من و زندگی مجردی موقتی!

امشب تنهام. تنهاییم فرق داره با روزهای دیگه چون یاسی هم نیست و قراره تا دو سه روز دیگه هم نباشه. قراره برای بار اول زندگی مجردی رو تجربه کنم. مسخره‌اس که من این تنهایی به این سادگی رو تجربه نکرده بودم. یه جورایی نمی‌دونم باهاش چی کار کنم. فارسی وان دیدم، پرخوری کردم، گودر خوندم، خونه رو به هم ریختم. خیالم راحته کسی غر نمی‌زنه. مانتو و روسری رو صندلی تو هال‌ان و نون از تو یخچال برداشتم هنوز رو زمین مونده، غذا رو نذاشتم تو فریزر و گلها رو آب ندادم، یه سوسک کشتم و سوسک‌کش‌مون تموم شد. امیدوارم آخرین سوسک باشه چون نمی‌دونم با بعدی‌اش چی‌کار می‌تونم بکنم. دارم فکر می‌کنم چه من دیر رسیدم به تنهایی. حالا یه امشب رو نمیگما، کلن. اون وقتا که دوستش داشتم و نداشتمش خیلی کارها بلد بودم و دوست داشتم باهاش بکنم ولی حالا آنقدرها هم دوستش ندارم ولی راه دیگه‌ای نگذاشتم بمونه که. من چند تا دوراهی رو اشتباه انتخاب کردم و الان افتاده‌ام تو این مسیری که دوست داشتنی نیست ولی میشه تحملش کرد. دارم اینجا می‌نویسم چون نمی‌دونم با این زندگی مجردی موقتی چی کار می‌تونم بکنم. دارم وقت کشی می‌کنم. برم تو دفترم بنویسم قراره نوشته‌ام جدی باشه، قراره فکر کنم و تصمیم بگیرم و کارهای سخت اینطوری که خوب معلومه دوست ندارم برم سراغشون. سر کار جدید رفته‌ام و روحیه‌ام بهتر شده، برای این که یه اتفاق تازه است و با آدمهای تازه دارم آشنا می‌شم و حتی برای میز و کامپیوتر و خودکار و مداد نو ذوق می‌کنم. یه چیزی هست که دلم نمی‌خواد بنویسم اینجا که جاودانه‌اش کنم آنقدر که برام مهم نیست. ولی می‌گم که بعدش بگم واسه چی تعریفش ‌کردم. دیشب می‌خواستم به المیرا اس‌ام‌اس بدم، آقاهه زنگ می‌زد و صفحه‌ی اس‌ام بسته می‌شد تا بیایم قطع‌اش کنم و برگردم سر اس‌ام‌اس دوباره همینطور می‌شد. بیخیال اس‌ام‌اس شدم، کلن بی‌خیال گوشی‌ام شدم انگار که ویروس گرفته. دلم نمی‌خواست حتی جواب رد بدم. کاری که مجبورم کرد فردا صبحش با یه اس‌ام اس‌ انجام بدم چون هیچ جوره بی‌خیال نمی‌شد. یا باید گوشی‌ام رو خاموش می‌کردم و نمی‌دانم تا کی باید خاموش می‌موند یا باید جواب اون احمق رو می‌دادم و ازش می‌خواستم دیگه مزاحم نشه. این عاشقای احمق مزاحم لجم رو در‌میارن. احساس می‌کنم اینا حق دوست داشته شدن منو گرفتن و عین گوشت قربونی تقسیم کردن بین خودشون و مصمم‌ان که تا وقتی مجرددن موی دماغم باشن و همین که از لج من یا هرچی جفتی برا خودشون دست و پا میکنن پزشو بهم بدن و همه بدون استثنا فکر کنن من پشیمونم که قبولشون نکردم و اونایی که هنوز مجردن هی منو از آینده‌ای که قراره پشیمون بشم بترسونن! یعنی اینقدر احمق‌ان. کم اذیتم نکرده‌ان. از آدم‌هایی که  اینطوری دوستم دارن بیشتر از دشمنام می‌ترسم. هر بلایی  می‌تونن سرم بیارن و به خیال خودشون دارن لطف می‌کنن. بعضی‌هاشون آدم‌های مغروری هم هستن ولی عشق ضعیف‌شون می‌کنه که این‌طور احمقانه رفتار می‌کنن. می‌ترسم خودم هم به این مرض عشق احمقانه دچار بشم. نمی‌دونم، شاید به بودنشون عادت دارم و همین‌ها که میگم احساسشون آنقدر برام بی‌ارزشه که تا حالا نشده بشینم پای حرفشون که درباره‌اش چیزی بشنوم همین‌ها اگه نباشن به هم بریزم. هیچ وقت نبوده که یکی از این نخاله‌ها رو تو زندگی‌ام نداشته باشم که بدونم بدون اونها احساس دوست نداشته شدن بهم دست میده یا نه. احساس تنهای تنها بودن. همیشه دست‌کم یه نخاله تو این تنهاییم دارم. مشکل دیگه‌ای که با این‌ها دارم اینه که وقتی قراره یه رابطه‌ی جدی شروع کنم ناخواسته مقایسه می‌کنم، توقعم بالا میره و خوب البته که سرخورده میشم. یه چیزایی تو زندگی آدمها تکرار میشه و این قسمت تکراری زندگی منه. یه چیزی هست در من که آدمهای نخاله‌ی عاشقی که هیچ ربطی به من و هیچ درکی از من ندارن رو جذب می‌کنه و یه چیزی هست در من که میتونه آدمهایی رو که دوست دارم جذب کنه ولی نمیتونه نگه داره. بیخیال. یه چیز دیگه هم بگم و برم بخوابم انگار داره خوابم می‌گیره. عروسی مهسا که تانگوش خیلی خوب و عاشقانه بود از جمع جدا شدم و رفتم گوشه‌ای تنها ایستادم. خوب دید داشتم. زوج‌ها رو می‌دیدم که عاشانه با‌هم می‌رقصیدن. دوست نداشتم خودم توی اون جمع باشم و به عنوان یک اتفاق عجیب که از دسترس من و تجربه‌هام خیلی دور بود داشتم تماشا می‌کردم. انگار دریچه‌ای به دنیای ناشناخته برام باز شده بود. دنیایی که نتوانست من رو جذب کنه و منی که نشد خودم رو وارد این دنیای متفاوت کنم، خودمو می‌دیدم که هرگز نمی‌شد و نمی‌خواست و نمی‌توانست اونجا باشه. همان چند بار تلاشی هم که کردم مسخره بود. می‌دیدم خودم رو که همیشه نقش بازی کرده‌ام. بدون این‌که خودم حواسم باشه همه‌ رابطه‌ها برام موقتی بودن. اینو حالا می‌فهمم که از دور خودم و رابطه‌‌های سردرگم‌ام رو می‌بینم. من همیشه به فکر آخر رابطه بودم و این‌که چطور خوب تموم کنم و انصافا خوب بلدم این کار رو. بدون اینکه طرف حواس‌اش باشه یه روز خودشو خارج رابطه می‌بینه و من سبکبار و سرخوش می‌شم انگار که باری از رو دوشم برداشته شده. همه‌ی آن وقت‌ها داشتم خودم رو گول می‌زدم یعنی؟ نه،  نه. حتمن نه. داشتم سعی می‌کردم و نمی‌دانستم نمیشه. آن‌وقت‌ها هنوز امیدوار بودم و فکر می‌کردم با نفر بعدی و انتخاب بهتر و آدم مناسب‌تر می‌شه. نشد. نمی‌شد. اصلا هرچی، دیگه برام مهم نیست. دنیای زوج‌ها همیشه برام خواب آور بوده غیر از اون وقتایی که پای هورمونام میاد وسط. من یک بار سر جلسه خواستگاری به شدت خوابم گرفته! نگار می‌گفت من مصمم‌ام که تنها بمونم. شاید راست می‌گه من ناخودآگاه تنهایی رو به عنوان سرنوشت خودم انتخاب کرده‌ام و و این رو شاید خودآگاهم نمی‌دانست  ولی اون شب موقع رقص تانگو خوب داشتم این موضوع رو می‌فهمیدم. خوب الان حتمن باید بگم پس‌فرداست که دارم می‌نویسم؟ معلومه پریشب بعد از اون چیزهایی که گفتم رفتم بخوابم و دو سه ساعت بعدش خوابم برد؟ دیوونه شده‌ام اینها رو دارم اینجا می‌نویسم؟ نه شاید مطمئن‌ام کسی این‌ها رو نمی‌خونه. مینیمال که نیست. جالب هم نیست. کی حال داره بخونه این پست رو و آنقدر حوصله داره که به اینجاها هم برسه؟ مست نیستم. پریشب هم نبودم. این‌ها رو که می‌نویسم خیلی هم حالم خوبه. بی‌خیال. در ادامه‌ی وصف زندگی مجردی‌ام این‌ها رو اضافه کنم که الان دو مانتو و دو روسری دیگه رو صندلی‌های ناهار خوری هال اضافه شده یعنی من دو بار بیرون رفته‌ام. چند تا لیوان تمیز هنوز تو کابینت هست، یعنی فردا هم قرار نیست ظرفی شسته بشه. راستش شب اول سختم بود و می‌ترسیدم حوصله‌ام سر بره و از زندگی اینطوری بدم بیاد. قراره من برای همیشه اینطوری زندگی کنم مگه خلافش در اثر معجزه‌ای چیزی اتفاق بیفته. از زندگی اینطوری خیلی هم بدم نیامده هرچند خوشم هم نیامد. راستش یه کار خیلی مهم دارم که باید انجام بدم و برای اینکه نرم سر اون کار هی میام اینجا و مزخرف می‌نویسم یا می‌رم گودر می‌خونم و دیگه هیچ چیز نذاشتم نخونده بمونه. راستی این رو هم بگم سرما خورده‌ام. دیشب با شهرزاد پارک جمشیدیه بودیم و باهاش حرف می‌زدم صدام هیچ مشکلی نداشت. امروز نزدیک ظهر که شهره زنگ زد فهمیدم صدام گرفته. دورگه شده! این هم از ویژگی‌های زندگی مجردیه که اگه کسی بهت زنگ نزنه ممکنه چند روز صدات بگیره و خودت نفهمی. دو ساعت پیش رفتم سوپری چیپس و ماست بخرم دیدم صدام بدتر شده، شده شبیه صدای زن بدهای فیلم فارسی‌ها! دیشب خواب عجیبی می‌دیدم. فکر می‌کردم خواب نیستم اولش ترسیدم. یه چیزی مثل مته داشت تو سرم می‌چرخید. فکر می‌کردم نتیجه انرژی درمانیه که اینطوری شدم. صبح که بیدار شدم فکر کردم همه‌اش خواب بود. چون خودم رو تو فضایی احساس می‌کردم که خونه‌مون نبود. بی‌خیال. می‌رم تو دفترم بنویسم. قرارم با خودم این نبود که هی در برم و مساله اصلیه رو دور بزنم و سر از اینجا و این پست بی‌ربط دربیارم. باید تصمیم بگیرم برا زندگی‌ام و باید بنویسم که خیلی هم از این تنهایی خوشم نیامد، که بلدش نیستم هنوز. باید بنویسم منی که چند سال پیش برا الانم تصمیم گرفته بود دیگه الان نیست و جاش منی که اون تصمیمه رو دوست نداره نشسته و برا اینکه نره تو دفترش اعتراف کنه که انتخابش خیلی هم درست نبوده داره مزخرف می‌نویسه که برم برای منی تصمیم بگیرم که قراره سی و چند ساله باشه چند سال دیگه و قراره زندگی که الان دارم انتخابش می‌کنم رو زندگی کنه. او زن سی و چند ساله نباید خیلی تنهایی مطلق رو دوست داشته باشه، نباید همیشه از تازگی‌ها استقبال کنه. یه چیزهای قدیمی هم باید براش کنار بذارم. یعنی من قراره این پست رو بذارم تو وبلاگ؟ اینکه دستم بره رو تیک ثبت موقت و برش دارم یا بذارم همینطور اینجا بمونه یادگاری برا خودم نگهش دارم احتمالش پنجاه پنجاست. از کی من اینقدر بیتفاوت شده‌ام. او آقاهه راست می‌گفت همه چی برام علی سویه‌است؟ چرا گذاشتم اون آقاهه‌ها هر مزخرفی رو بگن؟ چرا این حرف‌ها رو شنیدم  که زخم‌های موندگاری بشن که بعد هی تصویرم از خودم زنی باشه که دست‌نیافتنیه، که تغییر پذیر نیست، که بی‌احساسه، که متفاوته، درک نشدنیه،‌ که موندنی نیست... من هیچ کدام اون‌ها نبودم،‌ نیستم. ولی این کلمه‌ها حک شدن تو ذهن‌ام. زخم شدن و جاشون موندگار شد. بقیه‌ی مزخرفاتشون یادم رفته ولی این کلمه‌های حک شده برا همیشه می‌مونن. لعنتی‌ها. آن‌وقت من فقط بلد بودم با دوست نداشتن‌شون تلافی کنم، با فراموش کردنشونن،‌ با این احساس که همه‌شون مثل هم بودن که همه یک نفر بودن با صورت‌ها و اداهای مختلف. با خاکستری کردنشون تو ذهنم؟ با جشن گرفتن روز تولدشن با نفر بعدی بدون اینکه هیچ کدوم خبر داشته باشن؟ هه! می‌رم سراغ دفترم. از تصمیم مهمی که باید بگیرم شاید بعدها اینجا هم نوشتم. دوباره فردا شد و مامان گفت یاسی تو راهه. خوشحال نشدم. همه نه ولی قسمتی از غرهای بالا رو پس می‌گیرم. دوست ندارم با آدمها و هورمونهاشون یه جا زندگی کنم. داشتم به این سکوت خسته کننده عادت می‌کردم. سکوتی که هیچی توش نیست، سکوت سبک، با سکوت سنگین یا حرفی که باهاش ادای سکوت نکردن درمیاریم فرق داره. دومی رو اصلن دوست ندارم. مخصوصن اگه کلی هورمون و کینه و عقده توش باشه. راستی بگم هنوز تو دفتره چیزی ننوشته‌ام. او کاره که گفتم یه نگاهی بهش کردم و الان دوباره دارم می‌روم سراغش. اول یه چایی می‌خورم و بعد اون کار مهمه رو شروع می‌کنم. خل بازی دیگه بسه. این کاره رو خودم انجام ندم دو و خورده‌ای میلیون باید پیاده شم تا کسی برام تمومش کنه. ندارم که. راستی اگه به سرم زد و این متن رو بی سانسور پست کردم بگم اینو و خیالم راحت شه: این حرف‌ها و فکرها گاهی اینطوری میان سراغت کاریش هم نمیشه کرد. وقتی داری مثل دیوانه‌ها بلند بلند فکر می‌کنی عجیب نیست دفعه‌ی دیگه که شروع می‌کنن سراغت میان همه‌‌ی حرفهای این دفعه رو پس بگیرن. اگه این وسطا به کسی چیزی برخورد ناراحت نشه -گو اینکه بشه هم مهم نیستا-  اگه یاسی امروز نمیامد و مجرد نوشته‌های من تمام نمی‌شد شاید می‌رسیدم به اونجا که از آدمهایی که اومدن تو زندگیم و رفتن و حتی اونایی که فقط سرک کشیدن و رفتنی شدن و حتی اون احمقایی که زخم زدن- از قصد هم زخم زدن بی‌این‌که مستحقش باشم- هم خوب بنویسم. شاید همه که نه قسمتی از حرف‌های بالا رو پس می‌گرفتم. هیچ چیز ثابت و مطلق و پایدار نیست. فکرهای اینطوری هزیان مانند که جای خود دارد.

لطف و عنایت اشک


حدود یک هفته پس از مرگ دلخراش اگنس، لورا به دیدار پل دل‌افسرده رفت. لورا گفت:

-پل، ما الان در این دنیا تنها هستیم.

چشمان پل به اشک نشست و سرش را به قصد پنهان کردن هیجان خود به سوی دیگر چرخاند.

اما دقیقا همین حرکت بود که لورا را وارداشت تا بازوی او را محکم در دست بگیرد:

-گریه نکن پل!

پل از میان پرده‌ی اشک به لورا نگریست و متوجه شد که چشمان او نیز تر شده است. پل لبخند زد و با صدای شکسته‌ای گفت:

- من گریه نمی‌کنم. تو گریه می‌کنی.

- پل، اگر احتیاج به هر چیزی داشته باشی، خودت می‌دانی که من هستم، می‌توانی روی من حساب کنی.

و پل پاسخ داد:

- می‌دانم.

اشک چشم لورا اشک هیجانی بود که لورا بر تصمیم لورا جهت نثار کردن همه‌ی زندگی‌اش برای ایستادن در کنار شوهرِخوهر متوفایش احساس کرد.

اشک چشم پل اشک هیجانی بود که پل به وفاداری پل احساس کرد، که هرگز نمی‌تواند با زن دیگری جز سایه‌ی همسر مرده‌اش، مشابهش، خواهرش،‌زندگی کند.

و به این ترتیب آنان روزی با هم روی تختخواب پهن دراز کشیدند و اشک (لطف و عنایت اشک) کاری کرد که آن‌دو نسبت به متوفا کمترین احساس خیانتی نکنند.

جاودانگی-میلان کوندرا

it's just a test


I've just installed my windows and I don't know how I can install Farsi font, so I am writing in English.

I am happy to night. I want to share my happiness with my friends, but I don't know how! I called some of them and I sent text massages to others...