به دوستانم سپرده‌ام وقتی شروع می‌کنم از «خاطرات کودکی‌»ام بگویم بلافاصله خفه‌ام کنند. به شوخی می‌گیرند و هر بار اجازه می‌دهند تا آخر خاطره جلو برم. هر بار یادآوری آن همه تلخی به هم می‌ریزدم و روزها و شب‌های آینده را برایم تلخ می‌کند تا کم‌کم ته‌نشین شود و فراموش شود. از بیرون به نظر کودکی وگذشته نرمال و شاید خوب و راحتی داشته‌ام ولی درونم چیزی کم بوده که جای خالی‌اش هرگز برایم پر نمی‌شود. 

با وجود این تصمیم گرفته‌ام برای پدر و مادرم دعوت‌نامه بفرستم و برای دو ماه میزبان‌شان باشم. نمی‌دانم حالا که آنها پیر شده‌اند و من در آستانه میان‌سالی و بعد از ۴ سال فاصله چه تفاوتی در رابطه‌مان باشد. گاهی امیدوارم روزهای خوبی باهم داشته باشیم و بالاخره به آن صلح و آشتی درونی‌ام با آن‌ها برسم. گاهی می‌ترسم آن اختلاف‌های قدیم سر باز کنند و باز تلخی دیگری به لیست خاطرات‌ تلخ‌ام اضافه شود.