A Word After a Word After a Word Is Power

دختر من روی زمین بازی می‌کند
با حروف پلاستیکی،
قرمز، آبی و زرد،
یاد می‌گیرد چگونه درست بنویسد،
هجی کند،
چگونه با کلمات جادو کند.

با خودم می‌اندیشم که چند زن
خود را از داشتن دختر محروم کردند،
خود را در اتاق‌های در بسته حبس کردند،
پرده ها را کشیدند
که بتوانند کلمه مصرف کنند.

یک کودک شعر نیست،
یک شعر کودک نیست.
هرچند
یا این یا آنی وجود ندارد.

به آن داستان باز گردم
از آن زن گرفتار در جنگ
و در حال وضع حمل، ران‌های او گره خورده به‌هم
به دست دشمن
که نتوانست کودکش را متولد کند.

مادربزرگ: ساحره در آتش،
دهان او با چرم بسته شده
تا کلمات خفه شوند.

کلمه بعد از کلمه
بعد از کلمه قدرت است.

در نقطه‌ای که زبان ترک می‌کند
زهدان را، در نقطه‌ای که
سنگ می‌شکند و باز می‌شود و تاریکی
مانند خون از آن شره می‌کند، در
نقطه ذوب سنگ خارا
زمانی که استخوان‌ها می‌فهمند
توخالی هستند و کلمه
شکافته می‌شود و دو چندان می‌شود و سخن می‌گوید
از حقیقت و تن
به خودی خود یک دهان می‌شود.

این یک استعاره است.

چگونه نوشتن یاد می‌گیرید؟
خون، آسمان و خورشید،
اول نام خود را،
اولین نامگذاری خود را، نام کوچک خود را،
اولین کلمه خود را.

 

My daughter plays on the floor
with plastic letters,
red, blue & hard yellow,
learning how to spell,
spelling,
how to make spells.

I wonder how many women
denied themselves daughters,
closed themselves in rooms,
drew the curtains
so they could mainline words.

A child is not a poem,
a poem is not a child.
there is no either/or.
However.

I return to the story
of the woman caught in the war
& in labour, her thighs tied
together by the enemy
so she could not give birth.

Ancestress: the burning witch,
her mouth covered by leather
to strangle words.

A word after a word
after a word is power.

At the point where language falls away
from the hot bones, at the point
where the rock breaks open and darkness
flows out of it like blood, at
the melting point of granite
when the bones know
they are hollow & the word
splits & doubles & speaks
the truth & the body
itself becomes a mouth.

This is a metaphor.

How do you learn to spell?
Blood, sky & the sun,
your own name first,
your first naming, your first name,
your first word. 

Margaret Atwood

داره می‌باره باروون و تو نیستی...

دلتنگ رهایی‌ام

در من  یک محکوم به حبس ابد
پیر و خمیده
با ذره‌بینی در دست
نقشه‌های فرار را مرور می‌کند!

«رسول یونان»

جاده‌های بی‌پایان را دوست دارم

این شهر
شهر قصه‌های مادربزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده‌ام
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی‌کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می‌گریزد
از گم شدن نمی‌ترسد.

«رسول یونان»

خوب بخواب
نیمه‌های شب می‌آیم
خیال می‌کنی خواب می‌بینی
یا خواب می‌بینی خیال می‌کنی
به خواب تو خواهم رفت
می‌آورم تو را به خواب خودم
آنجا بیدارت می‌کنم
عریانت می‌کنم از پیراهن تنهایی‌ات
می‌پوشانمت با عریانی‌ام
در گوشت نجوا می‌کنم نامت را
به نام می‌خوانی‌ام

حرف‌حرف نفس‌هایت را
نفس‌نفس هجی می‌کنم
تو کلماتم را به بازی می‌گیری
من با کلمات تو بازی می‌کنم
تو با لبان من حرف می‌زنی
من جمله‌ی تو را می‌بوسم

و سرانجام
شعرم را خواهم نوشت
شعری که در بندبندش
دردی نشانده‌ام که می‌دانی

تو حفظش می‌کنی
تا زمانی
که با فریادی از درد
آن را بخوانی

آن هنگام
شعر ما
متولد خواهد شد


شهاب مقربین

«سوت زدن در تاریکی»
نشر چشمه

عاشقانت نخواهند ماند
یکی یکی می‌روند

محو می‌شوند

هر بوسه که بر یکی
می‌زنی
شلیکی به دیگری‌ست

یک به یک خواهند رفت
تنها یکی خواهد ماند

که
از همه قوی‌تر است
یکی که مدام دور و برت پرسه می‌زند

من؟
نه
آخرین شلیکت
کار مرا نیز ساخته است

تنها یکی خواهد ماند
که از من قوی‌تر است

روبه
رویت خواهد نشست
به چشمانت زل خواهد زد

و تو را از او گریزی نیست

از دیربازی می‌شناسمش
نامش تنهایی است


شهاب مقربین

«سوت زدن در تاریکی»
نشر چشمه

حرف‌هایی با عقاب خانگی همسایه


پاییز در راه است "کایابای
"!
دوباره قصه‌ات
مردان کافه را دور هم جمع می‌کند

به شب‌ها درازا می‌بخشد
و ما باز باید هر صبح
پرهای تو را از روی میز جمع کنیم

کمی به فکر خودت باش!
این قدر در کنایه‌ها و استعاره‌ها آشیانه مکن
آسیب می‌بینی

همیشه گلوله از سرب نیست
گاه لبخندی‌ست آلوده به تحقیر

بی‌آنکه بفهمی
در خون خود غرق می‌شوی
پرواز کن برو
بگریز از این مه
بگریز از دهان مردم
بگریز از دایره‌ی ماه تلخی که بر پنجره‌ها تابیده است
!

هی کایابای!
اگر آسمان و کوه تو را از یاد برده‌اند
تو آنها را به خاطر بیاور
!
به خاطر بیاور جولانگاه‌های آبی را
شکوه صخره‌ها را
و بگذار خاطره‌ها‌یی که

از نیاکانت به ارث رسیده‌اند
دوباره جان بگیرند و
تو را از اینجا ببرند
خاطره‌ها
ستاره‌های نیمه شب تابستانند و

سفیدی خرگوشان نیمروز،
بال پروازند خاطره‌ها
و فرصت تنفس بر فراز روزهای شگفت
می‌شنوی کایابای
!
یا گوش‌هایت سنگین شده؟
!
حیف است عقابی مثل تو
در این حیاط کوچک حرام شود
به چه دلخوش کرده‌ای!؟
به این درختان غبارآلود
این‌ها، خود از جنگل دور افتاده‌اند
و یا به این پله‌های مرمر
این‌ها را
جای صخره‌های کوه به تو قالب کرده‌اند
.

کدام خرگوش مقدس تو را نفرین کرد
که این چنین به دام افتادی؟
!
آتش آه کدام کبوتر ممنوع
جرات پروازت را خاکستر کرده است؟
!
حوصله‌ام را سر بردی کایابای
!
چرا کاری نمی‌کنی
سایه‌ات بر دیوار چیزی کم دارد
چیزی شبیه پرنده بودن
لااقل
پرواز را از مگس‌ها بیاموز
!

حماقت نام دیگر سادگی نیست
شکل غم انگیز نیاندیشیدن است

احمق نباش مرد
!
عقاب نباید
خود را با مرغ خانگی اشتباه بگیرد
.
کمی بیندیش
!
نخست به آزادی
به همان نسیم دل‌انگیز
که زیر بالت می‌پیچد و

تو را به اوج‌ها می‌برد
و بعد به مردن
در برابر دوربین‌ها و چشم‌ها
...
تو نباید اینگونه بمیری
مرگی اینچنین تلخ شایسته تو نیست
!

زندان، تعبیر کابوس‌هاست
سعی کن رویاهای خوب ببینی
!
تا فردا صبح
دیوارها، مثل درهای کشویی
کنار بروند و
بی‌پایانی دنیا را نشانت بدهند
.

هی کالای ارزان قیمت بازار آسمان!
چه ارزان خود را فروختی
گوشت یخ زده بهای تو نبود
بهای تو نبود
لبخندهای گاه به گاه آن مرد قد کوتاه
-
صاحبت را می‌گویم-
دیروز قسمتی از آسمان بودی
امروز ذره‌ای از خاک
به سرنوشت آدم‌ها دچار شدی دوست من
!
کوچک شدی
به پهنه‌ی این تیرگی
مواظب باش گم نشوی
!
که تیرگی ادامه‌ی طبیعی آبی‌ها نیست
.
هی کایابای
عقاب خانگی همسایه
!
زندگی در اعماق عادت‌ها
هیچ فرقی با مرگ ندارد
تو مرده‌ای
فقط معنای مرگ را نمی‌دانی
!


رسول یونان

«مرده‌ای به کشتن ما می‌آید
»
انتشارات افکار

ما سه نفر بودیم

من،

      باران

                و جای خالی تو...


محسن نظارت

از تهی سرشار،
جویبار لحظه‌ها جاریست.

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، و اندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را می‌شناسم من.
زندگی را دوست می‌دارم؛
مرگ را دشمن.
وای، اما-با که باید گفت این؟- من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.

جویبار لحظه‌ها جاریست.


م.امید


تو

هیچ کاری برای من نکردی

جز این که چاقویی را که توی پهلویم فرو رفته بود، دربیاوری

بشویی

و دوباره بگذاری سر جایش

همان جا

درست در پهلوی راستم
!

«حدیث لزر غلامی»

هر شب دیر می‌رفتم به خانه
اعتراض داشتم
        به حکومت پدر
به تفنگ برنو
به قل‌قل قلیان‌ها
             و روز را بلندتر می‌خواستم
او یک شب عصبانی شد
و فردای آن شب
مرا صبح خیلی زود از خواب بیدار کرد
                             که نباید می‌کرد
حالا من، سالهاست
              در خواب راه می‌روم...

«رسول یونان»


***

نمی‌دانم چرا شعرهای این کتاب را که می‌خواندم یادم افتاد من هیچ نگفته‌ام و روزی که دیگر نباشم همه‌ی حرف‌های نگفته‌ام برای همیشه نگفته باقی می‌مانند. فکر کردم بهتر است شروع کنم بنویسمشان. می‌دانم قرار نیست فوق‌العاده باشند. قرار نیست چیزهایی بگویم که هیچ‌کس نمی‌داند و هیچ‌کس تجربه‌شان نکرده. می‌خواهم بنویسمشان تا راحت شوم. شده با نوشتن چیزی آرام گرفته‌ام، گیرم که کسی نخوانده و قرار هم نیست بخواندشان، ولی نوشته‌ام و راحت شده‌ام و این خودش کم نیست.

در آینه

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

آیدا در آینه
شاملو

We were too young

Hello my love
It's getting cold on this island
I'm sad alone
I'm so sad on my own
The truth is
We were much too young
Now I'm looking for you
Or anyone like you

We said goodbye
With the smile on our faces
Now you're alone
You're so sad on your own
The truth is
We run out of time
Now you’re looking for me
Or anyone like me

 + +

We've been alone too long


Ah baby
let's get married
we've been alone too long
let's be alone together
let's see if we're that strong

Y
e
a
h
 let's do something crazy

something absolutely wrong

While we're waiting
for the miracle
 for the miracle to come...


"Waiting for the Miracle"
Leonard Cohen

3

گردون نگری ز قد فرسوده ماست
جيحون اثری ز اشک پالوده ماست
دوزخ  شرری ز رنج بيهوده ماست
فردوس دمی ز بخت آسوده ماست

ما افتاده‌ایم
به جاده‌ای که دوست می‌داشتیم
 و جاده ما را برد
برد به جایی که دوست نمی‌داشتیم
...

روی ماهت را از دور می‌بوسم

پای هر نامه هنوز
می‌نویسم روی ماهت را
از دور می‌بوسم

اما تو هیچ شباهتی
به ماه نداری
از سیب که بگذریم
فقط شبیه آخرین عکسی هستی
که از تو دریافت کرده‌ام

زنی نسبتن بالابلند
با چهل و اندی سال
که می‌پوشاند هر بامداد
کِرِم کم‌رنگی
خطوط ریز کنار چشمانش را

عکس پنهان‌کارت بیش از این
نم پس نمی‌دهد
و رو نمی‌کند غمی را
که پشت آرایشی ملایم
پنهان کرده‌ای
اما نگاه بی پرده‌ات به من
که سال‌ها مشق چشم‌های تو را نوشته‌ام
می‌گوید در آن سوی دنیا
و دور از دست‌های من
رسیده‌تر از سیبی شده‌ای
که حوا
به دست آدم داد.

خنده در برف
عباس صفاری
انتشارات مروارید

همزاد عاشقان جهان

هر چند عاشقان قدیمی
از روزگار پیشین
تا حال
از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بوده‌اند
اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه‌ی کوچک
بر پله‌های سنگی دانشگاه
و میله‌های سرد و فلزی
گل داد و سبز شد
آن روز، روز چندم اردی‌بهشت
یا چند‌شنبه بود
نمی‌دانم
آن روز هر چه بود
از روزهای آخر پاییز
یا آخر زمستان
فرقی نمی‌کند
زیرا
ما هر دو در بهار
- در یک بهار -
چشم به دنیا گشوده‌ایم
ما هر دو
در یک بهار چشم به هم دوختیم
آن گاه ناگهان
متولد شدیم و نام تازه‌ای
بر خودگذاشتیم
فرقی نمی‌کند
آن فصل
- فصلی که می توان متولد شد -
حتما بهار باید باشد
و نام تازه‌ی ما، حتما
دیوانه وار باید باشد
فرقی نمی‌کند
امروز هم
ما هر چه بوده‌ایم، همانیم
ما باز می‌توانیم هر روز ناگهان متولد شویم
ما
همزاد عاشقان جهانیم ...

قیصر امین پور

آرزوها

اول از همه برايت آرزو مي‌كنم كه عاشق شوي،
و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد،
و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد
اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار
برخي نادوست و برخي دوستدار
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي
نه كم و نه زياد
درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد
تا كه زياده به خود غره نشوي.

و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري
تا در لحظات سخت،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي‌كنند
چون اين كار ساده‌اي است،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي‌كنند
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوارم اگر جوان هستي،
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي،
و اگر پيري، تسليم نا اميدي نشوي
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم سگي را نوازش كني، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر مي‌دهد
چراكه به اين طريق، احساس زيبايي خواهي يافت
به رايگان.

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني
هر چند خرد بوده باشد
و با روييدنش همراه شوي،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي، زيرا در عمل به آن نيازمندي
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي:
" اين مال من است "،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!

و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي،
كه اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بي آغازيد

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم...

«ويكتور هوگو»


پ.ن. آرزوهای بالا متن یک ایمیل بود که از دوستی گرفته بودم و خیلی دوستشان داشتم ولی راستش نمی‌دانم واقعا آرزوهای ویکتور هوگو هستند یا نه!

یک جفت چشم از من
یک جفت چشم از تو
یک جفت دست از من
یک خرمن گیسو از تو
شبی مرا مهمان کن
      مهمان چشم‌هایت
         و خرمن گیسویت
         دست از من
            دامن از تو

 

اصلان پاشا
سایه‌ی نقره‌ای،‌شعر اقوام ایرانی/آذری
گردآوری و برگردان: رسول یونان
نشر مشکی

به خواب، نه
به رویا‌هایم می‌روم!
آن‌جا
هرچه‌قدر که دلم بخواهد
زندگی خواهم کرد
وقتی بیدار بودم
      هرگز زندگی نکردم.
رویاهای قشنگ و تازه.
فریب خوردن
با دوست داشتن
و دوست داشته شدن.
این همه سال
نتوانسته بودم به عشق تکیه کنم...


شعرهای عزیر نسین
برگردان: رسول یونان
نشر مشکی

 
درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت
ورنه من
داشتم آرام
تا آرام جانی داشتم

+

صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب‌ها در سینه‌ام می‌دوی

کافی‌است کمی خسته شوی
کافی‌ست بایستی.

***

پرواز هم
دیگر رویای آن پرنده نبود

دانه‌دانه پرهایش را چید
تا بر این بالش
خواب دیگری ببیند.

***

ما
کاشفان کوچه‌های بن‌بستیم
حرف‌های خسته داریم

این‌بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند

***

گرگ، شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه‌تکه می‌کند

بلند شو پسرم!
این قصه برای نخوابیدن است.

***

هر روز پرده را کنار می‌زنیم
و خورشید را در آسمان
به خاطر می‌آوریم
...
کبریت بکش
تا ستاره‌ای به شب اضافه کنیم
و خیره شو
به مردمان تنهایی
که در آسمان سیگار می‌کشند


بخش‌هایی از شعرهای «گروس عبدالملکیان»، از مجموعه شعر «سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند»، نشر مروارید


سال ِ بد
سال ِ باد
سال ِ اشک
سال ِ شک.
سال ِ روزهاي ِ دراز و استقامت‌هاي ِ کم
سالي که غرور گدائي کرد.
 

این‌ها همه حکایت امسال ماست؟ 

زنده‌گي دام نيست
عشق دام نيست
حتا مرگ دام نيست

برای همین‌هاست که هنوز تسلیم نشده‌ام؟

من عشق‌ام را در سال ِ بد يافتم
که مي‌گويد «مايوس نباش»؟
من اميدم را در ياس يافتم
مهتاب‌ام را در شب
عشق‌ام را در سال ِ بد يافتم
و هنگامي که داشتم خاکستر مي‌شدم
گُر گرفتم.

.
.
.

همه‌ی این سالها پاییزها این‌طور همرنگ غروب‌ بودند و من نمی‌دانستم؟

3

رسیده ام
به قلب پاییز و ناگهان
باورم نمی شود
که همچنان بی تو
در این جهان
پرسه می زنم...

«کتایون آموزگار»

1

پاییز
فصل مناسبی است
جان می‌دهد برای عشق‌های بی‌فرجام
فقط کافی است
پنجراه‌ای باشد
و خیالی آسوده‌تر از
چرخ فلکی در باران
...

«عباس صفاری»

حکایت همه‌ی این شب‌ها که گذشت، که می‌گذرد...

به من نخند ماه!
كه پاورچين پاورچين
از كنار دلم می‌گذرم.
زير ِ دنده‌های چپم
پلنگی خوابيده است
به بزرگی ِ ابری كه تو را می‌پوشاند و باران نمی‌شود!

«آسیه امینی»

 

افسانه‌ای چینی چنین است که: پلنگ‌های وحشی و دست‌نیافتنی، همگی به یک نوع می‌میرند. هنگامی که پلنگ‌ها به بلوغ کامل می‌رسند و به هر چه خواستند رسیدند؛ بر مرتفع‌ترین نقطه ممکن می‌روند و برای بدست آوردن  آنچه تا حال طعم مرگ آفرین پنجه‌شان را نچشیده تلاش می‌کنند. آری ماه را نشانه می‌روند. دورخیزی می‌کنند و جهش...

جرات دیوانگی

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی…
آه…
مردن چقدر حوصله می‌خواهد
بی‌آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی‌حس مرگ زیسته باشی!
انگار این سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم

احساس می‌کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می‌شوم!
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب‌تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی
بد نیست
حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم‌های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبیه من است!
آه ای شباهت دور!
ای چشم‌های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم
بگذار…
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!

«قیصر امین‌پور»

من عاقبت از اینجا خواهم رفت؟


من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید.

دیری است٬
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پر کرده ام٬ ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخد
خود را به کاروان برسانم.

اما٬
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت٬
این فال را برای دلم دید.

«دکتر شفیعی کدکنی»

 ***

از یاسی می‌پرسم آیلس را چطوری می‌نویسند؟

- آی ای اِل تی اِس

برای ساعت ۱۱ وقت می‌گیرم که برای بار چهارم در ۸ ماه گذشته بروم مصاحبه‌ و ثبت نام در آموزگاه زبانی که یکی از دوستان معرفی کرده. نتیجه آن‌چنان بد نیست؛ ترم سه و چهار و پنج مقدماتی را که بخوانم می‌توانم کلاسهای آیلس را شروع کنم. فرصت به خودم نمی‌دهم که فکر کنم و یادم بیفتد وقت ندارم و رئیس امکان ندارد قبول کند من سه روز در هفته ساعت ۴:۳۰ تعطیل کنم و سر کلاس بروم. این بار خودم پا پس نمی‌کشم؛ آن‌ها سرشان شلوغ است و جا برای من ندارند و می‌گویند آخر هفته‌ی بعد تماس بگیرم که اگر جا داشتند ثبت نام‌ام کنند. با این‌که می‌ترسم تا آن موقع هوای رفتن دوباره از سرم بیفتد ولی انگار چاره‌ی دیگری ندارم جز صبر و تلاش برای این‌که خودم را در همین جو نگه‌دارم ...

زیادی شلوغش کرده‌ام؛ می‌دانم. من هیچ وقت درباره‌ی رفتن جدی نبودم -شاید هنوز هم نیستم- و می‌دانم تا امروز ماندنم درست بوده، فقط مشکلم این است که مطمئن نیستم بعد از این همچنان اینجا ماندن گزینه‌ی درستی برای من باشد. برای خلاص شدن از این وسوسه‌ی لعنتیِ رفتن، هربار که می‌خواهم شروع ‌کنم فکر می‌کنم این بار تا آخر راهی که می‌توانم می‌روم؛ یا می‌روم و می‌مانم. یا تجربه می‌کنم و بر‌می‌گردم و می‌فهمم وسوسه‌ی بی‌خودی بوده و این همه سال الکی خودم را سرزنش کرده بودم. یا کم می‌آورم و خیالم راحت می‌شود که من آدم رفتن نیستم، می‌مانم و همین‌جا به زندگی عادی خودم ادامه می‌دهم.

برای من همیشه کفه‌ی ماندن سنگین‌تر بوده و هر چند ماه یک‌بار -بسته به اوضاع کشور و شرایط خودم و گاهی مثل این دفعه جوگیر شدن- که تصمیم به رفتن می‌گیرم خیلی زود منصرف می‌شوم. خوب می‌دانم این بار هم امکان عملی شدن این‌ گزینه‌ی آخر از همه بیشتر است. با این حال باز هم نمی‌خواهم اینقدر راحت تسلیم شوم، شاید این بار بشود با «نمی‌توانم»ها و «نمی‌خواهم»هایم مبارزه ‌کنم.

تا چه پیش آید... 

حتما چشم به راهم نیستی
که رد نگاهت را
سر هیچ چهارراهی نمی‌بینم.

«کبریت خیس-عباس صفاری»

پ.ن. می‌گویند به همین حس‌های پنجگانه‌ی شناخته‌شده هم نباید اعتماد کنی مانده‌ام با این حس‌ نمی‌دانم چندم لعنتی چه کنم؟!

۱.

از تو گسسته‌ام دیگر
و آتش درونم را  آرامشی است اینک.
دشمن جاودانی‌ام اکنون باید یاد بگیری  
چگونه با تمامی قلب عاشق باشی. 

من اینک رها شده‌ام، با زندگی‌ای آسوده
خوابی سنگین خواهم کرد
تا شَهرت با هَیابانگِ کرکننده‌ی خود
سپیده دمان برایم شادی آورد. 

نه نیاز به دعایت دارم
نه انتظار نگاهی به وداع.
بادهای ملایم، التهاب جان را فرو می‌نشانند.
و برگ‌های پاییزی آن را می‌پوشاند. 

جدایی از تو هدیه‌ای است،
فراموشی ِ تو نعمتی.
اما عزیز من، آیا زنی دیگر
صلیبی را که من بر زمین نهاده‌ام بر دوش خواهد کشید؟

۲.

خاطره اى در درونم است
چون سنگى سپيد درون چاهى.
سر ستيز با آن ندارم توانش را نيز:
برايم شادى است و اندوه. 

در چشمانم خيره شود اگر كسى
آن را خواهد ديد.
غمگين‌تر از آنى خواهد شد
كه داستانى اندوه‌زا شنيده است.

مى‌دانم خدايان انسان را
بدل به شيئى مي‌كنند بى آنكه روح را از او برگيرند
تو نيز بدل به سنگى شده‌اى در درون من
تا اندوه را جاودانه سازى.

«آنا آخماتووا»
ترجمه احمد پوری

 

 پ.ن:
دلتنگی که سراغت می‌آید همه خاطره‌ها را زیر و رو می‌کند تا بهانه‌ای برای سرزده آمدنش پیدا کند و پیدا هم می‌کند؛ بعد تو می‌مانی و حرفهایی که به گفتن نمی‌آیند. شاید بروی سراغ شعر‌ها و نوشته‌های دیگران که بتوانی از زبان آنها حرف‌هایی که روی دلت سنگینی می‌کنند پیدا کنی و به خیالت پیدا هم می‌کنی. ولی هنوز چیزی هست ته گلویت، چیزهایی هست آن تهِ‌تهِ دلت که قرار نیست با این حرف‌ها بیرون بریزد. خوب می‌دانی این حرف‌ها حرف‌های خودِخودت نیست و چون تو نمی‌توانی بنویسی‌شان قرار است برای همیشه ناگفته بمانند.

مقصد و یک تب زودگذر

مقصد
سوءتفاهمی
ازلی است
جاده
شعبده‌بازی حرفه‌ای
که ما را
با ترفند‌های پر پیچ و تابش
از هیچ
به پوچ
می‌برد
و بازمی‌گرداند.

«دوربین قدیمی - عباس صفاری»

***

دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده‌ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی‌شود
آدها با همان خونسردی که آمده‌اند
چمدانشان را می‌بندند
و ناپیدید می‌شوند
یکی در مه
   یکی در غبار
      یکی در باران
         یکی در باد
و بی‌رحم‌ترینشان در برف.
آنچه بر جا می‌ماند
رد پایی است
و خاطره‌ای که هر از گاه
پس می‌زند مثل نسیم سحر
پرده اتاقت را.

«کبریت خیس – عباس صفاری»

روبروی من
پرنده‌ایست که بال‌هایش را
در تمرین پرواز
گم کرده است!

«مهرانگیز رساپور»

a pair of us

    

I'm Nobody! Who are you?

Are you-Nobody-too?

Then there's a pair of us!

Dont tell! they'd banish us-you know!

 

How dreary-to be-Somebody!

How public-like a Frog-

To tell your name-the livelong June

To an admiring Bog!

 

Emily Dickinson

 

دیوار تنهایی

 

امشب در تنهایی خودم

دیواری می‌سازم به بلندای حضورت

که فاصله‌ای باشد میان من و تو

                     تا تو را از من

           و مرا از یک دنیا آرزوهای بی‌پایان

                                               رها سازد.

 

 مینا صادقی

«سطرهای سپید»- انتشارات مفتون همدانی

 

رفتار من عادی است

 

رفتار من عادی است

اما نمی­دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می­بیند

از دور می­گوید:

                        این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی­های ساده

و با همان امضا، همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام...

 

ادامه نوشته

من خاموش هستم
همچون کسی
که از راه دوری دوان
آمده‌ است
و قبل از گفتن راز خود،
با جهان
و هر چه در اوست
ناآشناست.

 

«بیژن جلالی»

حوصله‌ی نوشتن‌اش در من نيست!

 

زنجير از پیِ زنجير اگر بوده
بسيار گسسته‌ای،
حرف از پیِ حرف اگر بوده
بسيار شنيده‌ای،
درد از پیِ درد اگر بوده،
بسيار کشيده‌ای.
ديگر چه می‌خواهی از چند و چون چيزی
که گاه هست و گاه نيست.

«سید علی صالحی»

 

شهامت گل را،

به تقدیس بنشینیم

هنوز می‌روید!

 

«مهرانگیز رساپور»

 

حرفی دارم...

 

حرفی دارم

که تاکنون

آن را ننوشته‌ام

زیرا سفید‌تر از کاغذ‌هاست.

 

«بیژن جلالی»

 

...

 

دوستش می دارم

چرا که می شناسمش،

                  به دوستی و یگانگی.

-شهر

همه بیگانگی و عداوت است.-

 

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را درمی یابم.

 

 

اندوهش

   غروبی دل گیر است

                              در غربت و تنهایی.

هم چنان که شادی اش

طلوع همه آفتاب هاست

...

 

 

«شاملو»

 

یاغی

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی؛ نه سروری
نه هماوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است.
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است.
این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه تدبیری است؟
من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر

 

من سرودی تازه می خواهم
جنبشی؛ شوری؛ نشاطی، نغمه ای، فریادهایی تازه می جویم
من به هر آیین و مسلک کو، کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر
من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم کشت
من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم

 

کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مخاک خویشتن خاموش!
نیستم شبکور که از خورشید روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا، یکزمان ساکت نمی مانم.
با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویش
من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز
جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست
موج بی تابم که بر ساحل صدفهای پری می آورم همراه
کرم خاکی نیستم. من آفتابم.
جویبارم، موج بی تابم،

 

تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن؟
تا به چند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن؟
شهپر ما آسمانی را به زیر چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابی را به خواری در حریم ریشخندش داشت
گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما پر بود
زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما
چو بید از باد می لرزید
اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمینگیری؟
اینک آن همبستری با دختر خورشید
و این همخوابگی با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد،
گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد

 

زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی"
ز جنبش وا نماند.
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد.

 

زندگی همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد.
در ملال آبگیرش غنچه لبخند می میرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند.
مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند.
من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طور یک آغاز.
بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان است.

 

من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم.
من سرودی تازه خواهم خواند، کش گوش کسی نشنیده باشد.
من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن
من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن
من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه می خواهم.


قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد.
سینه ام با هر نفس یک شوق، یا یک درد بی اندازه می خواهد
من زبانم لال- حتی یک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستیدن، نمی خواهم.
من خدای تازه می خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی را
من به ناموس قرون بردگیها یاغیم
یاغیم من، یاغیم من. گو بگیرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
گو بسنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند
من از این پس یاغیم، من یاغیم، من یاغیم دیگر...

دکتر هوشنگ شفا

 

 

اینجا می تونی گوش بدی ولی این شعر را باید داااااااااد بزنی بخونی....

 

 

عید آمد...

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

 

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

 

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

 

عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

 

ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل

کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا

 

قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد

ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا

 

خاموش که سرمستم بربست کسی دستم

اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

سلام

سلام

حال همه ی پرنده ها خوب است

فقط خیال کوچ پرستوها

گاهی

دستمالم را مرطوب می کند

حالا حتمن باید از چیزی بنویسم

مثلن خاطره ای ـ رویایی

ویا حتا گلا یه ای

اما تا یادم نرفته بنویسم

زمین اینجا کنار من نشسته

وپاهایش را به اندازه ی تمام گلیم های جهان

درازتر کرده !

ومن چقدر نگرانم

بگذریم

حالا اگر قرار باشد

همه ی چیزها را همان طوری که هست

بنویسم

باید بنویسم

دریا تا بالای قوزک پای من دریاست

و آسمان

درقیل وقال پرنده های مهاجر گیج می خورد

ومن چقدر نگرانم

آه  دریا   موج 

دریا   موج  

دریا     . . .

این حرفها را تا همیشه تکرار کن  

و اصلن فکر نکن که روزی من

روی ساحل شنی نوشته بودم

موج ها هیچ جایی نمی روند

فقط همدیگر را هل می دهند !

ودریا که حرف های مرا پاک کرده بود و

من که یاد گرفته بودم

دیگر نگران نباشم

وشب خواب دیده بودم

دنیا

به اندازه ی کفش های من  کوچک بود !

وبود

 

«بکتاش آبتین»

به نام خدا

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند

گرفته کوله بار زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

                                         ما هم راه خود را می کنیم آغاز.