واِژهی مناسبی پیدا نمیکنم برای توصیف «زن بودن در یک کشور جهان سومی با اکثریت مسلمان و مردسالار». اولین کلمهای که به ذهنم میرسد «غمانگیز» است. شاید این کلمه مناسب نباشد و تحت تاثیر اتفاقهای کوچک پشت سر هم که این روزها میافتد این کلمه خودش را از بین هزاران کلمهی دیگر از ذهنم بیرون کشیده باشد. ولی نه، خوب که فکر میکنم میبینم این موضوع همیشه برایم غمانگیز بوده با اینکه دوست نداشتهام به آن اعتراف کنم. با رفتن به یک کشور پیشرفتهتر مساله حل میشود؟ نه کاملا. تصور نمیکنم در جهان اول هم زن بودن هرگز ضعف تلقی نشود. از وقتی حوا مسبب بیرون راندن آدم از بهشت معرفی شد تا امروز همیشه ناعادلانه علیه زنان حکم دادهاند و این روند، هر جای دنیا هم که باشی و با هر قانون مکتوب عادلانه، تا جایی که قانون ذهنی آدمیان اصلاح نشود ادامه خواهد داشت. موضوع فقط سنگسار و حضانت فرزند و حق طلاق و هزاران حق بدیهی پایمال شده نیست. در هر اتفاق پیش پا افتادهای تجاوز به حق زن و نادیده گرفتن حقوق انسانیاش را میتوان دید. در جامعهی مردسالاری که همیشه حق با مرد است مگر خلاف آن ثابت شود و اگر هم ثابت شد به راحتی قابل بخشش است و برعکس هیچ وقت حق با زن نیست مگر خلافش ثابت شود که اگر هم شد باز قابل صرفنظر کردن است قرار است با گرفتن حق طلاق و سنگسار نشدن به کجا برسیم. وقتی مردها به توهم «منطقی بودن مردها و احساسی بودن زنها» ایمان دارند و آن را هر روز با هزار دلیل احمقانه و بی منطق عنوان میکنند و من به عنوان یک زن که هم منطق دارم و هم احساس در برابر سفسطهی آنها جز سکوت چارهای ندارم چرا که در غیر این صورت با خشونت بیشتری وادار به تسلیم و سکوت میشوم... با این خشونتهای کلامی و فیزیکی -حتی اگر یک متلک بیارزش باشد یا تنه زدن یک مرد غریبه در خیابان و یا سرزنش شنیدن از رهگذر غریبه وقتی با مرد همراهت هستی- هر روز به ما تجاوز میشود و هر روز سنگسار میشویم. تصور نمیکنم زنی اینگونه تجاوز و اینگونه سنگسار شدن کلامی را تجربه نکرده باشد نیازی به شکافتن بیشتر این بحث -این زخم- نیست، توانش نیز.
پ.ن. هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده فقط این روزها زن بودنم شکل غمانگیزی به خود گرفته...
پ.پ.ن. عنوان را بعد اضافه کردم و متاسفانه نمیدانم شاعرش کیست (
متن کامل شعر)
وابسته:
این خبر غمانگیز با این تیتر توهینآمیز