کتاب خوانی: کشور آخرینها
عنوان: کشور آخرینها (سفر آنا بلوم)
نویسنده: پل استر –Paul Auster
مترجم: خجسته کیهان
نشر افق
کشور آخرینها، به زندگی دختر جوانی به نام «آنا بلوم» میپردازد که در جستجوی برادر گم شدهاش به شهری ناشناس سفر میکند و پس از مدتی مایوس از یافتن برادر، بیپول و بیخانمان در شهری مصیبت زده روزگار را سپری میکند.
کتاب فضای عجیبی دارد، انگار همه چیز در هم حل شده، آدمها، خانهها، خیابانها، زندگی و مرگ، گرسنگی و بیپناهی و سرما و ناامیدی در شهری که گویی «آرام آرام خود را از درون میخورد، گرچه همواره باقی است.»
«من آموختهام که آنچه را میشنوم چندان جدی تلقی نکنم. مساله این نیست که مردم عمدا دروغ میگویند بلکه هرگاه به گذشته بازمیگردند، واقعیت به سرعت مبهم میشود... در شهر بهترین روش این است که تنها آنچه را که با چشم میبینی، باور کنی. اما حتی چشم هم از اشتباه مبرا نیست. چون تنها چیزهای اندکی چناناند که مینمایند. هر چه را که میبینی طرفیت مجروح کردنت را دارد... آنقدرها هم ساده نیست که راحت و بیدغدغه بگویی «من به کودک مردهای مینگرم.» چون آنچه میبینی چیزی نیست که به سادگی بتوانی آنرا از خودت جدا بپنداری. منظورم از مجروح شدن همین است؛ نمیتوانی فقط ناظر باشی چون هر چیزی به طریقی به تو مربوط میشود، مال توست، بخشی از قصهایست که در درونت شکل میگیرد.»
(خلاصهای از متن کتاب – صفحههای ۲۷ و ۲۸)
«مسئله فقط این نیست که چیزها ناپدید میشوند بلکه پس از آن خاطرهشان نیز نابود میشود.»
(از متن کتاب – صفحه۸۸)
این شهری که استر از زبان آنا توصیف کرده انگار خیلی از دنیای واقعی ما دور نیست. شاید حقیقتی که زیر پوست شهرهای امروز است به صورت پررنگتر و کابوسوار توصیف شده. شاید از نگاه خیابانخوابهایی که ما هر روز از کنارشان رد میشویم و نمیبینیمشان، همین شهر خودمان همان شهر آخرین باشد؛ شهری که آنگونه که آنها میبینندش، ما نمیبینم.
چقدر توصیف های آنا را دوست داشتم. توصیفهای ناب و ظریف و تکاندهنده؛ فکر میکنم کسانی که این کتاب را خواندهاند با این نظر موافق باشند که وقتی درباره این کتاب میخواهی بنویسی نمیتوانی در برابر وسوسه نوشتن قسمتهایی از متن آن و خواندن دوباره و دوباره آنها مقاومت کنی. قسمتهایی که دیگران انتخاب کردهاند را میتوانید اینجا و اینجا بخوانید.
مرتبط:
۱- نگاهی به دنیای داستانی پل استر
لینک به این مطلب: +