من یا باید کمی باهوشتر بودم یا کمی خنگتر. باید ارادهام قویتر از این که هست بود یا نه، آنقدر ضعیف که کلا خودم را وارد بعضی بازیها نمیکردم. زندگی من باید هیجانانگیزتر از این میشد، یا نه آنقدر آرام که هیچ دلم نمیآمد آرامشاش را با هیچ هیجانی به هم بزنم. باید یه کم جدیتر بودم یا نه، آنقدر بیخیال و راحت که همهچیز را به هیچ میگرفتم. باید یا منطقی بودم یا احساسی. باید بعضی چیزها برایم سیاه میشدند و بعضی سفید -درست یا غلطاش را کاری ندارم- خاکستری رنگ خوبی نبوده که انتخابش کردهام. اینی که الان هستم یعنی زندگی همیشگی روی مرز، سرگردانی همیشگی سر دوراهیها، یعنی کند پیش رفتن، یعنی نرسیدن.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 1:33 توسط رهنورد
|