چند وقت پیش وقتی داشتم می رفتم پشت بام لباسهام را از رو بند بردارم، دیدم همین بچه که تو عکس می بینین -دیگه نمی بینین چون نشد عکس را داونلود بکنم!- کفش های منو پوشیده و داره از پله ها پایین میره. بهش گفتم: «کوچولو ، وقتی کفش بزرگتر ها را می پوشی می خوری زمین، مواظب باش!» اینها را گفتم و کفش های بابا را پوشیدم و رفتم بالا. وقتی داشتم پایین می آمدم حواسم به این بچه بود که ببینم با اون کفشها زمین نخورده باشه، چشمتون روز بد نبینه زیر پام خالی شد و خوردم زمین و 3-4 تا پله را نشسته آمدم پایین تا پاگرد! از درد نمی توانستم بلند بشوم، وقتی این کوچولو شروع کرد بلند بلند به من خندیدن کلی شرمنده شدم و دیگه دردم یادم رفت. ماجرا زمانی سوزناکتر شد که بقیه که صدای زمین خوردن شنیده بودند آمدند ببینن یه وقت بچه طوریش نشده باشه و شاهد صحنه خندیدن یک فسقلی 2.5 ساله به من 26 ساله بودند... نمی دانید چقدر خجالت کشیدم. تازه ماجرا به اینجا ختم نشد که، تا مدتها این بچه بی خیال نشد وقتی کسی از پله ها بالا یا پایین می رفت از اول همه چی را تعریف می کرد و یادآوری می کرد که مواظب باشن مثل من نخورن زمین و «تپ تپ تپ» از پله ها بیان پایین...!!!

نتیجه اخلاقی...؟؟؟!!!

 

راستی، حالا که شما هم دیگه این بچه شیطون را به قول خودش «میسناسین» می خوام یه درددلی هم باهاتون بکنم. نمی دانید این بچه چقدر اذیت میکنه طوری که من علائم آدم هایی که مورد «کودک آزاری» واقع شده اند را از خودم نشان می دهم، هیچ کس هم باورش نمی شه که من وقتی بچه بودم بزرگتر ها آزارم ندادن وقتی بزرگ بودم «یک کودک من را آزار داده!» شما هم باور نمی کنید و فکر می کنید شوخی می کنم؟ حق دارین البته همه همین فکر را می کنن...