سال ِ بد
سال ِ باد
سال ِ اشک
سال ِ شک.
سال ِ روزهاي ِ دراز و استقامت‌هاي ِ کم
سالي که غرور گدائي کرد.
 

این‌ها همه حکایت امسال ماست؟ 

زنده‌گي دام نيست
عشق دام نيست
حتا مرگ دام نيست

برای همین‌هاست که هنوز تسلیم نشده‌ام؟

من عشق‌ام را در سال ِ بد يافتم
که مي‌گويد «مايوس نباش»؟
من اميدم را در ياس يافتم
مهتاب‌ام را در شب
عشق‌ام را در سال ِ بد يافتم
و هنگامي که داشتم خاکستر مي‌شدم
گُر گرفتم.

.
.
.

همه‌ی این سالها پاییزها این‌طور همرنگ غروب‌ بودند و من نمی‌دانستم؟