یک روز هم خوشی چنین می‌کند

«چیزهایی هست که هر چه هم نخواهی‌شان ببینی باز می‌آیند. باز سنگین و بی‌رحم می‌آیند و خود را روی تو می‌افکنند و گرد تو را می‌گیرند و توی چشم و جانت می‌روند و همه‌ی وجودت را پر می‌کنند و چنان پر می‌کنند و آن را می‌ربایند که دیگر تو نمی‌مانی، که دیگر تو نمانده‌ای که آن‌ها را بخواهی یا نخواهی. آن‌ها تو را از خودت بیرون رانده‌اند و جایت را گرفته‌اند و خود تو شده‌اند. دیگر تو نیستی که درد را حس کنی. تو خودِ درد شده‌ای. سنگینی خودِ درد و سیاهی خودِ درد. یک روز هم خوشی چنین می‌کند.»

ابراهیم گلستان
آذر، ماه آخر پاییز
نشر بازتاب‌نگار

We've been alone too long


Ah baby
let's get married
we've been alone too long
let's be alone together
let's see if we're that strong

Y
e
a
h
 let's do something crazy

something absolutely wrong

While we're waiting
for the miracle
 for the miracle to come...


"Waiting for the Miracle"
Leonard Cohen

امتحان را گند زدم. کاش تنها اتفاق بد امروز همین باشد.

+ کروبی و موسوی اعلام می کنند که راهپیمایی 22 خرداد برگزار نمی شود و ملاحظه ای که دارند این است که ممکن است جان و مال مردم به خطر بیفتد. این را بگذارید کنار آن حرف شکوری راد که گفته بود وزارت کشوری ها می گویند تعهد بدهید راهپیمایی مسلحانه نخواهد بود!

3

گردون نگری ز قد فرسوده ماست
جيحون اثری ز اشک پالوده ماست
دوزخ  شرری ز رنج بيهوده ماست
فردوس دمی ز بخت آسوده ماست

2

فکر کن ۱۲ نصب شب باشد و تو یک روز پرکار پشت سر گذاشته‌ باشی و همه‌ی انرژی‌ات سر چند کار کمی تا قسمتی مهم و بیشتر سر «هیچ»ها هدر رفته باشد. گوشی‌ات زنگ می‌خورد و به تو پیشنهاد هیجان انگیزی می‌دهند، چیزی که مدت‌ها آرزویش را داشتی و فکر می‌کردی امکان ندارد کوچک‌تری شانس رسیدن به آن را از دست بدهی. تنها شرط‌ آن این است که همان شب از جا بلند شوی لباس بپوشی و بروی آرزویت را تحویل بگیری و برگردی و تو توان بلند شدن از جایت را هم نداشته باشی و لباس پوشیدن برایت چیزی در حد آپلو هوا کردن و از خانه بیرون رفتن چیزی شبیه سفر به مریخ باشد.

می‌خواهم بگویم من الان رسیده ام به ساعت ۱۲ شب زندگی‌ام و گوشی سایلنت شده هی زنگ می‌خورد، این را از نورضعیف روی سقف اتاق تاریک کوچک‌ام می‌فهمم...

1

 22 خرداد امتحان دارم.

آنقدر درگیر زندگی شخصی‌ام شده‌ام که هیچ وقت و انرژی برای کارهای دیگر نمی‌ماند. نمی‌دانم چرا، انگار قرار است من زیر بار همه‌ی مشکلات شخصی‌ام له شوم و تبدیل شوم به یک موجود ناتوان و بی‌خاصیت توی اجتماع.

شده‌ مانند آینه‌ی در‌هم‌شکسته‌ای که هر از گاهی تکه‌ای از آن گم می‌شود‌. گاه اینجا که می‌آیم چیزک مبهمی درباره‌ی تکه‌ی گم شده‌ای که پیدا شده یا گوشه‌ی تیزی که زخمی را تازه کرده می‌نویسم و می‌روم. نمی‌توانم کامل‌اش کنم حتی. می‌نویسم که آرام شوم. می‌نویسم و آرام می‌شوم.

گاه تکه‌های فروریخته را جمع می‌کنم و سر جایش می‌گذارم و گاه دستی به گرد و غبار رویش می‌کشم. خوب می‌دانم یکی از همین‌روزها برای همیشه فرومی‌ریزد...

ما افتاده‌ایم
به جاده‌ای که دوست می‌داشتیم
 و جاده ما را برد
برد به جایی که دوست نمی‌داشتیم
...