هر شب دیر می‌رفتم به خانه
اعتراض داشتم
        به حکومت پدر
به تفنگ برنو
به قل‌قل قلیان‌ها
             و روز را بلندتر می‌خواستم
او یک شب عصبانی شد
و فردای آن شب
مرا صبح خیلی زود از خواب بیدار کرد
                             که نباید می‌کرد
حالا من، سالهاست
              در خواب راه می‌روم...

«رسول یونان»


***

نمی‌دانم چرا شعرهای این کتاب را که می‌خواندم یادم افتاد من هیچ نگفته‌ام و روزی که دیگر نباشم همه‌ی حرف‌های نگفته‌ام برای همیشه نگفته باقی می‌مانند. فکر کردم بهتر است شروع کنم بنویسمشان. می‌دانم قرار نیست فوق‌العاده باشند. قرار نیست چیزهایی بگویم که هیچ‌کس نمی‌داند و هیچ‌کس تجربه‌شان نکرده. می‌خواهم بنویسمشان تا راحت شوم. شده با نوشتن چیزی آرام گرفته‌ام، گیرم که کسی نخوانده و قرار هم نیست بخواندشان، ولی نوشته‌ام و راحت شده‌ام و این خودش کم نیست.