Coming Up for Air
"Coming Up for Air"
George Orwell
خشم
زنانی که با گرگها میدوند
کلاریسا پینکو لا استس
ترجمهی سیمین موحد
نشر پیکان
خداحافظ گاریکوپر

«کوهستان خوب یک سیرن درست و حسابی است. آدم را به خود میخواند و پیامش پر از وعدههای شیرین است: قلههای بلند، آسمان پاک. غافل بشوی به یاد خدا میافتی. بلند پروازیست دیگر!»
بعد از مدتها یک کتاب خوب خواندم. کتاب عالی شروع شده بود و با اینکه فصلهای بعدی به خوبی اولی نبود دوستش داشتم.
«به کمال رسیدن در هر قلمرو غیر قابل تحمل و بسیار غمانگیز است. من شخصا داشتن نقص در چیزها را ترجیح میدهم.»
مرغان شاخسار طلب
کالین مککالو
لطف و عنایت اشک
حدود یک هفته پس از مرگ
دلخراش اگنس، لورا به دیدار پل دلافسرده رفت. لورا گفت:
-پل، ما الان در این دنیا تنها هستیم.
چشمان پل به اشک نشست و سرش را به قصد پنهان کردن هیجان خود به سوی دیگر چرخاند.
اما دقیقا همین حرکت بود که لورا را وارداشت تا بازوی او را محکم در دست بگیرد:
-گریه نکن پل!
پل از میان پردهی اشک به لورا نگریست و متوجه شد که چشمان او نیز تر شده است. پل لبخند زد و با صدای شکستهای گفت:
- من گریه نمیکنم. تو گریه میکنی.
- پل، اگر احتیاج به هر چیزی داشته باشی، خودت میدانی که من هستم، میتوانی روی من حساب کنی.
و پل پاسخ داد:
- میدانم.
اشک چشم لورا اشک هیجانی بود که لورا بر تصمیم لورا جهت نثار کردن همهی زندگیاش برای ایستادن در کنار شوهرِخوهر متوفایش احساس کرد.
اشک چشم پل اشک هیجانی بود که پل به وفاداری پل احساس کرد، که هرگز نمیتواند با زن دیگری جز سایهی همسر مردهاش، مشابهش، خواهرش،زندگی کند.
و به این ترتیب آنان روزی با هم روی تختخواب پهن دراز کشیدند و اشک (لطف و عنایت اشک) کاری کرد که آندو نسبت به متوفا کمترین احساس خیانتی نکنند.
حقیقت
«به هیچ وجه نباید چیزی دیگر به حقیقت افزود، وگرنه دیگر حقیقت نخواهد بود. لازم نیست چیزی برای قوت بخشیدن به حقیقت بنویسید زیرا چیزی قویتر از حقیقت صاف و خالص نیست.»
نان و شراب
اینیا تسیو سیلونه
یک روز هم خوشی چنین میکند
«چیزهایی هست که هر چه هم نخواهیشان ببینی باز میآیند. باز سنگین و بیرحم میآیند و خود را روی تو میافکنند و گرد تو را میگیرند و توی چشم و جانت میروند و همهی وجودت را پر میکنند و چنان پر میکنند و آن را میربایند که دیگر تو نمیمانی، که دیگر تو نماندهای که آنها را بخواهی یا نخواهی. آنها تو را از خودت بیرون راندهاند و جایت را گرفتهاند و خود تو شدهاند. دیگر تو نیستی که درد را حس کنی. تو خودِ درد شدهای. سنگینی خودِ درد و سیاهی خودِ درد. یک روز هم خوشی چنین میکند.»
ابراهیم گلستان
آذر، ماه آخر پاییز
نشر بازتابنگار
نباید سوگند به سکوت میخوردم
اشکهای نریخته ممکن است انسان را فاسد کند. همچنین خاطره. همچنین گاز گرفتن زبان...
آدمکش کور-مارگارت اتوود
چنین گفت...
«یکی برای یافتن خود به همسایه رو میکند و دیگری برای گم کردن خود. نادوستی شما با خویش تنهایی را برای شما زندان میکند.»
چنین گفت زرتشت.
دل از آسمان بردار که وحی از خاک میرسد*
چنین گفت زرتشت:
«برادران، شما را سوگند میدهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن میگویند. اینان زهرپالایاند، چه خود دانند یا ندانند.
اینان خوارشمارندگان زندگیاند و خود زهر نوشیده و رو به زوال، که زمین از ایشان به ستوه است. پس بهل تا سر خویش گیرند!
روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود. اما خدا مرد و در پی آن این کفرگویان نیز بمردند. اکنون کفران زمین سهمگینترین کفران است و اندرونهی آن «ناشناختنی» را بیش از معنای زمین پاس داشتن.»
* عنوان از شاملو
ابرانسان
چنین گفت زرتشت:
«هان! من به شما ابرانسان را میآموزانم. ابرانسان معنای زمین است.»
ابرانسان «انسان كامل» است. يعني انساني كه براستي به قلمرو آزادي گام نهاده و از ترس و خرافه و پندارهايي كه تا كنون بر انديشه بشر حكمفرما بوده رهايي يافته است. و نيز نوع والاتريست از انسان از جهت معنوي كه با «آري» گفتن به هستي، چنانكه هست، و روي گرداندن از هستيها و جهانهاي خيالي، از نو «عهد امانت» را زنده ميكند و «معناي هستي» را در غيبت خدا به گردن ميگيرد و اين كار را با يكي كردن ارادهي خود با هستي، چنانكه بوده است و هست و خواهد بود، يعني با پذيرش «خواست قدرت» و «بازگشت جاودانهي همان» -كه دو اصل بنيادي هستيشناسي نيچه است- انجام ميدهد. ابرانسان داراي «اراده»اي ست كه خود را از «كينتوزي با زمان» و «چنانبود» آن رها ساخته و در بازي زندگي بازيگوشانه و دليرانه و شادمانه شركت ميكند و خطرهاي آن را پذيره ميشود.
جزیرهی سرگردانی
عنوان: جزیرهی سرگردانی
نویسنده: سیمین دانشور
انتشارات خوارزمی
«اول در قعر، جنب و جوش پیدا میشود. خبرهایی هست. یک حباب خود را از قعر به سطح میرساند و خبر را تایید میکند. حباب دوم خود را به او میرساند و به قعر میکشاندش. حبابهای ریز در کناره و گاه در وسط قسم میخورند که خبر راست بودهاست. جا به حبابهای برجسته درشت میپردازند و حسد هم نمیبرند. کسی به حباب هرگز حسد نبرده. حبابهای درشت در هم فرو میروند و برمیگردند و باز هم به برمیآیند. مثل موج دریا. اینک حال و قال بهم آمیختهاست. حبابها از شادی کف بر لب میآورند. آب در کتری جوش آمده. در کتری را باز کن بخار میبینی –بخار نه شکل و نه رنگش به آب نمیبرد، اما اساسش آب است. عین واقعیت و هنر.» ص۸۴
هستی- برای من نماد ایران، زن ایرانی و جامعهی ایرانی- دختر ۲۶ سالهی سرگردان بین انتخابهاست، هم در زندگی شخصی و هم در زندگی اجتماعی؛ به قول خودش قاطی پاتی است. گاهی فکر میکند چپ انسان دوست است و گاهی معتقد به قدرت تحرک مذهب و گاهی میخواهد به هنر رو بیاورد با برداشت درست سیاسی و اجتماعی، اما چه برداشتی درست است؟ نمیداند. نتیجهی این ندانستن و ناپختگی و سرگردانی این میشود که سلیم این گزینهی آخری را به او «تجویز» میکند، رام و آرامش میکند و در آخر ماهیِ این آبِ گل آلود به سلیمِ معتقد به مهدویت انقلابی میرسد.
سلیم –نمایندهی مذهب و جامعهی مردسالار- با اینکه میدانست هستی، هستی و عشق مراد و همینطور عاشق اوست و از نگاه خودش هزار و یک عیب شرعی و عرفی در او میدید -با این حال فکر میکرد میتواند او را رام بکند؛ مثل موم!- روسری به سر هستی میکشد و او را به عقد خودش درمیآورد و هستی همهی اینها را میبیند و میداند و میپذیرد و در آخر به گفتهی خودش تنها دلخوشیاش در این دنیا سلیم میشود.
مراد -نمایندهی روشنفکران مبارز و غیر مذهبی- که چشمهایش همیشه در جستجوی چیزی ناپیدا دو دو میزند، پنهانی با سلیم همدست است، به او پناه میآورد و در آخر عشقاش را هم به سلیم وامیگذارد و سرنوشت او اینکه «میرود جای امنی که سلیم برایش ترتیب داده».
«رویدادها و تجربهها به شرطی که از آنها عقده نسازی، آموختهها و دانستهها، هر چند ممکن است فراموششان کرده باشی، مجموعهی آنها در ذهن تو معرفتی به جا میگذارد تا با هوشیاری و با عینک خودت دنیا را ببینی.» ص۶۱
در آخر هستی با روسری و با عینکِ خودش مرادش را -شاید برای آخرینبار- در خانهی سلیم میبیند و باهم شام آخر را میخورند.
بار هستی
«زندگی فقط یکبار است و ما هرگز نخواهیم توانست تصمیم درست را ار تصمیم نادرست تمیز دهیم، زیرا ما در هر وضعی فقط میتوانیم یکبار تصمیم بگیریم. زندگی دوباره، سهباره و چهارباره به ما عطا نمیشود که این را برای ما امکانپذیر سازد تا تصمیمهای مختلف خود را مقایسه کنیم.»
«بار هستی - میلان کوندرا»
این روزها وقت زیادی برای کتاب خواندن ندارم، بیشتر کتابها را که شروع میکنم بخوانم تمام کردنش آنقدر طول میکشد که معمولا نیمه خوانده رهاشان میکنم. برای همین فکر کردم با این شرایط بهتر است چندوقتی سراغ کتاب جدید نروم و در عوض کتابهای دوستداشتنی خواندهشده را بازخوانی کنم. چند تا از کتابهای خوب را سرسری خواندهام و چند تای دیگر را هم خیلی سال پیش، دوباره خواندشان نباید خالی از لطف باشد.
ایبابا! امان از رفیقِ نابابِ کتاب بگیر و پس نده! سراغ کتابخانهی کوچکام که میروم میبینم بیشتر کتابهای دوست داشتنیام را دادهام به دوستان و آشنایان عزیز به هوای قسمت کردن شادیها و حالا تنها جای خالیشان برایم مانده. باز جای شکرش باقیست هنوز چند تایی کتاب خوب دارم.
با «بار هستی» شروع کردم. شروع خوبی بود. برای من که عادت نداشتم کتابی را دو بار بخوانم تجربهی خوبی هم بود کتاب خوب را هر چند بار که میخوانی لذت جدیدی تجربه میکنی.
میدانی خیلی دوست دارم وقتی کتابی را میخوانم دربارهاش بنویسم ولی بیشتر وقتها نمیشود. برای همین مدتهاست که قسمت کتابخوانی وبلاگ تعطیل شده بعد از تمام کردن کتاب یا در حال و هوای نوشتن نیستم یا وقتاش را ندارم و مدتی که میگذرد دیگر دور شدهام از فضای کتاب و نوشتن از آن دیگر لطفی ندارد. نوشتن از بعضی کتابها هم برایام خیلی سخت است مثل همین «بار هستی». نقل قول کردن از کتابها را هم خیلی دوست دارم. این یکی خوشبختانه هیچ کار سختی نیست و گاهی شاید ننوشتن نظرات خودم را جبران کند.
کتاب بعدی «جزیرهی سرگردانی» و بعدی شاید «جاودانگی» باشد.
کتابخوانی: وانهاده
عنوان: وانهاده
نویسنده: سیمون دوبووار – Simone de Beauvoir
مترجم: ناهید فروغان
نشر مرکز

«وانهاده» یادداشتهای روزانه زنی است که در میانسالی شوهرش ترکاش میکند و سراغ زنی متفاوت میرود. این یادداشتها از دو هفته قبل از شبی که مرد اعتراف میکند با زنی آشنا شده است شروع میشود و تا روزی که زن این واقعیت را میپذیرد و خودش را برای آینده نامعلوم آماده میکند ادامه پیدا میکند. در این داستان فکرها و احساسات این زن و صبر و مبارزهی غمانگیزش برای بازپسگرفتن مرد طوری گفته شده که باور میکنی نویسندهی این کتاب همان زنِ وانهاده و ترک شده است و همهی این نوشتهها واقعی است.
با اینکه پارهای از منتقدان این اثر دوبووار را اثری مردمپسند و پرفروش میدانند ولی به نظر من در این اثر واکنشها و پریشانیِ فکری و عاطفی یک زنِ ترک شده –یا ترسِ یک زن از ترک شدن- شکل یک داستان به خود گرفته و از افتادن در ورطهی زیادهرویها و شعارهای تند و تیز فمنیستی مصون مانده و این امر کمک میکند خوانندهی با طرز فکر متفاوت هم بتواند به خوبی با آن ارتباط برقرار کند.
مرتبط:
نگاهي به رمان «وانهاده»؛ اندازه تنهايي چقدر است
پ.ن. کتاب غمانگیز بود ولی نمیدانم چه اصراری داشتم چند ماه بعد از خواندن آن اینجا دربارهاش بنویسم؛ حالا هم که دارم مینویسم همذاتپنداریام گل کرده و بغضام گرفته! دارم فکر میکنم مشابه این داستان میتواند در زندگی هر زن و مردی تکرار شود و این اتفاق نه تنها برای زن، برای مرد هم که –شاید ناخواسته- طرف رذل و پست فطرت ماجراست ناراحت کننده است.
کتابخوانی: آثار هارولد پینتر
۱.
عنوان: اتاق* و بالابر غذا** The Room, The Dumb Waiter
نویسنده: هارولد پینتر- Harold Pinter
مترجم:رضا دادویی
انتشارات سبزان
* اتاق را با ترجمه سودارو در گردون ادبی میتوانید بخوانید: ۱ و ۲
**«بالابر غذا» با عنوانهای «مستخدم گیج و گنگ» و «مستخدم ماشینی» هم ترجمه شده است.
|
پینتر: «دو سکوت وجود دارد. یکی وقتی که هیچ حرفی زده نمیشود. دیگری زمانی که سیلاب کلام جاری میشود.» |
۲.
عنوان: جشن تولد [یک نمایشنامه، یک نقد]- The Birthday Party
نویسنده: هارولد پینتر، استیون اچ. گیل - Harold Pinter, Steven H. Gale
مترجم: شعله آذر
نشر افراز
در این کتاب ترجمه نمایشنامه «جشن تولد» به همراه نقد و تحلیل کلی آثار پینتر و تحلیل مفصلتر «جشن تولد» ارائه شده است:
نمایشنامههای پینتر یک واحد ارگانیک را تشکیل میدهند، هر درام از درامهای قبلی خود شکل میگیرد و گشایشی برای درامهای بعدی میشود. سه مفهوم وابسته به هم «تهدید، رابطه و تثبیت» کمابیش در پس زمینهی هر یک از درامهای نویسنده وجود دارد:
تهدید خطری برای وضع موجود است و به علت وجود آن افراد برای اطمینان خاطر، نیازمند برقراری رابطه با دیگری هستند اما تهدید اختلال ایجاد میکند و رابطه به هم میخورد؛افراد درگیر از ترس اینکه خود را در معرض تهدید بیشتر قرار بدهند از رابطه برقرار کردن دوری میکنند. بنابراین فقدان رابطه بهطور طنزآمیزی تهدید بیشتری را به وجود میآورد. به دلیل وجود تهدید نیاز به تثبیت و به عبارت دیگر نیاز به تبیین واقعیت وجود دارد. بدبختانه تهدید دوباره اختلال ایجاد میکند و سد راه تثبیت میشود و نتیجه یک بار دیگر تهدید بیشتر است. تهدید مضاعف نیاز به رابطهی بیشتر و تثبیت بیشتر پیدا میکند که اتفاق نمیافتد و تهدید تقویت میشود و این دور باطل همچنان ادامه دارد...
|
پینتر: «آرزوی تثبیت قابل درک است اما همیشه نمیتواند تحقق یابد. مرز مشخصی بین چیزهای واقعی و چیزهای غیرواقعی وجود ندارد، بین راستی و دروغ هم. چیزها لزوما درست یا غلط نیستند، میتوانند هم درست و هم غلط باشند.» |
سه نمایشنامه نخست پینتر، اتاق، جشن تولد و مستخدم ماشینی، که مجموعا تحت عنوان کمدی تهدید نامیده میشوند، اساسا در ارتباط با نمایش تهدید شخص در دنیا هستند و طرح ویرانی آدمی را زیر فشار تهدید میکشند:
- در اتاق این تهدید به تنهایی وجود دارد و مخاطب هیچگاه علت آن را کشف نمیکند.
- جشن تولد به طور ضمنی اشاره می کند که شاید جامعه منشا این تهدید باشد، با این همه تهدید و تاثیرش است که اهمیت دارد نه ریشهی آن.
- مستخدم ماشینی بر گردِ تصویری از تهدید میگردد و تهدید کنندهها را نشان میدهد که مثل مخاطبان خود وحشتزده و در برابر تهدید آسیب پذیرند.
|
پینتر: «توجه به شخصیت روی صحنه که نه میتواند بحث کند و اطلاعات قانع کنندهای ار تجربیات گذشتهی خود ارائه بدهد و نه تحلیل قابل توجهی از انگیزههای خود به دست میدهد، به همان اندازه مشروع و ارزشمند است که توجه به آدمی که به طور خطرناکی همهی این کارها را میتواند انجام دهد. هر چه تجربه عمیقتر باشد، بیان آن مبهمتر میشود.» |
۳.
سیمیا، فصلنامهی تخصصی ادبیات نمایشی، شماره ۱۰و ۱۱و ۱۲ (ویژهنامهی هارولد پینتر)
در این فصلنامه علاوه بر بررسی و نقد کارهای پینتر، ترجمه نمایشنامههای زیر هم موجود است:
- جشن تولد (پردهی اول)
- درد خفیف
- کوتولهها (بخشی از نمایشنامه)
- همهاش همینه
- مشکلت اینه
- دیالوگ سه نفره
- شب
- زبان پشت کوهی
- نظم نوین جهانی
- سیاه و سفید (داستان)
۴.
- هارولد پینتر در سیب گاززده
- هارولد پینتر در پايگاه ادبی، هنری خزه
پ.ن: اولین و تنها اثری که از پینتر خوانده بودم «اتاق» بود که همان موقع هم آنقدر برایم مبهم بود که هر جا توضیح یا تحلیلی از آن میدیدم میخواندم که بتوانم درکش کنم. با وجود این خواندن همین نمایشنامه هم تاثیر خودش را گذاشت، آنقدر که علاقهمند شدم تا آنجا که میتوانم همه آثار ترجمه شده این نویسنده خوش فکر را پیدا کنم و بخوانم. هر چند برای درک هر کدام مجبور بودم نقد و تحلیل آنها را هم بخوانم. چند نمایشنامهی دیگر پینتر هم ترجمه شده که هنوز دستم نرسیدهاند.
کتابخوانی: شوالیه ناموجود
عنوان: شوالیه ناموجود
نویسنده: ایتالو کالوینو – Italo Calvino
مترجم: پرویز شهدی
نشر چشمه
«هیچ صفحهای ارزشمند نیست مگر این که وقتی برگردانده میشود، پشت آن زندگی در تپش باشد و به نحو جداناپذیری همه صفحههای کتاب را به هم پیوند دهد.»
کتاب داستان شوالیهای است که وجود خارجی ندارد و در زرهی توخالی در ارتش فرانسه خدمت میکند، ارتشی که برای هدف مقدس دفاع از مسیحیت در برابر دشمنانش میجنگد. نویسنده با طنز خاص خود در این داستان نشان میدهد این هدفها و جنگها و رشادتها و عنوانها همه توخالی است؛ همینطور زهد و تقوای مدعیان به ظاهر پرهیزکار و عشق عاشقان مدعی.
مرتبط:
- فصل اول از رمان شواليه ناموجود در دیباچه
-به خاطر «شواليه ناموجود» و خاطره ايتالو كالوينو
کتابخوانی: خرمگس
عنوان: خرمگس - Gadfly
نویسنده: اتل لیلیان وینیچ - Ethel Lilian Voynich
مترجم: خسرو همایونپور
انتشارات امیرکبیر
بهل کاین آسمان پاک،
چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد؛
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند
که آن خوبان
پدرشان کیست
و یا سود و ثمرشان چیست؟!
«مهدی اخوان ثالث»
خرمگس داستان زندگی پسر جوانیاست به نام آرتور که تا ۱۹ سالگی کلیسا را راهنمای ملت میداند و در برخورد با واقعیت پوچی این پندار را درک میکند و تبدیل به قهرمان مبارزی میشود که با کلیسای حامی حکومت اشغالگر مبارزه میکند.
داستان تا وقتی آرتور –خرمگس- با پدرش روبرو میشود یک داستان ساده و معمولی به نظر میرسد ولی در آخر با رودر رو شدن پدر و پسر و در نهایت قربانی شدن او با حکم پدرش به خاطر نجات جان مردم، نویسنده با مهارت چهره آرتور زخمی و رنج دیده را در برابر چهرهی مسیح قرار میدهد و خواننده را شگفتزده میکند:
«پدر! خدای شما طرار است. زخمهای او ساختگیاست. رنجش سراپا مسخره است... این قربانی کاذب که تنها شش ساعت به صلیب کشیده شد و باز از مرگ برخاست! پدر من پنج سال به صلیب کشیده شده بودم؛ من هم از مرگ برخاستم. با من چه میخواهید بکنید؟»
کتابخوانی: نمادهای اسطورهای و روانشناسی زنان
عنوان: نمادهای اسطورهای و روانشناسی زنان – Goddesses in every woman
نویسنده: شینودا بولن - Jean Shinoda Bolen
مترجم: آذر یوسفی
انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
از کاوش دست نخواهیم کشید
و در پایان همه کاوشهایمان
بدانجا میرسیم که آغاز کردهایم
و آن نقطه را برای نخستین بار میشناسیم.
«خدابانوان الگوهای رفتاری بالقوه در روان همه زنانند، اما برخی از آنها در زنی بر انگیخته شده (فعال است و رشد یافته) و برخی دیگر خاموش ماندهاند.» خواندن این کتاب را توصیه میکنم به «زنانی که خواهان کشف خدابانوان وجود خویشند و نیز آنانی که میخواهند درک بهتری از زنان، بویِِژه زنان محبوب، صمیمی و مرموز زندگی خویش داشته باشند.»
مرتبط: در وبلاگ مثبت من میتوانید خلاصه نسبتا جامعی از این کتاب را ببینید.
کتابخوانی: صد سال تنهایی
عنوان: صد سال تنهایی – One Hundred Years of Solitude
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز Gabriel Garcia Marquez -
مترجم: بهمن فرزانه
یک توصیه: صد سال تنهایی را فقط با ترجمه آقای فرزانه بخوانید.
این کتاب را چند سال پیش با ترجمه دیگری خوانده بودم و راستش هیچ خوشم نیامدهبود. از آنجا که توصیه بالا را از چند نفر شنیده بودم وسوسه شدم یک بار دیگر با ترجمه آقای فرزانه امتحان کنم. این بار ولی لذت بردم، مخصوصا بعد از آخرین جمله کتاب آن حس شیرین بعد از تمام کردن صد سال تنهایی سراغم آمد که دفعه قبل از دست داده بودم.
از آنجا که هر دو جلد کتاب را داشتم با مقایسه آنها متوجه شدم که سانسور چه بلایی میتواند سر داستان بیاورد طوری که آن مترجم دیگر برای توجیه روابط شخصیتهای خیالی داستان مجبور شده صیغه عقد و طلاق برای آنها جاری کند! به عنوان نمونه در آخر فصل دوم:«بعد ها مشخص شد که خوزه آرکادیو و پیلار ترنرا به صورت پنهانی نزد کشیش رفته و صیغه عقد جاری کردهاند.» و در فصل بیستم:«پس از دریافت طلاقنامه کتبی گاستون آن دو (آئورلیانو و آمارانتا) در کلیسا ازدواج» میکنند!
کتابخوانی: در رویای بابل
عنوان: در رویای بابل – Dreaming of Babylone
نویسنده: ریچارد براتیگان – Richard Brautigan
مترجم: پیام یزدانجو
نشر چشمه
به نظر من کتابی است که به راحتی خوانده میشود و برای یک روز کسل کننده که فقط دلت میخواهد داستان ساده با متن روانی را بخوانی و حوصله درگیر شدن با داستان و شخصیتهایش را هم نداری خوب است -برای من که اینطور بود.
مرتبط: نگاهی به رمان «در رویای بابل»، مجتبا پورمحسن
کتابخوانی: عشق در زمان وبا
عنوان: عشق در زمان وبا
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز Gabriel Garcia Marquz -
مترجم: بهمن فرزانه
انتشارات ققنوس
«چقدر باعث تاسف است که ببینی هنوز کسانی وجود دارند که به خاطر مسائلی بجز عشق خودکشی میکنند.»
از متن کتاب، صفحه ۶۷
کتاب جذاب و دوستداشتنی بود.
کتابخوانی: ادبیات مرده است
عنوان: ادبیات مرده است
نویسنده: هنری میلر – Henry Miller
مترجم: داود قلاجوری
نشر آتیه
«من هر از گاهی طغیان میکنم. حتی بر علیه همان چیزهایی که خودم از ته قلب به آنها معتقدم. باید به همه چیز حمله کنم. حتی به خودم. چرا؟ برای اینکه اوضاع را برای خود راحتتر کنم. ما بیش از اندازه میدانیم- و بسیار اندک. نباید بنده این یا آن تفکر خاص بود. همه اینها را میدانیم. قبول میکنیم. چرا فراموششان نکنیم؟ مثل چیزی که جذب شده، درک شده، در تکتک سلولهای انسان توزیع شده، و بعد هم فراموش شده، تغییر داده شده، و در خدمت معنا و مفهوم زندگی به کار بسته شده است. از افرادی که باید همه چیز را از کانال تنها زبانی که میدانند بگذرانند، متنفرم. این زبان هر چه میخواهد باشد: مذهب، یوگا، سیاست، یا اقتصاد- فرقی نمیکند.»
از داستان «شیطانی در بهشت» - صفحه ۱۴۱
کتاب شامل ۴ مقاله و ۲ داستان است. داستانهایش را دوست داشتم.
کتابخوانی: خنده در تاریکی
عنوان: خنده در تاریکی – Laughter in the dark
نویسنده: ولادیمیر ناباکوف - Vladimir vladimirovich Nabokov
مترجم: امید نیکفرجام
انتشارات مروارید
خنده در تاریکی داستان عشق مردی محترم و پولدار است به دختری جوان. کل داستان ساده و تکراری است ولی جذابیت آن در ظرافت خاصی است که نویسنده در تعریف ماجراهای پیش آمده به کار میبرد.
کتابخوانی: بیخبری
عنوان: بیخبری - Ignorance
نویسنده: میلان کوندرا –Milan Kundera
مترجم: فروغ پوریاوری
انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
«زندگی که پشت سر گذاشتهایم، این عادت بد را دارد که از سایه بیرون میآید، از ما شکوه و شکایت میکند و به دادگاه میکشاندمان.»
حرف از نوستالوِژی است که هر کدام از ما تجربهاش کردهایم و از بازگشت بزرگ و شاید سرخوردگی ناشی از آن چیزهایی که توقع داشتیم در انتظارمان باشد و نبود:
«احساسات دو نفر را که پس از سالها بسیار دوباره همدیگر را دیدهاند در ذهن مجسم میکنم. آنها در گذشته مدت زمانی را با هم سر کردهاند؛ و هم از اینرو میپندارند که با تجربه و خاطراتی یکسان به یکدیگر پیوند خوردهاند. خاطراتی یکسان؟ سوءتفاهم دقیقا از همین جا شروع میشود: خاطراتشان یکسان نیست؛ هر یک دو یا سه صحنه از گذشته را در ذهن ذخیره کرده است، اما هر کس خاطرات خاص خودش را دارد؛ خاطراتشان شبیه هم نیستند؛ با هم تلاقی نمیکنند و حتی به لحاظ کمیت نیز قابل مقایسه نیستند: یکی دیگری را بیش از آن به یاد دارد که دیگری او را؛ نخست به این دلیل که ظرفیت حافظه افراد با هم تفاوت دارد، اما این هم هست (پذیرفتن این یکی دردناکتر است) که به یک اندازه به هم بها نمیدهند.»
کتابخوانی: ماهی بزرگ
عنوان: ماهی بزرگ – Big Fish
نویسنده: دانیل والاس –Daniel Wallace
مترجم: احسان نوروزی
نشر مرکز
کتابخوانی: گیرنده شناخته نشد
عنوان: گیرنده شناخته نشد – Address unknown
نویسنده: کرسمن تایلور – Kressmann Taylor
مترجم: شهلا حائری
نشر قطره
این کتاب کوتاه با پایان تکان دهنده مجموعه نامههایی است که دو دوست (یک آلمانی و یک یهودی آمریکایی) در زمان جنگ جهانی دوم به هم نوشتهاند و به نوعی نشان دهنده عبور تاریخ از میان روابط بین آدمهاست.
مرتبط:
«گیرنده شناخته نشد» در کتابلاگ
کتاب خوانی: میرا
عنوان: میرا - Mortelle
نویسنده: کریستوفر فرانک- Christopher Frank
مترجم: لیلی گلستان
نشر بازتاب نگار

راویِ میرا در دشت به دنیا آمده –دنیای عجیبی را که برایمان توصیفش میکند به این نام میشناسد- و میرا خواهر اوست و یا به قول خودش «هر دو از یک زن زاده شدهاند» زنی که «هنوز در چشمهایش پرتوی از بدبختی دارد که جزئیاتش را فراموش کرده ولی سنگینی بارش را حفظ کرده است».
در دنیای میرا دیوار همهی خانهها شفاف است و کوچکترین گوشهای تاریک نمانده است، تنها بودن خلاف قانون است، فرد سالم همیشه به اکثریت میپیوندد و طبق قانون همه مجبورند در «ورقه اسامی رفقا»یشان نام دوازده رفیق را داشته باشند. کسی که مشابه بقیه نیست و کار خلاف این قانونها انجام میدهد به «خانه اصلاح» فرستاده میشود که در آنجا مغز را دگرگون میکنند و به آن نظم و ترتیب و روش کار خاصی میدهند و روی صورتشان نقاب لبخند جراحی میکنند که برداشتنش برایشان ناممکن است چون جزئی از صورتشان میشود... با همه اینها، مردم هنوز به آن مقدار «تکامل»ی که دولت آرزو دارد نرسیدهاند.
در این کتاب چیزی که بیشتر متاثرمان میکند این است که راویِ میرا مشابه اکثریتِ بیمار نیست ولی جامعه او را بیمار میداند و بدتر از آن اینکه او خودش هم فکر میکند بیمار است. اغراق نیست اگر بگوییم محکوم کردن آدمهای متفاوت و بیمار دانستن آنها در همین دنیای واقعی که ما در آن زندگی میکنیم نیز به عنوان قانون نانوشته پذیرفته شده، مثلا برچسبهای «منزوی بودن» و «گوشهگیر بودن» کمترین مجازاتی است که جامعه برای کسی در نظر میگیرد که مثل راویِ میرا تنهایی را دوست دارد و خوشبینی رسمی و باهم بودنهای سطحی برایش دلگرم کننده نیست.
یادم نمیآید کتابی را ۲ بار خوانده باشم ولی وقتی «میرا» را خواندم آنقدر برایم جذاب بود که دوباره از اول تا آخرش را یک بار دیگر هم بخونم. عالی بود.
مرتبط:
۱-
نگاهی به رمان ميرا، مجتبی پورمحسن۲-درباره میرا در کتابلاگ، حسین جاوید
کتاب خوانی: سالهای سگی
عنوان: سالهای سگی - The Time of the Hero
نویسنده: ماریو بارگاس یوسا- Mario Vargas Llosa
مترجم: احمد گلشیری
انتشارات نگاه

سالهای سگی به زندگی چند نوجوان که در یک مدرسه نظامی با مقررات خشک و رسمی فضاهای نظامی درس میخوانند میپردازد و به «فسادی که در هر نسل تسلط خود را اعمال میکند» و در کنار آن به معصومیتی که شاید به کل از بین نمیرود.
خوشحالم که اولین کتابی که از «یوسا» خواندم «سالهای سگی»اش نبوده. کتاب قبلی و در واقع اولین کتابی که من از این نویسنده خواندم، «سور بز» فوقالعاده بود، خیلی قویتر از «سالهای سگی» و بیشتر دوستش داشتم.
اگر خواستید درباره این کتاب بیشتر بدانید
کتاب خوانی: آئورا
عنوان: آئورا - Aura
نویسنده: کارلوس فوئنتس –Carlos Fuentes
مترجم: عبدالله کوثری
نشر نی

«مرد به شکار میرود و میستیزد.
زن دسیسه میچیند و خیال میبافد،
او مادر وهم است،
مادر خدایان،
چشمی نهان بین دارد،
پر و بالی که توان پرواز به بیکران تخیل میبخشدش.
خدایان همچون مردانند:
بر سینه زنی
زاده میشوند و میمیرند.»
ژول میشله
همین شعر را که اول کتاب آمده، بیشتر از داستان آئورا دوست داشتم. وقتی این کتاب را با طرح روی جلد و با نام نویسنده و مترجم و ناشر روی آن دیدم و شعر اول کتاب را و همینطور متن پشت جلد کتاب را خواندم قبول کنید که دلایل لازم و کافی برای خریدن آن داشتم و انتظار داشتم با داستان فوق العادهای روبرو شوم و راستش قبل از رسیدن به انتهای داستان هنوز هم امیدوار بودم.
از شما چه پنهان با داستان کتاب نتوانستم ارتباط برقرار کنم. به نظر من کتاب توصیف یک عشق بازی با گذشتهای از دست رفته بود و نه رسیدن به جاودانگی عشق یا جاودانگی جوانی. البته با مطالبی که در جن و پری و آفتاب و جشن کتاب و کتابلاگ و کتاب نوشت و اعتماد و هنر و ادبیات در باره این داستان دیدم متوجه شدم مشکل از من خواننده بوده! در هر صورت من با نظر آقای فرهاد عرفانی موافقتر بودم.
کتاب خوانی: کشور آخرینها
عنوان: کشور آخرینها (سفر آنا بلوم)
نویسنده: پل استر –Paul Auster
مترجم: خجسته کیهان
نشر افق
کشور آخرینها، به زندگی دختر جوانی به نام «آنا بلوم» میپردازد که در جستجوی برادر گم شدهاش به شهری ناشناس سفر میکند و پس از مدتی مایوس از یافتن برادر، بیپول و بیخانمان در شهری مصیبت زده روزگار را سپری میکند.
کتاب فضای عجیبی دارد، انگار همه چیز در هم حل شده، آدمها، خانهها، خیابانها، زندگی و مرگ، گرسنگی و بیپناهی و سرما و ناامیدی در شهری که گویی «آرام آرام خود را از درون میخورد، گرچه همواره باقی است.»
«من آموختهام که آنچه را میشنوم چندان جدی تلقی نکنم. مساله این نیست که مردم عمدا دروغ میگویند بلکه هرگاه به گذشته بازمیگردند، واقعیت به سرعت مبهم میشود... در شهر بهترین روش این است که تنها آنچه را که با چشم میبینی، باور کنی. اما حتی چشم هم از اشتباه مبرا نیست. چون تنها چیزهای اندکی چناناند که مینمایند. هر چه را که میبینی طرفیت مجروح کردنت را دارد... آنقدرها هم ساده نیست که راحت و بیدغدغه بگویی «من به کودک مردهای مینگرم.» چون آنچه میبینی چیزی نیست که به سادگی بتوانی آنرا از خودت جدا بپنداری. منظورم از مجروح شدن همین است؛ نمیتوانی فقط ناظر باشی چون هر چیزی به طریقی به تو مربوط میشود، مال توست، بخشی از قصهایست که در درونت شکل میگیرد.»
(خلاصهای از متن کتاب – صفحههای ۲۷ و ۲۸)
«مسئله فقط این نیست که چیزها ناپدید میشوند بلکه پس از آن خاطرهشان نیز نابود میشود.»
(از متن کتاب – صفحه۸۸)
این شهری که استر از زبان آنا توصیف کرده انگار خیلی از دنیای واقعی ما دور نیست. شاید حقیقتی که زیر پوست شهرهای امروز است به صورت پررنگتر و کابوسوار توصیف شده. شاید از نگاه خیابانخوابهایی که ما هر روز از کنارشان رد میشویم و نمیبینیمشان، همین شهر خودمان همان شهر آخرین باشد؛ شهری که آنگونه که آنها میبینندش، ما نمیبینم.
چقدر توصیف های آنا را دوست داشتم. توصیفهای ناب و ظریف و تکاندهنده؛ فکر میکنم کسانی که این کتاب را خواندهاند با این نظر موافق باشند که وقتی درباره این کتاب میخواهی بنویسی نمیتوانی در برابر وسوسه نوشتن قسمتهایی از متن آن و خواندن دوباره و دوباره آنها مقاومت کنی. قسمتهایی که دیگران انتخاب کردهاند را میتوانید اینجا و اینجا بخوانید.
مرتبط:
۱- نگاهی به دنیای داستانی پل استر
لینک به این مطلب: +
کتاب خوانی: مرگ در میزند
عنوان: مرگ در میزند – Death Knocks
نویسنده: وودی آلن –Woody Allen
مترجم: حسین یعقوبی
نشر چشمه
اگر کتاب طنز دوست دارید بخوانید پیشنهاد میکنم خواندن این مجموعه داستان را از دست ندهید. در ضمن اینکه با وودی آلنِ نویسنده هم آشنا میشوید.
مرتبط:
۱- اینجا داستان «مرگ در میزند» را میتوانید بخوانید.
۲- نقد مهدی یزدانی خرم از این کتاب با عنوان دراكولای بیچاره و نویسنده عینكی
کتاب خوانی: ده فرمان
عنوان: ده فرمان
نویسنده: کریستف کیشلوفسکی –Krzystof Kieslowski
مترجم: عرفان ثابتی
نشر ماهریز، چاپ چهارم، 1385
خواندن این فیلمنامهها درست مثل این است که این فیلمها را یک بار دیگر از نگاه کارگردان آن –که همان فیلمنامهنویس است- میبینی و متوجه نکات ظریفی میشوی که در تماشای فیلمها از دست داده بودی.
کتاب خوانی: دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد
عنوان: دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد
نویسنده: شهرام رحیمیان
انتشارات نیلوفر، چاپ دوم، زمستان 83
هرگز کسی اینگونه فجیع
به کشتن خود بر نخاست
که من به زندگی نشستم.
احمد شاملو
دکتر نون که مشاور دکتر مصدق در زمان وزارتش بوده، در زمان کودتا به خاطر عشق به زنش به دکتر مصدق خیانت میکند و چون خودش را به خاطر این گناه نمیتواند ببخشد، زندگی عاشقانه خودش با زنش را به نابودی میکشاند.
تراژدی اینجاست که وقتی انتخاب بین عشق باشد و چیز دیگر، در لحظه انتخاب هر دو نابود شدهاند؛ چه عشق انتخاب شود، چه آن دیگری که میتواند سیاست باشد یا غرور، آرامش یا هر چیز دیگری.
کتاب جالبی بود ولی اگر داستان کمی کوتاهتر شده بود شاید جذابتر میشد.
کتاب خوانی: آرامش کندوها
عنوان: آرامش کندوها
نویسنده: آلیس ریوا – Alice Rivaz
مترجم: دالی بنداریان زاده
چاپ ستوده
«گمان میکنم دیگر شوهرم را دوست ندارم.»
علیرغم اسامی ناآشنا، همین اولین جمله کتاب کافی بود که مطمئن شوم میخواهم آن را بخوانم، خواندم و جزء معدود کتابهایی بود که پر شد از :) و :دی و !! و ؟! و زیر کلی از جملههای ناب آن خط کشیدم! البته این به معنای آن نیست که همه حرفهای کتاب را قبول داشتم و نه حتی همین جملههای ناب را، شاید جسورانه بودنشان برایم جالب بود.
این کتاب، دستنوشتههای زنی است که از دنیای زنانه و از زن بودنش کاملا راضی به نظر میرسد و در خلوت خودش و به دور از چشم شوهرش مینویسد و نظرات خودش را در باره زندگی متاهلی، مردها، عشق و ... آزادانه بیان میکند. حرفهایی که شاید دغدغه ذهنی بیشتر زنهاست ولی به دلایل مختلف به ندرت به زبان میآید.
درباره خدا حس مشترکی با این زن داشتم: «فقط گهگاه نوستالوژی ناچیزی را در قبال خداوند احساس میکنم، فقط همین.» و درباره زیبایی زن «یک زن نمیتواند هیچ زشتیای را در خود بدون رنج و احساس حقارت تحمل کند، او که همیشه جزئی پیوسته با زیبایی جهان بوده است.» و همچنین داشتن فرزند: «آنقدر برای نسل آدمی ارزش قائل نیستم که بخواهم جاودانیاش سازم.» و شاید عشق: «من دقیقا گمان میکنم هرگز نخواهم توانست حقیقتا عشق را کنار بگذارم.» درباره زنبورها با این زن موافق نیستم، مینویسم چون عنوان کتاب اشارهای است «به قیمتی که بابت آرامش کندوها پرداخته شده است»:
«اجتماع زنبورها خیلی کهنتر و تکامل یافتهتر از اجتماع انسانهاست. از کجا معلوم که یکی از شرایط رسیدن به این حالت تکامل یافته، کنار گذاشتن نرهای پر دردسر از بازی، آن هم طی برنامهای که از روی قاعده تایید و اجرا شده نباشد؟ یعنی قربانی کردن آنها هنگامیکه نقش خود را به عنوان جانور نر ایفا کردند.» «بله مردها باید بدگمان شوند. آنان باید به زنبورها و به آرامش کندوها بیاندیشند...» :دی
در آخر کتاب به نتایج ناامید کنندهای میرسد «چهره یک شوهر تا حد معنای حقیقیاش تنزل مییابد، یعنی مصاحبی که خیلی هم با ما جور نیست.» و این که «عشق جز در رویا وجود ندارد» و سرانجام احساس آرامش میکند ولی تهی است و نمیداند «آیا این آغاز است یا پایان؟»
کتاب خوانی: بار هستی
عنوان: بار هستی
نویسنده: میلان کوندرا –Milan Kundera
مترجم: دکتر پرویز همایون پور
نشر قطره، چاپ شانزدهم 1384
اینها را مینویسم نه برای این که این کتاب را معرفی کنم که نیازی به معرفی ندارد و نه برای اینکه نظری درباره آن بدهم؛ مینویسم که یادم بماند دیگر خودم را برای نخواندن کتابهایی که دوستشان خواهم داشت سرزنش نکنم. خوشحالم که لذت خوندن این کتاب را اینقدر به تاخیر انداخته بودم.
این کتاب درباره زندگی، روابط بین آدمها و تنهایی آنهاست. آدمهایی که همدیگر را دوست دارند و در کنار هم خوشبختیی را تجربه میکنند که هر لحظه به آنها نزدیک و یا از آنها دور میشود و شاید پیچیدگی گریزناپذیر روابط بین آدمها این خوشبختی را متزلزل میکند و با وجود با هم بودن، تنهایی غمانگیزی را به تکتک آنها تحمیل میکند.
نمیخواهم و نمیتوانم درباره این کتاب بیشتر بنویسم، بعضی کتابها را فقط باید خواند.
کتاب خوانی: بادبادک باز
عنوان: بادبادکباز – The kite runner
نویسنده: خالد حسینی – Khaled Hosseini
مترجم: مهدی غبرائی
انتشارات نیلوفر
محور داستان اتفاقی است که راوی وقتی پسر بچه 12 سالهای بوده شاهد آن بوده و این اتفاق تجاوز به دوستش بوده توسط سه پسر بزرگسال. راوی از ترس هیچ کمکی به دوستش نمیکند و 26 سال خودش را به خاطر این گناه سرزنش میکند و حاضر است کفاره آن را هم بدهد.
نویسنده در بخشی از کتاب از «گرایش افغانها به مبالغه به صورت یک ابتلا ملی» حرف زده و من فکر میکنم خود نویسنده هم این گرایش را کم و بیش داراست. اغراق در همین اتفاق محوری کتاب هم دیده میشود و من به عنوان خوانندهای که راوی را گناهکار نمیدانم در ارتباط برقرار کردن با آن دچار مشکل میشوم. برای همین با این که در انتهای کتاب اشاره میکند که زندگی فیلم هندی نیست و پایان داستان هم هیچ شباهتی به پایان فیلمهای هندی ندارد ولی کل داستان مشابه داستانهای این فیلمها روایت میشود. دور از انصاف است اگر نگویم از نظر من توصیف دو صحنه در این کتاب عالی بود و اوج گرفتن حس نویسنده در این صحنهها –حسی که خواننده هم بتواند با آن ارتباط برقرار کند- در کل کتاب کمتر به چشم میخورد، یکی صحنهای که سهراب در بیمارستان در اتاق عمل است و امیر سرگردان و آشفته است و سرانجام سراغ خدا میرود و ... صحنه بعدی هم در آخر کتاب وقتی است که امیر تلاش میکند سهراب را با بازی بادبادک به زندگی عادی و شکستن سکوت غمگینش دعوت کند و سرانجام لبخندی به لب سهراب میبیند.
در کل از خواندن کتاب راضی بودم ولی از رمانی که گفته میشود در آمریکا «گل کرده» انتظار بیشتری داشتم.
مرتبط: سایت خالد حسینی
پ.ن. این کتاب هدیه نگار عزیز بود به من به مناسبت قبولیاش در رشته «حقوق بینالملل» -رشته قبولیاش را نوشتم که بدانید چقدر در انتخاب موضوع کتاب ظرافت و نکتهبینی به کار رفته! هر چند معمولا برای کسی که قبول میشود هدیه میگیرند ولی من که از این بدعت گذاری راضی بودم و بد نیست اینجا اعلام کنم که از تحویل گرفتن اینگونه هدایا و به مناسبهای مختلف از همه دوستان عزیز استقبال میکنم و لازم میدانم به این نکته هم اشاره کنم که اگر مناسبت عروسی و اینها بود و هدیه مورد نظر هم کتاب، هیچ اصراری نداشته باشند که موضوع کتاب با مناسبت هدیه همخوانی داشته باشد!
کتاب خوانی: ستایش هیچ
عنوان: ستایش هیچ
نویسنده: کریستین بوبن – Christian Bobin
مترجم: سیروس خزائلی
ناشر: انتشارات دارینوش
«نمیتوان خوب نوشت مگر در گام برداشتن به سوی ناشناختهها و نه برای شناختن آنها بلکه برای دوست داشتن آنان.»
(از متن کتاب)
لذت بردم از خوندن این کتاب کوچک دوست داشتنی و سرشار از احساس.
کتاب خوانی: تقسیم
عنوان: تقسیم – La Spartizione
نویسنده: پیرو کیارا – Piero Chiara
مترجم: مهدی سحابی
ناشر: نشر مرکز
«قصهای باید بگویم از چیزهای کاتولیک و از فجایع و از عشق، کمی با هم آمیخته...»
نویسنده با این جمله که از قول بوکاچو در ابتدای کتاب آورده داستانی را شروع کرده و در آن دنیای کوچک و محصوری را توصیف کرده در زمان بیقصه و در مکان بیتاریخ، با آدمهای معمولی که همه جولانگاهشان همان دنیاست و نتیجه داستان جذابی شده که طنز آن با وجود تلخ بودن آزار دهنده نیست.
عامهپسند به خوبی این کتاب را معرفی کرده و من نیازی ندیدم بیشتر بنویسم، در ضمن اینکه باید بگویم من هم مثل آزاده نمیدانم چطور این کتاب مجوز چاپ گرفته!
پ.ن. تقسیم را فروشنده انتشارات سحر پیشنهاد داد بخرم. امروز که موفق شدم بالاخره بعد از سه کتاب انتخاب خودم که نیمه خوانده رها کردم این کتاب را با رضایت بخوانم و به انتها برسانم به این نتیجه رسیدم که خوشبختانه هنوز هستند کتابفروشهایی که سلیقه مشتریها را و کتابهای خوب را میشناسند و میشود روی پیشنهادشان حساب کرد.
کتاب خوانی: درخت زیبای من
عنوان: درخت زیبای من – My Sweet Orange tree
نویسنده: ژوزه مائورو ده واسکونسلوس – Jose Mauro De Vasconcelos
مترجم: قاسم صنعوی
انتشارات: راه مانا – چاپ ششم 1386
قهرمان کوچولوی کتاب، زهزه، بچه بسیار باهوش و شیطون و دوست داشتنی و رویاییه که 5 سالشه به دورغ میگه 6 سالهاست، با درختش و پرنده کوچولویی که تو قلبش آواز میخونه حرف میزنه و دلش براشون تنگ میشه. با این کتاب پابهپای قهرمان داستان پیش میری، با رویاهاش همراه میشی، به شیطنتهاش میخندی و با دردهای بزرگی که رو دلش سنگینی میکنن دلت به درد میاد.
«درخت زیبای من» به همراه «خورشید را بیدار کنیم» که در واقع جلد دوم همین کتابه که زندگی قهرمان داستان رو تو نوجوانی دنبال کرده، تنها کتابهایی بودن که موقع خوندنشون بلند بلند خندیدم و وقتی تمام شد کلی گریه کردم. این کتابها رو اگه تا حالا نخوندین توصیه میکنم حتما بخونین، دو جلدش رو هم، مخصوصا جلد دوم.
کتاب خوانی: خروس
عنوان: خروس
نویسنده: ابراهیم گلستان
انتشارات: اختران
کتاب عجیبیه. صحنههایی که تو کتاب توصیف شده تا مدتها تو ذهنت حک میشه، صحنههایی که هم غیرمنتظرهان و هم تکون دهنده به همراه دیالوگهای جالبی که بعضی به زبان محلی گفته شده. چیزی که موقع خوندن تو ذوق میزنه استفاده زیاد از کلمههای چندشآوره و توصیف چیزهایی که هیچ احساس خوبی بهت نمیده، ولی کتاب که تموم میشه فکر میکنی شاید این زشتیها مناسب بوده که با همین کلمهها به تصویر کشیده بشن.
بین مطالبی که در مورد این کتاب دیدم، از نقد کتابسنج بیشتر خوشم اومد که به برداشت من از کتاب هم نزدیکتر بود:
«خروس، داستانیست به ظاهر ساده، با ساختاری قوی. نمادیست از طغیان وسرکشی در برابر سنت. خروسی که گلستان آفریده، شورشگر است و عصیانی، صدای هراسناکی دارد. با خوی تهاجمی که اطرافیان را میترساند. لحظهای آرام نیست. مدام میخواند و با آوازهولناکش خواب از چشم مردمان میرباید و خوابرفتگان را بیدار میکند...» (متن کامل)
این رو هم ببینین: بررسي نشانه شناسي داستان خروس
کتاب خوانی: اگر شبی از شبهای زمستان مسافری
عنوان: اگر شبی از شبهای زمستان مسافری
نویسنده: ایتالو کالوینو – Italo Calvino
مترجم: لیلی گلستان
نشر: آگه
«شب ناآرامی را میگذرانی، خواب تو مثل خواندن رمان تکه پاره و مغشوش است و با رویایی که به نظرت تکرار همان رویاهای پیشین است. با این خوابهای بی سر و ته هم همانطور که با زندگی، مبارزه میکنی و به دنبال خط و ربطی در آن هستی. انگار کتابی را شروع کنی و خط آنرا پیدا نکنی، میخواهی زمان یا فضایی تجریدی و مطلق را در آن بیابی، جایی که بشود در مسیری مستقیم، با شجاعت در آن حرکت کرد. اما وقتی بهنظر میرسد که به آن رسیدهای، متوجه میشوی که متوقف شدهای، محاصره شدهای، و ناگزیر از شروع دوباره همه چیز هستی.»
اگر شبی ...- صفحه 34
دارم میخونم ولی عجیب سرگیجه گرفتهام. مطمئن نیستم بتونم تمومش کنم...
کتاب خوانی: آدمکش کور
عنوان: آدمکش کور – The Blind Assassin
نویسنده: مارگارت اتوود- Margaret Atwood
مترجم: شهین آسایش
«شب گذشته خواب دیدم زن جوانی خودش را آتش زد: یک زن جوان لاغر اندام که پیراهن توری پوشیده بود. این کار را برای اعتراض به نوعی عمل غیر عادلانه میکرد؛ اما چرا فکر میکرد آتشی که از خودش درست میکند چیزی را حل میکند؟ میخواستم به او بگویم، آن کار را نکن. زندگی را آتش نزن، به هر دلیل که این کار را بکنی، ارزشش را ندارد. اما ظاهرا برایش مهم نبود.
چه چیزی دختران جوان را وادار میکند خود را قربانی کنند؟ برای این که نشان دهند دخترها هم شجاع هستند، که کارهایی غیر از نالیدن و گریه کردن هم بلدند، که میتوانند با خودنمایی با مرگ روبرو شوند؟ و این میل شدید از کجا سرچشمه میگیرد؟ آیا با نافرمانی شروع میشود، و اگر اینطور است، نافرمانی در برابر چه؟ در برابر نظم عظیم خفقانآور چیزها، در برابر کالسکه چرخنیزهای عظیم، در برابر دیکتاتورهای کور، خدایان کور؟ آیا این دخترها آنقدر بیپروا و بلندپروازند که فکر میکنند با قربانی کردن خود در یک محراب خیالی میتوانند چنان چیزهایی را متوقف کنند، یا این نوعی شهادت دادن است؟ اگز وسواس فکری را تحسین کنید، چنان کارهایی ممکن است تحسینآمیز به حساب آیند. همچنین جسارتآمیز. اما کاملا بیفایده.»
آدمکش کور، صفحه 546
با تموم شدن هر سه داستان که انتهای کتاب در هم ادغام میشن، میتونی آدمکش های کور، خداهای کور، قربانیها و گرگها رو بشناسی و حتی گاهی میتونی درکشون کنی. تلخی حقیقتی رو هم درک میکنی که مثل گردابی همه رو تو خودش غرق کرده ولی شاید همین غمانگیز بودن معنادارش کرده و قابل تحمل. همینه که وقتی داستان بهشتی رو میسازه که مردان دیگه زندگیشون رو برای اون از دست دادهان، قهرمانان داستان که تو این بهشت گیر افتادهان احساس میکنن که این بهشتی که بدی و مرگ و بدبختی توش نیست و نمیتونن از اون بیرون برن، جهنمه.
این کتاب اولش کسل کنندهست ولی آخراش خوب پیش میره و وقتی تمومش کنی از خوندنش ناراضی نیستی
پ.ن. نگاهی به رمان آدمکش کور در نشریه جن و پری رو اینجا بخونین.
کتاب خوانی: نوشتن با دوربین
عنوان: نوشتن با دوربین – رو در رو با ابراهیم گلستان
مصاحبه کننده: پرویز جاهد
نشر: اختران - 1384

نوشتن با دوربین شامل 4 مصاحبه نسبتا طولانیه که با آقای ابراهیم گلستان انجام شده. این کتاب هم شخصیت آقای گلستان رو به خوبی معرفی کرده و هم نظرات بیپرده ایشون رو در مورد روشنفکرهای ایران و فضای کلی حاکم در دوره ایشون. علاوه بر بیتعارف اظهار نظر کردن ایشون در مورد چهرههای معروف و شناخته شده، رکگویی و خودمانی حرف زدن آقای گلستان هم برام جالب بود. یک نمونهاش رو ببینید:
جاهد: آقای گلستان، اکثر روشنفکران ایران بعد از مشروطیت...
گلستان: در ایران ما هیچ وقت روشنفکر نداشتیم. گاهی کتاب میخواندند. روزنامه اطلاعات عصر میخواندند اما روشنفکر نبودند. روشنفکر یعنی چه. روشنفکر یعنی کسی که بنشیند فکر بکند، مداقه بکند، حرف بزند. والا تمام مردم فرانسه یا انگلیس که روزنامه میخونند، یا Evening Standard میخونن یا sun روشنفکر هستند؟
یک نمونه دیگه:
جاهد: به عنوان کسی که چه در زمینهی ادبیات و چه سینما تاثیر گذار بودید...
گلستان: چه تاثیری؟ من روی چه کسی تاثیر گذاشتهام؟ این حرفها شکل چاخان دارد. اگر من میتوانستم تاثیر بگذارم، همین چاخان نکردن و ضدچاخان بودن من باید تاثیر میگذاشت. گذاشت؟ نگذاشت.
جالبه که مصاحبه 220 صفحهای با یک نفر تبدیل بشه به کتابی که نه تنها خسته کننده نباشه بلکه با تموم شدنش این حس را داری که هنوز حرفهایی هست که باید از زبان این مرد بشنوی و دوست داشتی این گفتگو طولانیتر بود و همچنان ادامه داشت. دوست داشتم این کتاب رو و از خواندنش لذت بردم.
پ.ن1: متنی که آخر این کتاب آقای گلستان بخشی از اونو می خونن، مقدمه کتاب گفتههای ایشونه که اینجا می تونین کاملش رو بخونین.
پ.ن2: از آقای گلستان داستان کوتاه «ماهی و جفتش» رو هم دوست داشتم.
پ.ن3: این هم یک داستان کوتاه دیگه از ایشون: «با پسرم روی راه» به همراه یادداشتی بر این داستان
کتاب خوانی: سور بز
عنوان: سور بز – The Feast of the Goat
نویسنده: ماریو بارگاس یوسا- Mario Vargas Llosa
مترجم: عبدالله کوثری
انتشارات: نشر علم
کتاب را خوندم و مبهوت شدم. اعتراف می کنم نوشتن در مورد این کتاب و نظر دادن در مورد اون کار من نیست، یک کتابخوان حرفه ای می خواد. نویسنده کتاب با قدرت و تسلط فوق العاده داستان را از سه زمان مختلف شروع کرده و بدون اینکه تو این تغییر های زمانی گاهی ناگهانی و بیان داستان از زاویه دید شخصیت های مختلف و گاهی از زبان آنها خواننده دچار سردرگمی بشه، داستانش را پیش برده.
اورانیا؛ زنی که داستان از اتاق اون در یک هتل شروع شده و در نهایت در همان اتاق به انتها می رسه، قربانی یک دیکتاتوری فاسده که بعد از سالها برای تعطیلات به کشور خودش سفر کرده و در این سفر کوتاه به مرور گذشته پرداخته و تو این فاصله است که خواننده با راز فرار اون از کشورش و همچنین تاریخ و سرنوشت آن کشور، شخصیت دیکتاتوری که 31 سال بر آن حاکم بوده و افراد مختلف حکومت اون از نزدیک آشنا می شه و شاهد بر وحشت و خشونت حاکم در این دیکتاتوری و همچنین رفتار مردم طبقات مختلف که به این همه خشونت و تحقیر تن داده اند و حتی سپاسگزارند؛ طوری که مردان سیاست زن ها و دختر های خودشون را برای نشان دادن وفاداری تقدیم(!) رئیس می کنند و مردم عادی پس از ترور رئیس (بز) برای دیدن جسد و ادای احترام به اون صف طویلی تشکیل داده اند!
اگر کتاب را بخونید حتما مثل من به نویسنده آن علاقمند خواهید شد پس این اطلاعات به دردتون می خوره:
- در مورد نویسنده اطلاعات خوبی اینجا و اینجا و اینجا می توانید به دست بیارید
- سایت جن و پری یک گفتگوی اختصاصی با آقای یوسا صورت داده
- توضیح کوتاه و کلی در مورد سایر کتابهایی که از همین نویسنده منتشر شده را هم اینجا می توانید بخوانید
- اگر علاقمند به فیلم هم باشید خبر خوبیه که سور بز به نمایش در آمده
کتاب خوانی: اگر تو حرف زده بودی دزدمونا
عنوان: اگر تو حرف زده بودی دزدمونا - سخنان زنان رنجیده
نویسنده: کریستینه بروکنر-Christine Bruckner
مترجم: مهشید میرمعزی
انتشارات: جامعه ایرانیان - 1378
اگر تو حرف زده بودی دزدمونا، سخنان آزردهی زنان رنجیده است و شامل 13 تکگویی خشمگین و عاصی زنانی مانند همسر اوتللو (دزدمونا)، نامزد هیتلر، همسر گوته و چند زن دیگر به همراه یک کودک زاده نشده است. نویسنده با در نظر گرفتن موقعیت این افراد، احساسات آنها و رنجهای که کشیدهاند، این تکگوییها را از زبان آنها بیان میکند.
این کتاب، شامل حرفهاییه که شاید وادارت کنه فکر کنی و تحت تاثیر هم قرار بگیری، ولی از خواندن انها لذت نمیبری. همانطور که انتظار میره این حرفها همه سرکوفت زدنها و غر زدنهای زنانهای هستند که اگر هم گفته میشدند و با همین لحن هم گفته میشدند، هرگز هیچ کس اهمیتی به آنها نمیداد. انگار نویسنده کتاب هم به امر واقف بوده که این زنها اگر هم میخواستند حرف بزنند، روشی جز غرزدن و سرزنش کردن در پیش نمیگرفتند.
اغراق و سیاهنمایی و گاهی غیرمنطقی بودن این خطابهها و چشم پوشی از این که خود این زنها تا چه حد در سرنوشتی که داشتند مقصر بودند، به پیامی که این کتاب میتوانسته به خواننده بده لطمه زده. من خطابه یک کودک زاده نشده را وقتی میخواندم، زجر میکشیدم و چقدر دلم خنک شد که این بچه سرتق هرگز زاده نشد! بچهای که اتفاقا دختر هم بوده –حتما اگر پسر بود نمیتوانست اینقدر خوب غر بزنه!ـ و انتظار داشته مادرش به جرم این که چند هفته از پریودش گذشته، تا آخر عمرش رنج بزرگ کردن بچه ناخوندهای را متقبل بشه که شاید یک روز، در روز تولدش سر مادر فریاد بزنه «چرا نگذاشتی همانجا که بودم بمانم، یعنی در هیچ؟»
به بخشی از خطابه یا بهتره بگم سوگنامه ساپو -شاعره یونانی- به دخترانی که شوهر میکنند، توجه کنید: «به شما گفته بودند که امروز، زیباترین و بزرگترین روز زندگی شماست، باور کردید، زیرا همه آن را باور میکنند. من چیزهایی را که در انتظارتان بود از شما پنهان کردم. من به شما هنر بردبار بودن و تحمل کردن را یاد ندادم. غصهها در انتظارتان هستند. وظایف! دیگر صدای کوکوویا را نخواهید شنید، زیرا مردی کنار شما در بستر خوابیده است که پس از نوشیدن شراب زیاد خرخر میکند. صبحها دیگر صدای سهره شما را بیدار نخواهد کرد، بلکه کودک گریانتان که اولین دندانش را درمیآورد، خواب از چشمانتان میگیرد.» «مادر شوهر شما فقط منتظر این است که با دستانی آرام،کشتن را به شما بیاموزد.»
تنها خطابهای که واقعا از خواندنش لذت بردم و ارزش تحمل کردن 12 خطابه دیگر را داشت، حرفهای زن جوانی بود به اسم افی، که به دلیل خیانت به شوهرش از اون جدا شده و به جای اون با سگ کرش،رولو حرف میزنه. این حرفها به قدری قابل درک و واقعی گفته شدهاند که نمیتوانی با این زن صدمه خورده و افسرده و طرد شده احساس همدردی نکنی: «ما باید با یکدیگر حرف میزدیم. به جای آن من اکنون با رولو صحبت میکنم. وقتی چیزی به تو میگفتم، با دقت به من گوش میکردی و حتی مرا تایید میکردی و در پایان باز میگفتی: بهتر است همه چیز مانند گذشته باقی بماند.» «وحشت من بزرگتر از خشمم بود. خشم قوی میکند، وحشت ضعیف. من در خود فرو رفتم. از آن زمان همواره ضعیفتر میشوم.» «آدم میپرد و احساس خطر میکند، میاندیشد همین حالا طناب پاره میشود و بعد طناب پاره نمیشود، آدم دوباره روی پاهایش ایستاده است، ولی دیگر آن شخص سابق نیست.» «بیوفایی مرا تبدیل به یک زن کرد، نه ازدواج و نه به دنیا آمدن کودک.» «من واژه جادویی خود را نیافتم... وقتی به درون خود گوش فرامیدهم، چیزی بیشتر از: اما، افی! نمیشنوم.» «پیش خود تصور میکنم، وقتی بمیرم روی سنگم مینویسند: اما، افی!»
خوندن این کتاب را به کسانی که فمنیست های تندرویی هستند توصیه میکنم، ولی اگر نیستید، به خوندن همون خطابه «فقط تو واژه جادویی را میدانی» رضایت بدین.
کتاب خوانی: مترجم دردها
عنوان: مترجم دردها – Interpreter of Maladies
نویسنده: جومپا لاهیری-Jhumpa Lahiri
مترجم: امیر مهدی حقیقت
انتشارات: نشر ماهی

این کتاب مجموعه 9 نه داستان است که از خواندن تک تک داستانها لذت می بری. آدمهای توی هر داستانی دوست داشتنی و قابل درکند. قصه هر کدام از آنها به زیبایی تعریف شده. ترجمه کتاب هم بسیار عالی است.
اگر می خواین بیشتر در باره کتاب بدونین خوندن این متن را پیشنهاد می کنم ولی به نظر من کتاب صمیمی تر از این حرفاست...
نیازی نیست گفته بشه که «متر جم دردها» برنده چند جایزه ادبی بوده، اگر کسی بخواد کتابی را بخوانه که ازش لذت ببره من با اطمینان می توانم خواندن این داستانها را بهش پیشنهاد بدم.
کتاب خوانی: شبهای تهران
عنوان: شبهای تهران
نویسنده: غزاله علیزاده
انتشارات: توس

بالاخره موفق شدم کتاب را تموم کنم. وقتی شروعش کردم، تصورم این بود که یک رمان خوب از یک خانم نویسنده موفق ایرانی می خوانم. فصل های اول خوب پیش می رفت ولی هر چه جلوتر رفتم جذابیت رمان کمتر و کمتر شد و در فصل های آخر همش نگاهم به شماره صفحات بود تا زودتر تمامش کنم. شاید به این دلیل که برای من شخصیت پردازی یک رمان جالبتره و علاقه زیادی به فضاسازی آن و توصیف های ظریف و نکته بینانه ندارم و این رمان در مورد دوم قوی بود.
این کتاب یک تصویر کلی از تیپ های شخصیتی روشن فکر در یک دوره خاص، موضوعات مورد بحث در محافل روشن فکری آن دوره، مهمانی ها و مارک های معروف عطر و لباس و لوازم خانه مورد استفاده طبقه مرفه و همچنین رفتار مردم طبقات پایین تر جامعه و در کل تصویری از تهران آن دوره ارائه داده و به نظر من هدف نویسنده از نوشتن کتاب، گفتن همین ها بوده و تا اینجا موفق هم بوده.
مساله ای که باعث شد انتظاری من که از خانم علیزاده داشتم برآورده نشه،بیشتر شخصیت های اصلی رمان بهزاد و مخصوصا آسیه و نسترن هستند. بهزاد یک پسر هنرمند و از یک خانواده سرشناس و مرفه که تحصیلاتش را خارج از ایران تمام کرده یک شبه مذهبی میشه. آسیه دختری است که نویسنده شیفته اونه و خواننده را وادار می کنه به تحسین رفتار نمایشی و خودپرستانه این شخصیت بیمار. نسترن، دختری کاملا معمولی و زیبا که نویسنده با اون مثل عروسکی رفتار کرده فاقد شعور و استعداد و کاملا رام و در دسترس که کارهای احمقانه اون خواننده را شگفت زده می کنه.
من احساسم این بود که نویسنده برای این که حرفهای خاصی را از زبان شخصیت های رمان بیان کنه و یا فضاهای خاصی را که در نظر داشته توصیف کنه، بدون این که پیش زمینه کافی فراهم کرده باشه، این افراد را به جاهای مختلف کشانده و وادار به کارهایی کرده که از نظر من غیر منطقی بود. این مشکل در مورد نسترن بیشتر به چشم می خورد، مثل رابطه برقرار کردن نسترن با رامبد پیر به خاطر پول، همینطور رفتاری که نسترن موقعی که دنبال برادرش می گرده از خودش نشان میده...
خلاصه می کنم، من – تاکید می کنم، به عنوان یک خواننده معمولی - از خوندن این رمان600 صفحه ای لذت نبردم.
کتاب خوانی: عروس فریبکار
عنوان: عروس فریبکار – The Robber Bride
نویسنده: مارگارت اتوود- Margaret Atwood
مترجم: شهین آسایش
این کتاب علیرغم اسم و طرح روی جلد آن که شبیه کتابهای عامه پسند و بازاری است، کتاب فوق العاده ای بود. کتابی که برای هر خواننده با سطح فکر و سلیقه های مختلف، حرفی برای گفتن داره. ترجمه کتاب بسیار عالی است و با متن روان و زیبا. داستان کتاب در مورد زنی به اسم «زینیا» ست که وارد زندگی سه زن و شوهر شده و روابط هر سه زوج را به نوعی نابود کرده. نویسنده بر اساس این قصه، زندگی این سه زن را از بچگی برای خواننده تعریف و اتفاقهای تاثیر گذار زندگی اونها و ضعف ها و قدرتهای شخصیتی اونها را بررسی کرده.
مساله ای که من بیشتر ازش لذت بردم اینه که محور اصلی داستان زینیاست، این موضوع در ابتدای شروع خواندن کتاب روشن میشه و تا انتهای داستان پیش می ره. ولی در نهایت وقتی داستان شکل گرفت و کامل شد و خواننده با زندگی، فکر، شخصیت و اشتباههای هر سه زن و روابطه متزلزل اونها با شوهراشون پی برده، وقتی نویسنده با ظرافت اشاره می کنه که بر اساس شواهد موجود زینیا اصلا متولد نشده، خواننده با شگفتی متوجه می شه با حذف زینیا- محور اصلی داستان- لطمه ای به داستان وارد نخواهد شد! در واقع زینیا تجسمی از ضعفها و اشتباههای این زنهاست. این زنها بدون این که متوجه باشن پایه های زندگی خودشون را پوسانده اند و یا زندگی خودشون را بر اساسی بنا کرده اند که نا استوار بوده و سرشار از اشتباه،فریب و دروغ و دلخوشی توخالی که گاهی به عمد ندیده گرفته شده.
با وجود این که زینیا، شخصیت اصلی و محوری داستان محسوب می شه، فصلی از کتاب به معرفی این زن اختصاص نیافته و لابلای زندگی سه زن دیگه با شخصیت اون آشنا می شویم- این موضوع به نظر می آید برای اینه که نشان بده وجود این زن و رفتار های اون تو زندگی زنهای دیگه معنا پیدا می کنه و این زن لزوما یک زن مشخص با شخصیت ثابت و گذشته ثابت نیست- همچنین زینیا دوران کودکی مبهمی داره – این موضوع هم این مطلب را باور پذیر می کنه که این زن می توانسته به دنیا نیامده باشه.
زینیا یا همان عروس فریبکار من را یاد خیلی ها می اندازه و شاید «همه مردم شهر». این که چطور ضعف های معمولی یک آدم معمولی و حتی ضعف هم نه، یک ویژگی خاص که به نحوی در شخصیت یک زن اغراق شده مثل ساده لوحی- شما بخوانید مثبت اندیشی و مثبت نگری- مثل صداقت، حس نوع دوستی، اعتماد به آدمها و... همه این ویژگی ها که در نظر اول تحسین می شوند، در نهایت می توانند به حماقت تعبیر بشوند و زندگی آدمهای زیادی خوب را نابود کنن. این موضوع در زندگی کرز کاملا مشهود بود. همه آدم ها لازمه گاهی بد باشن.
مساله دیگه که به ذهن من می رسه اینه که دو زن بعدی که بیشتر ضرر کردند – البته ضرر کردنشون جای بحث داره، در واقع ضرر نکردند و یک قسمت پوسیده و دروغ و اضافی از زندگی شون جدا شد و رفت و اونها فقط نخواستند این واقعیت را ببینند و یا بهتره بگم نمی توانستند، نه توان درکش را داشتند و نه قدرتش را- این زنها از تجربه زنهای قبلی استفاده نکردند. این زنها با این تصور غلط که چون بهتر، باهوش تر و قوی تر از زنهای دیگه هستند- فکر می کنم همه آدم های احمق همین تصور را از خودشون دارن!- می توانند با مساله ای که بقیه توش شکست خورده اند، رو در رو بشن و موفق هم باشن، ولی این اعتماد به نفس کاذب و احمقانه ضعفی می شه که به بقیه اجازه می ده از همین ناحیه وارد زندگی اش بشن و عمیق تر و ریشه ای تر نابودش کنن که در مورد رز این اتفاق افتاد. جالب بود که زینیا از ضعف و قدرت این زنها و شو هرانشون به یک اندازه استفاده می کرد. شاید نفوذ از محل قوت آدم ها راحتتره چون انقدر به خودشون تو اون ناحیه اطمینان دارن که حواسشون به اون محل نیست.
مساله دیگه ای که تو داستان متوجه می شی اینه که دو زن، رز و کرز که شوهر هاشون را کاملا از دست داده اند، در نهایت همچنان با فرافکنی، زینیا را مقصر اصلی می دانند. متوجه نشده اند که ضعف از کجا بوده و در واقع با مرگ زینیا هیچ چیز تمام نشده. تنها کسی که متوجه این واقعیت شده تونی است که کمتر از بقیه متضرر شده و عاقل تر و واقع بین تر از بقیه است و شجاعت رو در رو شدن با واقعیت را در خودش داره. فرافکنی و فرار از واقعیت در مورد کرز شدتش بیشتر بود، طوری که همه ضعف هاش را مربوط به قسمتی از بدنش می دانست که خارج از وجود خودش قرار داره، اسمش را عوض کرده بود تا فکر کنه کاملا تبدیل به یک آدم دیگه شده ولی همانطور که زینیا یادآوردی می کرد کرز همچنان همون کارن بود با همان گذشته، ولی خودش نمی خواست بپذیره. به جای حل مشکلاتش اونها را سرکوب کرده بود و تصور می کرد اونها تو ظرفی سربسته قرار دارند و از باز شدن در بسته آن می ترسید در حالی که هرگز در اون ظرف بسته نشده بود.
رز در فرار از واقعیت کمتر از کرز مشکل داشت، متوجه بود ولی نمی خواست باور کنه، ولی کرز حتی متوجه هم نبود. رز می دانست ولی نمی خواست باور کنه که شوهرش فقط به خاطر پول با اون ازدواج کرده. می دانست شوهرش بهش وفادار نیست، ریشه این مساله را پیدا نکرد و منتظر بود که « این نیز بگذرد» و تا جایی ادامه داد که مشکل عمیق تر شده بود و دیگه «گذشتنی» نبود.
تونی عاقل تر بود ولی کم تجربه، شاید اگه تجربه زنهای دیگه را داشت بهتر عمل می کرد. مشکل اصلی تونی نداشتن جذابیت ظاهری و طنازی های زنانه بود. البته این مشکل را هر سه زن به نوعی داشتند و شاید کاری از دست خودشون ساخته نبود، هیچ کدام زیبا نبودند و از نظر سکسی برای شوهراشون جذاب نبودند، این نقطه ضعفی بود که زینیا در هر سه مورد استفاده کرد.
از این کتاب حرف برای گفتن زیاده و همه را بنویسم خیلی طولانی می شه. ولی اگه کسی می خواد از خواندن یک کتاب خوب لذت ببره، خواندن این کتاب را به شدت بهش توصیه می کنم.
هدف ادبیات
یک داستان از ماکسیم گورکی به این اسم خوندم. یک داستان 15 صفحه ای که ارزش یک بار خوندن را داره. یادداشت های خودم را اینجا می ذارم:
"- هدف ادبيات اين است كه به انسان كمك كند تا خود را بشناسد و ايمان به خودش را تقويت كند، ميل به حقيقت و مبارزه با پستى ها را در وجود مردم توسعه دهد، بتواند صفات نيك را در آنها بيابد، در روح آنها عفت، غرور و شهامت را بيدار كرده با آنها كارى كند تا مردمى نجيب، بهروز و قوى شده بتوانند حيات خود را با روح مقدس زيبايى ملهم سازند.
- تو مى پندارى من بيمارم؟ اين فكر را از سرت بيرون كن كه خيلى زيان بخش و مزخرف است اغلب وقتى كه ما نمى خواهيم حرف كسى را بفهميم خود را با اين پندار مى پوشانيم آنهم فقط براى اينكه او با هوش تر از ماست.
- واقعاً مبشر چه رسالتى براى مردم هستم؟ چه مى توانم به مردم بگویم؟ همان هايى را كه از مدت ها قبل ديگران مى گفتند و هميشه هم می گويند و مستمع هم دارند و هرگز هم مردم را بهتر از آنچه هستند نمى سازند؟ اما آيا حق دارم اين آرمان ها و مفاهيمى را كه خود من با آنها تربيت شده غالباً هم بدان ها عمل نمى كنم تبليغ نمايم؟ اگر راهى مخالف آنها اختيار می کنم آيا مفهومش اين نيست كه به حقانيت آن عقايد كه در وجود «من» تخمير شده ايمان ندارم؟
- شايد روح تو بد تغذيه شده است. زيرا گفتار تو درباره عشق و حقيقت ساختگى و رياكارانه است. تو گداتر از آن هستى كه بتوانى واقعاً چيز باارزشى به مردم بدهى و آنچه را هم كه می دهی براى اين است كه حقيقت تصادفى وجود خودت را تا درجه پدیده لازمى براى مردم بالا ببرى.
- نبايد براى خوشبختى كوشش كرد. احتياجى به خوشبختى نيست! معناى زندگى در خوشبختى نيست و رضامندى از خود، انسان را ارضا نمى كند، زيرا بدون شك، مقام انسان خيلى والاتر از اینهاست. مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد."
متن کامل کتاب: هدف ادبیات
پ.ن. روزنامه ابتکار این متن را با عنوان «هدف ادبيات کمک به خودشناسي انسان است» در تاریخ 27 فروردین 86 چاپ کرده، البته بدون اطلاع من و بدون این که اشاره بشه اصل این مطالب از خودم نیست. تازه همه این مطالب را بصورت یک پاراگراف پشت سر هم نوشته!