۱.
بیشتر
از ۵ سال دوستدختر یکی از دوستهای مشترکمان بود و به من نگفته بود؛ دوستی
که حتی جزئیات بیشتر رابطههای من را هم میدانست. اگر میگفت من چه میکردم؟ هیچ.
نه قضاوت میکردم، نه حکم میدادم و نه تا وقتی نظرم را درمورد طرفش خواسته
چیزی میگفتم. دهنلق هم نیستم. حریم خصوصی آدمها را هم میشناسم و میفهمم به هر
دلیل گاهی درباره بعضی چیزها با نزدیکترینهایت هم نمیخواهی حرف بزنی. ولی پنهانکاری
فرق دارد با اینها که گفتم. این پنهانکاری معنیاش اعتماد نداشتن نیست که اگر بود
راحتتر میتوانستم با آن کنار بیایم. دقیقترین معادلاش این است که «به تو
ربطی ندارد» و این یعنی من و تو آنقدرها که تو فکر میکنی «ما» نیستیم و تو تنهاتر
از آنی که فکرش را میکردی.
۲.
دردناکترین از آن است که بتوانم بنویسماش. باشد برای وقتی که کمی ته نشین شده. از زخمهای تازه و زخمهای کهنهی تازه دهن باز کرده نمیتوانم بنویسیم؛ باشد
برای وقتی که باور کردنش کمی راحتتر شده باشد.
۳.
حالا چرا اینها را مینویسم؟ ناراحتم از اینکه میبینم من محرم عزیزانی که همیشه
محرمم بودهاند نیستم؟ سرخوردهام از اینکه نتوانستهام «ما بودن» را با گروه
کوچک نزدیکانم تمرین کنم؟ همهی اینها هست و در کنارشان چیزی که بیشتر میترساندم
این است که من هم کمکم دارم مثل آنها میشوم. میدانی بیشتر رفتارهای زشت
آدمها را اطرافیانشان -نزدیکترینها و عزیزترینهاشان- میسازند. هر رفتار
زشتی که تکرار میشود بالاخره وادارت میکند به یک عکسالعمل زشت که ناگزیر باید
تکرارش کنی و کمکم به عادت همیشگیات تبدیل میشود. عزیزترینهایم کمکم
مرا به کسی که دوستاش ندارم تبدیل میکنند و من هر چه مقاومت میکنم انگار فایدهای
ندارد، فقط اتفاقی که قرار است بیفتد را به تاخیر میاندازم تا بار دیگر با زخمی
تازه همه چیز از نو شروع شود.