارم. هرچند می‌دانم هربار هر چیزی در زندگی‌ام به دست آمده حاصل همین دورهای تند نفس‌گیر بوده ولی دلم برای وقت به بطالت گذراندن و عذاب وجدان نداشتن تنگ می‌شود. آمدم به یاد روزهای دور آرام اینجا چیزکی بنویسم و بروم.</description>
<pubDate>Sat, 09 Apr 2016 12:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahtooshe</dc:creator>
<guid>rahtooshe.blogfa.com/post/266</guid>
</item>
<item>
<title>A Word After a Word After a Word Is Power</title>
<link>https://rahtooshe.blogfa.com/post/265</link>
<description>دختر من روی زمین بازی می‌کند با حروف پلاستیکی، قرمز، آبی و زرد، یاد می‌گیرد چگونه درست بنویسد، هجی کند، چگونه با کلمات جادو کند. با خودم می‌اندیشم که چند زن خود را از داشتن دختر محروم کردند، خود را در اتاق‌های در بسته حبس کردند، پرده ها را کشیدند که بتوانند کلمه مصرف کنند. یک کودک شعر نیست، یک شعر کودک نیست. هرچند یا این یا آنی وجود ندارد. به آن داستان باز گردم از آن زن گرفتار در جنگ و در حال وضع حمل، ران‌های او گره خورده به‌هم به دست دشمن که نتوانست کودکش</description>
<pubDate>Sun, 17 Jan 2016 02:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahtooshe</dc:creator>
<guid>rahtooshe.blogfa.com/post/265</guid>
</item>
<item>
<title>نخستین سفرم باز آمدن بود</title>
<link>https://rahtooshe.blogfa.com/post/264</link>
<description>گاهی تصمیم می‌گیرم شروع کنم و به طور مرتب بنویسم. درباره هر چیزی، مخصوصا کتابی که می‌خوانم یا فیلمی که‌ می‌بینم. من آدم کم‌حرفی هستم و نظرم را به سختی درباره چیزی می‌گویم -غیر از چند دوست نزدیک که احتمالا گاهی کلافه‌شان می‌کنم از پرحرفی! بیشتر وقت‌ها وقتی کسی درباره چیزی نظرم را می‌پرسد می‌بینم تا به حال به آن موضوع فکر نکرده بودم، آنقدر که برایم بدیهی بوده قرار نیست درباره‌اش حرف بزنم زحمت این‌که درباره‌اش فکر کنم را هم به خودم نداده‌ بودم.</description>
<pubDate>Wed, 06 Jan 2016 08:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahtooshe</dc:creator>
<guid>rahtooshe.blogfa.com/post/264</guid>
</item>
<item>
<title>نبخشیدن</title>
<link>https://rahtooshe.blogfa.com/post/263</link>
<description>«نمی‌شود دست‌هایی را نگه‌داشت که امانت‌دار خوبی نیستند، نمی‌شود با کسی ماند که هرروز و هرساعت یادت بیندازد اشتباه کرده‌ای، نمی‌شود قاضی‌ای را دوست داشت که مجازاتت را تمام نمی‌کند، نه می‌بخشد و نه طناب را می‌کشد.» + این چند روز کتابی می‌خواندم درباره‌ بخشیدن. یک کتاب روانشناسی که تمرین می‌دهد برای اینکه کمکت کند با وضوح بیشتر گناهکار و خطایی را که مرتکب شده ببینی و تفسیر خودت از ماجرا را بشکافی تا بتوانی از خشمت بکاهی و گناهکار را ببخشی.</description>
<pubDate>Mon, 04 Jan 2016 12:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahtooshe</dc:creator>
<guid>rahtooshe.blogfa.com/post/263</guid>
</item>
<item>
<title>عصر یخبندان</title>
<link>https://rahtooshe.blogfa.com/post/262</link>
<description>دیگر داشتم قطع امید می‌کردم از فیلم‌های ایرانی که یک فیلم خوب دیدم بالاخره؛ فیلم با داستان خوب، بازی‌های خوب و شخصیت‌های ملموس و باورپذیر. خوب به مشکلات اجتماعی اشاره کرده بود، بی‌اینکه تلخی خیانت یا فقر و بدبختی را توی چشم بیننده فروکند. اولین فیلمی بود که از مصطفی کیایی دیدم. فرصت داشتم فیلم‌های دیگرش را هم می‌بینم. به نظر می‌آید می‌داند چه می‌خواهد بگوید و خوب از عهده گفتنش برمی‌آید.</description>
<pubDate>Mon, 04 Jan 2016 07:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rahtooshe</dc:creator>
<guid>rahtooshe.blogfa.com/post/262</guid>
</item>
</channel>
</rss>
