حساس شدهام. کنترل احساساتم دست خودم بود از نمیدانم کی تا همین چند وقت پیش. یاد گرفتهبودم کنترلشان کنم و بیشتر وقتها میتوانستم. این را حالا میفهمم، حالا که سر چیزهایی که قبلتر فکرم را به کارمیانداخت احساسم کار میکند. کنترل همه چیز را از دست دادهام هم در زندگی شخصی هم اجتماعی و برای همین احساس ضعف میکنم و اولین کاری که مغزم فرمان میدهد گریه کردن است. گریه گاهی خوب سبکام میکند ولی هر بار احساس میکنم ضعفتر شدهام و این غمگینترم میکند.
آن روز بیبیسی فارسی مصاحبه با سهراب مختاری، پسر محمد مختاری، را پخش میکرد (+) و من گریه میکردم، برای نویسندهای که قربانی شد و برای خودم که هیچ وقت درگیریهایم اجازه نداده هیچ کتابی از این عزیز بخوانم و حالا پسرش ۱۲ سال بیپدر بزرگ شده و من -کتاب زبان به دست- حرفهایش را از زبان پسرش میشنوم.
مهران مدیری در قهوهی تلخاش کپی رایت را به سادهترین شکل ممکن برای عامیترین مخاطب توضیح میدهد و من بغض میکنم برای هنرمندی که خوب میداند در چه کشوری و با چه مردمانی زندگی میکند ولی باز از تاریخ برایشان میگوید و من که پاک ناامیدم از آنها و از خودم که یکی از آنها هستم.
مهران مدیری شبیه یکی از پسر خالههای من است، همان که با هم کتاب میخواندیم و بعد بحث میکردیم و هیجان زده میشدیم و ذوق میکردیم برای هر کشف کوچک و بزرگ. همان که هر بار میخواست مثال بزند از یک اتفاق محال، از یک تصمیم نشدنی، میگفت: مثل این که تو بخواهی از ایران بروی! خوشحالم که او کمی تا قسمتی عاقبت به خیر شده و من... و من؟
من به فرار فکر میکنم، از خودم، از فکرهایم، از همیشگیهای جدا نشدنی از زندگیام. به خیالم اگر محیط زندگیام تغییر کند خودم هم با شرایط جدید تغییر میکنم و میشوم همانی که میخواهم باشم و نیستم و همانها که باید جا میمانند در زندگی قبلیام. دیگر هیچ تلاشی برای درک شدن و درک کردن نمیکنم و همینطور به کوه سوءتفاهمها اضافه میکنم، انگار که همهی زندگیام موقتی است و قرار نیست هیچوقت به هیچ کس جواب پس بدهم، برای کارهای کرده و نکرده. مبهم شدهام و این را خوب میدانم و میگذارم هر کس قوهی تخیلش دربارهام قضاوت کند و برایم مهم نیست.
«یک گل سرخ برای امیلی» را چند ماه پیش خواندم و شاید مسخره به نظر بیاید اینگونه ارتباط برقرار کردن من با این داستان ولی احساس میکنم باید خیلی پیشتر از این جدا میشدم از همهی چیزهای که برایم عزیز بودهاند و هستند، با این که هنوز دارمشان ولی همان احساسی را دارم که انگار با مردهشان زندگی میکنم و این خودش کم وحشتناک نیست.
آن روز بیبیسی فارسی مصاحبه با سهراب مختاری، پسر محمد مختاری، را پخش میکرد (+) و من گریه میکردم، برای نویسندهای که قربانی شد و برای خودم که هیچ وقت درگیریهایم اجازه نداده هیچ کتابی از این عزیز بخوانم و حالا پسرش ۱۲ سال بیپدر بزرگ شده و من -کتاب زبان به دست- حرفهایش را از زبان پسرش میشنوم.
مهران مدیری در قهوهی تلخاش کپی رایت را به سادهترین شکل ممکن برای عامیترین مخاطب توضیح میدهد و من بغض میکنم برای هنرمندی که خوب میداند در چه کشوری و با چه مردمانی زندگی میکند ولی باز از تاریخ برایشان میگوید و من که پاک ناامیدم از آنها و از خودم که یکی از آنها هستم.
مهران مدیری شبیه یکی از پسر خالههای من است، همان که با هم کتاب میخواندیم و بعد بحث میکردیم و هیجان زده میشدیم و ذوق میکردیم برای هر کشف کوچک و بزرگ. همان که هر بار میخواست مثال بزند از یک اتفاق محال، از یک تصمیم نشدنی، میگفت: مثل این که تو بخواهی از ایران بروی! خوشحالم که او کمی تا قسمتی عاقبت به خیر شده و من... و من؟
من به فرار فکر میکنم، از خودم، از فکرهایم، از همیشگیهای جدا نشدنی از زندگیام. به خیالم اگر محیط زندگیام تغییر کند خودم هم با شرایط جدید تغییر میکنم و میشوم همانی که میخواهم باشم و نیستم و همانها که باید جا میمانند در زندگی قبلیام. دیگر هیچ تلاشی برای درک شدن و درک کردن نمیکنم و همینطور به کوه سوءتفاهمها اضافه میکنم، انگار که همهی زندگیام موقتی است و قرار نیست هیچوقت به هیچ کس جواب پس بدهم، برای کارهای کرده و نکرده. مبهم شدهام و این را خوب میدانم و میگذارم هر کس قوهی تخیلش دربارهام قضاوت کند و برایم مهم نیست.
«یک گل سرخ برای امیلی» را چند ماه پیش خواندم و شاید مسخره به نظر بیاید اینگونه ارتباط برقرار کردن من با این داستان ولی احساس میکنم باید خیلی پیشتر از این جدا میشدم از همهی چیزهای که برایم عزیز بودهاند و هستند، با این که هنوز دارمشان ولی همان احساسی را دارم که انگار با مردهشان زندگی میکنم و این خودش کم وحشتناک نیست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 2:5 توسط رهنورد
|