یک روز هم خوشی چنین میکند
«چیزهایی هست که هر چه هم نخواهیشان ببینی باز میآیند. باز سنگین و بیرحم میآیند و خود را روی تو میافکنند و گرد تو را میگیرند و توی چشم و جانت میروند و همهی وجودت را پر میکنند و چنان پر میکنند و آن را میربایند که دیگر تو نمیمانی، که دیگر تو نماندهای که آنها را بخواهی یا نخواهی. آنها تو را از خودت بیرون راندهاند و جایت را گرفتهاند و خود تو شدهاند. دیگر تو نیستی که درد را حس کنی. تو خودِ درد شدهای. سنگینی خودِ درد و سیاهی خودِ درد. یک روز هم خوشی چنین میکند.»
ابراهیم گلستان
آذر، ماه آخر پاییز
نشر بازتابنگار
