خودش را نمیشناختم ولی از گفتههای پسر میشد فهمید چه حالی
دارد. حال بدش را به این پسر بیچاره هم منتقل کرده بود و پسرک سرخورده شده
بود آنقدر که سعی کرده بود خوبش کند و نتوانسته بود. به پیشنهاد من گوش
داد یا دیگر انرژی نداشت ادامه بدهد نمیدانم ولی از همان شب دیگر سراغش
نرفت. دخترک وا داده بود. باید رهایش میکردند تا خودش را جمع کند. وقتی وامیدهی
بدترین چیز این است که عزیزانت کنارت باشند و تو هزیانهایت را بپاشی به
صورت آنها و خودت حق به جانب کنار بایستی و بگویی خوب نیستم درکم کنید و
آنها درکت کنند. این وقتها بهترین کار این است که اطرافیانت دورت را خلوت
کنند و تو را به حال خودت بگذارند تا به خودت بیایی و بدانی آنقدرها هم بد نیستی. بفهمی
توانش را داری سر پا بایستی و دوباره قوی شوی و از نو آغاز کنی. تا وقتی
کسی هست که بد بودن حق به جانبت را تایید کند خوب نمیشوی. وا دادن بد دردی
است. من خوب میفهمماش.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 17:57 توسط رهنورد
|