که بجز عیب ندید
***
پ.ن. «بکش بیرون» برای همین وقتهاست دیگر، نه؟
***
پ.ن. «بکش بیرون» برای همین وقتهاست دیگر، نه؟
«رسول یونان»
***
نمیدانم چرا شعرهای این کتاب را که میخواندم یادم افتاد من هیچ نگفتهام و روزی که دیگر نباشم همهی حرفهای نگفتهام برای همیشه نگفته باقی میمانند. فکر کردم بهتر است شروع کنم بنویسمشان. میدانم قرار نیست فوقالعاده باشند. قرار نیست چیزهایی بگویم که هیچکس نمیداند و هیچکس تجربهشان نکرده. میخواهم بنویسمشان تا راحت شوم. شده با نوشتن چیزی آرام گرفتهام، گیرم که کسی نخوانده و قرار هم نیست بخواندشان، ولی نوشتهام و راحت شدهام و این خودش کم نیست.
من یا باید کمی باهوشتر بودم یا کمی خنگتر. باید ارادهام قویتر از این که هست بود یا نه، آنقدر ضعیف که کلا خودم را وارد بعضی بازیها نمیکردم. زندگی من باید هیجانانگیزتر از این میشد، یا نه آنقدر آرام که هیچ دلم نمیآمد آرامشاش را با هیچ هیجانی به هم بزنم. باید یه کم جدیتر بودم یا نه، آنقدر بیخیال و راحت که همهچیز را به هیچ میگرفتم. باید یا منطقی بودم یا احساسی. باید بعضی چیزها برایم سیاه میشدند و بعضی سفید -درست یا غلطاش را کاری ندارم- خاکستری رنگ خوبی نبوده که انتخابش کردهام. اینی که الان هستم یعنی زندگی همیشگی روی مرز، سرگردانی همیشگی سر دوراهیها، یعنی کند پیش رفتن، یعنی نرسیدن.