خیلی وقته ننوشته ام. این روزها رفته ام سر یک کار جدید بد جور وفتم گرفته میشه. همکار جدیدم کلی تحویلم گرفت این که منطقی فکر می کنم، تو کار دید خوبی دارم و یک آینده روشن پیش رومه... می گفت نمیدونه خدا چی به من نداده که اینقدر باهاش بد شده ام. خوب، نمی شد از کاکتوس و گل سرخ بگم و از آرامشی که دیگه نیست.

 

دیشب یاد حافظ افتاده بودم دو تا از غزل هاش را که قبلا حفظ کرده بودم دوباره خوندم. وقتی اونها را حفظ می کردم هنوز عشق را باور داشتم، یک عشق الهی و زیبا. به خاطر همین لذت می بردم. ولی حالا همچنان لذت می برم و نمی دانم چرا.

 

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از دست حسود چمنش

 

گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور

دور بــــــاد آفت دور فلک از جــــان و تنش

 

گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا

چشم دارم که ســلامی برسانی ز منش

 

به ادب نافه گشــایی کن از آن زلف سیاه

جای دلهـــای عزیز است به هم بر مزنش

 

گـو دلم حــق وفــــا با خط و خـــالش دارد

محــــترم دار در آن طــــره عــــنبر شکنش

 

 

غزل بعدی:

 

ای که از کــوچه معــشوقه ما می گـــذری

بر حذر باش که ســر می شکند دیــــوارش

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هـر کجـــا هست خدایا به ســـلامت دارش