چنین گفت زرتشت:
«هان! من به شما ابرانسان را می‌آموزانم. ابرانسان معنای زمین است.»

ابرانسان «انسان كامل» است. يعني انساني كه براستي به قلمرو آزادي گام نهاده و از ترس و خرافه و پندارهايي كه تا كنون بر انديشه بشر حكمفرما بوده رهايي يافته است. و نيز نوع والاتري‌ست از انسان از جهت معنوي كه با «آري» گفتن به هستي، چنانكه هست، و روي گرداندن از هستي‌ها و جهان‌هاي خيالي، از نو «عهد امانت» را زنده مي‌كند و «معناي هستي» را در غيبت خدا به گردن مي‌گيرد و اين كار را با يكي كردن اراده‌ي خود با هستي، چنانكه بوده است و هست و خواهد بود، يعني با پذيرش «خواست قدرت» و «بازگشت جاودانه‌ي همان» -كه دو اصل بنيادي هستي‌شناسي نيچه است- انجام مي‌دهد. ابرانسان داراي «اراده»‌اي ست كه خود را از «كين‌توزي با زمان» و «چنان‌بود» آن رها ساخته و در بازي زندگي بازيگوشانه و دليرانه و شادمانه شركت مي‌كند و خطرهاي آن را پذيره مي‌شود.