عنوان: اگر تو حرف زده بودی دزدمونا - سخنان زنان رنجیده

نویسنده: کریستینه بروکنر-Christine Bruckner

مترجم: مهشید میر‌معزی

انتشارات: جامعه ایرانیان - 1378

 

اگر تو حرف زده بودی دزدمونا، سخنان آزرده‌ی زنان رنجیده است و شامل 13 تک‌گویی‌ خشمگین و عاصی زنانی مانند همسر اوتللو (دزدمونا)، نامزد هیتلر، همسر گوته و چند زن دیگر به همراه یک کودک زاده نشده است. نویسنده با در نظر گرفتن موقعیت این افراد، احساسات آنها و رنجهای که کشیده‌اند، این تک‌گویی‌ها را از زبان آنها بیان می‌کند.

این کتاب، شامل حرفهاییه که شاید وادارت کنه فکر کنی و تحت تاثیر هم قرار بگیری، ولی از خواندن انها لذت نمی‌بری. همانطور که انتظار می‌ره این حرف‌ها همه سرکوفت زدن‌ها و غر زدن‌های زنانه‌ای هستند که اگر هم گفته می‌شدند و با همین لحن هم گفته می‌شدند، هرگز هیچ کس اهمیتی به آنها نمی‌داد. انگار نویسنده کتاب هم به امر واقف بوده که این زنها اگر هم می‌خواستند حرف بزنند، روشی جز غر‌زدن و سرزنش کردن در پیش نمی‌گرفتند.

اغراق و سیاه‌نمایی و گاهی غیرمنطقی بودن این خطابه‌ها و چشم پوشی از این که خود این زنها تا چه حد در سرنوشتی که داشتند مقصر بودند، به پیامی که این کتاب می‌توانسته به خواننده بده لطمه ‌زده. من خطابه یک کودک زاده نشده را وقتی می‌خواندم، زجر می‌کشیدم و چقدر دلم خنک شد که این بچه سرتق هرگز زاده نشد! بچه‌ای که اتفاقا دختر هم بوده –حتما اگر پسر بود نمی‌توانست اینقدر خوب غر بزنه!ـ و انتظار داشته مادرش به جرم این که چند هفته از پر‌یودش گذشته، تا آخر عمرش رنج بزرگ کردن بچه ناخونده‌ای را متقبل بشه که شاید یک روز، در روز تولدش سر مادر فریاد بزنه «چرا نگذاشتی همانجا که بودم بمانم، یعنی در هیچ؟»

به بخشی از خطابه یا بهتره بگم سوگنامه ساپو -شاعره یونانی- به دخترانی که شوهر می‌کنند، توجه کنید: «به شما گفته بودند که امروز، زیباترین و بزرگترین روز زندگی شماست، باور کردید، زیرا همه آن را باور می‌کنند. من چیزهایی را که در انتظارتان بود از شما پنهان کردم. من به شما هنر بردبار بودن و تحمل کردن را یاد ندادم. غصه‌ها در انتظارتان هستند. وظایف! دیگر صدای کوکوویا را نخواهید شنید، زیرا مردی کنار شما در بستر خوابیده است که پس از نوشیدن شراب زیاد خرخر می‌کند. صبح‌ها دیگر صدای سهره شما را بیدار نخواهد کرد، بلکه کودک گریانتان که اولین دندانش را در‌می‌آورد، خواب از چشمانتان می‌گیرد.» «مادر شوهر شما فقط منتظر این است که با دستانی آرام،کشتن را به شما بیاموزد.»

تنها خطابه‌ای که واقعا از خواندنش لذت بردم و ارزش تحمل کردن 12 خطابه دیگر را داشت، حرف‌های زن جوانی بود به اسم افی، که به دلیل خیانت به شوهرش از اون جدا شده و به جای اون با سگ کرش،رولو حرف می‌زنه. این حرف‌ها به قدری قابل درک و واقعی گفته شده‌اند که نمی‌توانی با این زن صدمه خورده و افسرده و طرد شده احساس هم‌دردی نکنی: «ما باید با یکدیگر حرف می‌زدیم. به جای آن من اکنون با رولو صحبت می‌کنم. وقتی چیزی به تو می‌گفتم، با دقت به من گوش می‌کردی و حتی مرا تایید می‌کردی و در پایان باز می‌گفتی: بهتر است همه چیز مانند گذشته باقی بماند.» «وحشت من بزرگ‌تر از خشمم بود. خشم قوی می‌کند، وحشت ضعیف. من در خود فرو رفتم. از آن زمان همواره ضعیف‌تر می‌شوم.» «آدم می‌پرد و احساس خطر می‌کند، می‌اندیشد همین حالا طناب پاره می‌شود و بعد طناب پاره نمی‌شود، آدم دوباره روی پاهایش ایستاده است، ولی دیگر آن شخص سابق نیست.» «بی‌وفایی مرا تبدیل به یک زن کرد، نه ازدواج و نه به دنیا آمدن کودک.» «من واژه جادویی خود را نیافتم... وقتی به درون خود گوش فرا‌می‌دهم، چیزی بیشتر از: اما، افی! نمی‌شنوم.» «پیش خود تصور می‌کنم، وقتی بمیرم روی سنگم می‌نویسند: اما، افی!»

 

خوندن این کتاب را به کسانی که فمنیست های تندرویی هستند توصیه می‌کنم، ولی اگر نیستید، به خوندن همون خطابه «فقط تو واژه جادویی را می‌دانی» رضایت بدین.