ما سه نفر بودیم

من،

      باران

                و جای خالی تو...


محسن نظارت

در راه خویش
ایثار باید
نه انجام وظیفه

مثل همیشه به این شعار همیشگی‌ام پابند نبودم. می‌دانم تلاشم بیشتر از انجام وظیفه بوده، ولی نه آنقدر که بتوانم بگویم تمام تلاشم را کردم. می‌دانم کارم کامل نیست و ریسک کامل نبودنش را مجبور نبودم قبول کنم و کردم! نمی‌دانم شاید ناخودآگاهم نمی‌خواست که بشود و خودآگاهم می‌دانست اگر نشود چه بلایی قرار است سرم بیاید. مساله خواستن یا نخواستن بود. چند بار از خودم شنیدم که می‌گفت «جور دیگری» می‌خواهد و چون نمی‌شود به این گزینه «ناچار تن داده». شاید برای همین همه‌ی تلاشم را نکردم، باید آن خود درونم را که نمی‌خواست هم راضی می‌کردم. تشخیص مرز خواستن و نخواستن برایم سخت بوده و هست، آنقدر که با خودم و دلم کلنجار می‌روم که باید بخواهد و باید نخواهد. به خاطر همین بایدهاست که با خودم رو راست نیستم. یک بار مچ خودم را گرفتم وقتی برای دوستی ایمیل می‌زد که می‌داند نتیجه‌ی امتحان آنی نمی‌شود که باید و نشد! از کجا می‌دانست؟! می‌توانستم ولی خواستم که نشود و نشد و این را از چند ماه قبل هم می‌دانستم؟!

چرا این‌ها را می‌نویسم؟ آمدم دوباره مچ خودم را بگیرم وقتی می‌خواست بنویسد که می‌داند... و هنوز جرات نکرده بنویسد که می‌داند چه می‌شود!

***

همان: «دوست ندارم احساس کنم تا تهِ همه‌ی امکاناتم رفته‌ام.»

«به کمال رسیدن در هر قلمرو غیر قابل تحمل و بسیار غم‌انگیز است. من شخصا داشتن نقص در چیزها را ترجیح می‌دهم.»

مرغان شاخسار طلب
کالین مک‌کالو

تازه داشت به عشق دومش عادت می‌کرد که عشق اولش برگشته بود. سردرگم بود و به هم ریخته. درکش می‌کردم. دردش برایم خاطره بود و می‌دانستم انتخابش قرار است چه باشد و کاری از من برنمی‌آمد. دلداری‌اش می‌دادم که به دردی از جنس زندگی مبتلاست، از جنس عشق، دوست داشتن، خواستن. حق داشت نفهمد. درد داشت و می‌دانستم چه حالی دارد. به من گوش نمی‌داد و من این را هم می‌دانستم. حرف‌هایم برای او نبود. برای خودم بود که آن موقع از خیلی وقت پیش به دردی از جنس مرگ مبتلا بودم، از جنس نخواستن. 

این بار که دیدمش انتخاب اشتباهش را کرده بود و شاد بود و هنوز زود بود بداند چه کرده با خودش و من هیچ نگفتم ولی، آینه‌ها می‌گویند حرف‌های تازه دارم، درد‌های تازه، از جنس زندگی، از جنس خواستن.

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت

حواست نبوده و این همه سال حافظ گره خوده به عزیزترین‌ها، به عاشقانه‌ترین‌هات. حالا دیگه یک نیم بیت حافظ می‌تونه پرتت کنه به خاطرات دور. حواست باشه این‌جورقتا زود بلند شی، جمع و جور کنی خودت رو و برگردی سر کارت، بر گردی سر زندگیت.

از تهی سرشار،
جویبار لحظه‌ها جاریست.

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، و اندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را می‌شناسم من.
زندگی را دوست می‌دارم؛
مرگ را دشمن.
وای، اما-با که باید گفت این؟- من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.

جویبار لحظه‌ها جاریست.


م.امید