ما گذشتیم و گذشت

می‌روم
و پشت سرم آنقدر تاریک است
که نگاه کردن بی‌فایده است
+

چرا باید برگشت و به گذشته نگاه کرد؟ چرا باید درباره‌اش حرف زد؟ گذشته طنازتر از این حرفهاست که بتواند با تو رو راست باشد. باکی ندارد توی چشمت زل بزند و داستان‌های مختلفی از یک اتفاق برایت نقل کند، داستان‌هایی که نمی‌توانند هم‌زمان همه راست باشند. نه راهی برای ثابت کردن دروغ‌هایش داری و نه راهی برای پیدا کردن حقیقت‌ پنهان شده لابلای صدا‌ها و کلمات و تصاویر مبهم و گاه به ظاهر روشن‌اش. هر بار رو کنی به او به راحتی می‌تواند دستت را بگیرد و با خود به بی‌راهه‌ای تازه‌‌‌‌ات ببرد. تا راهت را در این بی‌راهه‌های هولناک گم نکرده‌ای برگرد. برگرد به امروز که قبل از اینکه به کام هولناک گذشته‌ بیفتد کامی از او بگیری، شاید تلخکامی گذشته‌ی هزارچهره را دمی فراموش کنی.

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت

حواست نبوده و این همه سال حافظ گره خوده به عزیزترین‌ها، به عاشقانه‌ترین‌هات. حالا دیگه یک نیم بیت حافظ می‌تونه پرتت کنه به خاطرات دور. حواست باشه این‌جورقتا زود بلند شی، جمع و جور کنی خودت رو و برگردی سر کارت، بر گردی سر زندگیت.

۱.
بیشتر از ۵ سال دوست‌دختر یکی از دوست‌های مشترکمان بود و  به من نگفته بود؛ دوستی که حتی جزئیات بیشتر رابطه‌های من را هم می‌دانست. اگر می‌گفت من چه می‌کردم؟ هیچ. نه قضاوت می‌کردم، نه حکم می‌دادم و نه تا وقتی نظرم را درمورد طرفش خواسته چیزی می‌گفتم. دهن‌لق هم نیستم. حریم خصوصی آدم‌ها را هم می‌شناسم و می‌فهمم به هر دلیل گاهی درباره بعضی چیزها با نزدیک‌ترین‌هایت هم نمی‌خواهی حرف بزنی. ولی پنهان‌کاری فرق دارد با این‌ها که گفتم. این پنهان‌کاری معنی‌اش اعتماد نداشتن نیست که اگر بود راحت‌تر می‌توانستم با آن کنار بیایم. دقیق‌ترین معادل‌اش این است  که «به تو ربطی ندارد» و این یعنی من و تو آنقدرها که تو فکر می‌کنی «ما» نیستیم و تو تنهاتر از آنی که فکرش را می‌کردی.

 

۲.
درد‌ناک‌ترین از آن است که بتوانم بنویسم‌اش. باشد برای وقتی که کمی ته نشین شده. از زخم‌های تازه و زخم‌های کهنه‌ی تازه دهن باز کرده نمی‌توانم بنویسیم؛ باشد برای وقتی که باور کردن‌ش کمی راحت‌تر شده باشد
.

 

۳.
حالا چرا این‌ها را می‌نویسم؟ ناراحتم از این‌که می‌بینم من محرم عزیزانی که همیشه محرمم بوده‌اند نیستم؟ سرخورده‌ام از این‌که نتوانسته‌ام «ما بودن» را با گروه کوچک نزدیکانم تمرین کنم؟ همه‌ی این‌ها هست و در کنارشان چیزی که بیشتر می‌ترساندم این است که من هم کم‌کم  دارم مثل آن‌ها می‌شوم. می‌دانی بیشتر رفتارهای زشت‌ آدم‌ها را اطرافیا‌ن‌شان -نزدیک‌ترین‌ها و عزیزترین‌هاشان- می‌سازند. هر رفتار زشتی که تکرار می‌شود بالاخره وادارت می‌کند به یک عکس‌العمل زشت که ناگزیر باید تکرارش کنی و کم‌کم به عادت همیشگی‌ات تبدیل می‌شود. عزیزترین‌هایم  کم‌کم مرا به کسی که دوست‌اش ندارم تبدیل می‌کنند و من هر چه مقاومت می‌کنم انگار فایده‌ای ندارد، فقط اتفاقی که قرار است بیفتد را به تاخیر می‌اندازم تا بار دیگر با زخمی تازه همه چیز از نو شروع شود
.

شانه‌هایش


آخرین روز بود. رفته بودیم پارک گفتگو و توی یکی از آن آلاچیق‌های دونفره‌اش نشسته بودیم. او داشت حرف می‌زد، از همان بزرگترین اختلاف‌مان که من بزرگش کرده بودم چون بهانه‌ی دیگری دستم نمی‌داد و من گوش می‌دادم. گوش می‌دادم؟ چه فرقی می‌کرد. تصمیم خودم را گرفته بودم و هنوز نگفته بودم و او نگفته می‌دانست. می‌خواستم تمام تلاشش را کرده باشد و نگاهش پشت سرش نباشد وقتی که رفت. ساکت بودم و غمگین که وسوسه‌ی شانه‌هایش سراغم آمد. ترسیدم.

ترسیدم از خودم و از احساسی که داشتم و تا آن لحظه نمی‌دانستم. دست خودم نبود. انگار سرم جایی امن‌تر از شانه‌هایش سراغ نداشت. از کی این‌همه به او اعتماد داشتم و نمی‌دانستم؟ از کی می‌دانستم می‌توانم و به او تکیه کنم و دل‌نگران هیچ چیز دگر نباشم؟ ترسیدم. آن لحظه چیزی نمی‌خواستم بگویم، چیزی نمی‌خواستم بشنوم، می‌دانستم می‌شود سر روی شانه‌اش بگذارم و آرام بگیرم و طلسم ناآرامی همیشگی‌ام بشکند. نگذاشتم از احساس من چیزی بداند. بی آن هم خداحافظی‌مان کم سوزناک نبود. دانستم دیگر نباید ببینمش.

می‌توانستیم با هم باشیم و من این‌همه ناآرام نباشم و نشد. نخواستم. از تصمیم‌ام پشیمان نیستم گو این‌که اگر تصمیم‌ام این بود که باهم باشیم باز هم پشیمان نبودم. هر چه بود امنیت شانه‌هایش انتخاب من نبود،  آرامش دوست داشتنی داشتنش و بودنش و خواستنش هم.