دارم با خودم میجنگم. درستترش این است که بگویم دارم برای جنگیدن با خودم آماده میشوم. خواستن، نخواستن، خواستن، نخواستن... این دو هر لحظه جا عوض میکنند. تصمیم عاقلانهای گرفتهام ولی میدانم جلوی نخواستنام را بگیرم چه میشود. میروم وسط میدان و تسلیم میشوم. به همین راحتی نیست. تاوانش را هم باید بپردازم. وقتی تصمیمی میگیرم و تا وسط راه میروم و هزینه میکنم برایش دیگر کم آوردن و نخواستن و تسلیم شده اینچنینی چه معنا دارد؟ نمیفهمم خودم را. به آیندهی این نخواستن لعنتی فکر میکنم و هیچ چیز روشنی در آن نمیبینم در بهترین شرایط یک خاکستری بیانتها و ناتمام در انتظارم نشسته. من همین را میخواهم؟! نه! منتظر معجزهام؟! شاید! امیدوارم این معجزه اتفاق بیفتد؟ نه! دیگر چه میخواهم؟! نمیدانم. گیرم آن معجزه اتفاق افتاد و چند قدم با خاکستری بیپایان فاصله گرفتم چه میشود. معجزه فقط چند قدمی رسیدنم به آن خاکستری بیپایان را به تعویق میاندازد، همین! میدانم آن چه در انتظارم است در هر صورت دوست نداشتنیاست. برای همین این خاکستری بیپایان و آن رنگ ناشناخته برایم فرق چندانی ندارند. ریسک کنم و بروم سمت آن ناشناخته شاید رنگی بهتری داشت. شاید بیشتر خواستمش. میدانم در نخواستنام هیچ نیست. هیچ. من هیچ میخواهم. میدانم. من نبودن ابدی میخواهم و این با رنگ های تازه، با دنیای تازه، با هر چه تازگیاست جور در نمیآید. من درد زایش دارم، هم درد مادری که میزاید و هم درد نوزادی که زاده میشود بیآنکه خودش بخواهد، درد مادری که بچهاش را نمیخواهد و فرزندی که بودنش را. درد مادری که 9 ماه دیر پشیمان شده و نوزادی که برای پرداختن تاوان هوس دیگری آماده نیست. راه برگشتی نیست. بیدار شدن از این کابوس هم دردی را دوا نمیکند. با هر بیداری در کابوسی هولناکتر بیدار میشوم.
پ.ن. گاهی اینجا از کابوسهایم مینویسم. راه دیگر برای خلاصی از دستشان بلد نیستم.
پ.ن. گاهی اینجا از کابوسهایم مینویسم. راه دیگر برای خلاصی از دستشان بلد نیستم.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 22:28 توسط رهنورد
|