«به کمال رسیدن در هر قلمرو غیر قابل تحمل و بسیار غم‌انگیز است. من شخصا داشتن نقص در چیزها را ترجیح می‌دهم.»

مرغان شاخسار طلب
کالین مک‌کالو

حقیقت

«به هیچ وجه نباید چیزی دیگر به حقیقت افزود، وگرنه دیگر حقیقت نخواهد بود. لازم نیست چیزی برای قوت بخشیدن به حقیقت بنویسید زیرا چیزی قویتر از حقیقت صاف و خالص نیست.»

نان و شراب
اینیا تسیو سیلونه

مرغان شاخسار طرب

 «سخن از پرنده‌ایست افسانه‌ای که در تمام زندگی‌اش تنها یک‌بار می‌خواند. آوایی دلنشین و بی‌همتا. از آن لحظه که آشیانه را ترک می‌کند درجستجوی درختی است با شاخه‌هایی پر از خار و تا یافتنه آن از تلاش باز نمی‌ماند. آنگاه با آوایی جادویی از لابلای شاخه‌های وحشی درخت پر می‌کشد، اوج می‌گیرد و بر بلندترین و تیزترین خار، تن به تصلیب می‌سپارد. در لحظه واپسین با آوایی دل‌انگیزتر از ترنم بلبل و کاکلی از احتضارش فراتر می‌رود... آوایی طرب انگیز که زندگی بهای آن است. چنین است که جهان از حرکت باز می‌ایستد تا گوش فرا دهد و خداوند نیز در آسمان مسرور است، چرا که خوبترین همواره به بهای دردی جانکاه به‌ دست می‌آید... یا لااقل افسانه چنین می‌گوید.»

«من همه چیز را به گردن گرفته‌ام و نمی‌توانم هیچ‌کس را سرزنش کنم و از هیچ چیز هم متاسف نیستم. پرنده که خاری سینه‌اش را خسته است از قانونی تغییرناپذیر پیروی می‌کند. او نمی‌داند چه‌چیزی وادارش کرده که سینه‌اش را به خار بسپارد و آوازخوانان می‌میرد. حتی لحظه‌یی که خار سینه‌اش را می‌شکافد از فرارسیدن مرگش آگاه نیست و به همان قانع است که آنقدر بخواند و بخواند تا دیگر صدایی در گلویش باقی نماند. ولی ما هنگامی که خاری در سینه مان فرو می‌کنیم، می‌دانیم، درک می‌کنیم و با این همه ادامه می‌دهیم، ادامه می‌دهیم ...»

از دفترم: ۴ فروردین ۸۲

 *****

 از دفترم قبلا هم نوشته‌ام. می‌دانی نوشتن در این دفتر را من از ۱۰-۱۲ سالگی شروع کردم و کم‌کم عادت کردم با نوشتن فکر کنم و تصمیم بگیرم. برای همین حالا یک آرشیو از فکر‌ها و از دغدغه‌هایم دارم. وقتی از شعر یا از متنی هم خوشم‌ می‌آمد می‌نوشتم. حالا دیگر این دفتر حکم یک دوست و سنگ صبور را برایم پیدا کرده.

 گاهی وقتها می‌روم سراغ این دفتر و ورق می‌زنم‌اش و دوباره عبور می‌کنم از روزها و از سالهایی که گذشت. گاهی وقتی متنی را می‌خوانم باور نمی‌کنم خودم آن نوشته باشم، گاهی هم برخورد می‌کنم به متنی که سالها پیش دوستش داشته‌ام و نوشته‌ام و هنوز هم دوستش دارم مثل متن بالا که از کتاب «مرغان شاخسار طرب» «کالین مک‌کالو» انتخاب کرده بودم.

 این نوشته‌ها برای بقیه شاید اصلا جالب نباشند ولی من خودم و خاطراتم و گذشته‌ام را لابلای این کلمات پیدا می‌کنم. برای همین هوس کرده‌ام گاهی از نوشته‌های دفترم را اینجا هم بنویسم.

لینک به این مطلب: خوبترین همواره به بهای دردی جانکاه به‌ دست می‌آید...  

دفتر دلتنگی ها

من یک دفتر دارم که توش پر شده از حرفهایی که تو سکوت بهش گفتم و اون برخلاف خودم و بقیه همه رو تحمل کرده و هیچ وقت بچگانه بودنشون رو به رخم نکشیده. تو این دفتر صفحه هایی هست که همیشه فکر می کنم اگه بازشون کنم کلمات اون صفحه دوباره جون می گیرن و منو با خودشون می کشن و می برن تا جایی که راه برگشتش رو نه اونها بلندن و نه دیگه من به این زودی ها می تونم پیدا کنم...

 

دیشب خواب دیدم یکی از همین صفحه ها رو باز کرده ام و اتفاقی که ازش می ترسیدم داشت می افتاد که با گریه از خواب پریدم. من از تعبیر شدن این خواب می ترسم...