عنوان: بی‌خبری - Ignorance

نویسنده: میلان کوندرا –Milan Kundera

مترجم: فروغ پوریاوری

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

 

«زندگی که پشت سر گذاشته‌ایم، این عادت بد را دارد که از سایه بیرون می‌آید، از ما شکوه و شکایت می‌کند و به دادگاه می‌کشاندمان.»

 

حرف از نوستالوِژی است که هر کدام از ما تجربه‌اش کرده‌ایم و از بازگشت بزرگ و شاید سرخوردگی ناشی از آن چیزهایی که توقع داشتیم در انتظارمان باشد و نبود:

 

«احساسات دو نفر را که پس از سالها بسیار دوباره همدیگر را دیده‌اند در ذهن مجسم می‌کنم. آنها در گذشته مدت زمانی را با هم سر کرده‌اند؛ و هم از این‌رو می‌پندارند که با تجربه و خاطراتی یکسان به یکدیگر پیوند خورده‌اند. خاطراتی یکسان؟ سوءتفاهم دقیقا از همین جا شروع می‌شود: خاطراتشان یکسان نیست؛ هر یک دو یا سه صحنه از گذشته را در ذهن ذخیره کرده ‌است، اما هر کس خاطرات خاص خودش را دارد؛ خاطراتشان شبیه هم نیستند؛ با هم تلاقی نمی‌کنند و حتی به لحاظ کمیت نیز قابل مقایسه نیستند: یکی دیگری را بیش از آن به یاد دارد که دیگری او را؛ نخست به این دلیل که ظرفیت حافظه افراد با هم تفاوت دارد، اما این هم هست (پذیرفتن این یکی دردناکتر است) که به یک اندازه به هم بها نمی‌دهند.»