من و بابا
فکر میکنم 9 ساله بودم، شاید هم 10 ساله. اون وقتا علاقه زیادی به بازی با ورق داشتم. یه روز بعد از ظهر نشستم با بابا بازی کنم. بابا جدی بود؛ یعنی من اون موقع باور کرده بودم داره جدی بازی میکنه! گفت که باید پول از خودم بذارم و اگه بخوام اون فقط میتونه بهم قرض بده. من هم که مثل همیشه همه پول تو جیبیهام رو خرج کرده بودم برای اینکه جلوی حریف(!) کم نیارم با پولهای قلک خواهرم بازی رو شروع کردم و چند دقیقه بعد همه رو باخته بودم. کارم ساخته بود اگه تا قبل از بیدار شدن خواهرم پولهاش رو برنمیگردوندم سر جاش. هر چی التماس کردم بابا پولهایی که باخته بودم رو بهم پس نداد؛
- یا نباید قمار کنی، یا اگه کردی و باختی باید پاش وایسی. قمار حرمت داره دختر!
من مونده بودم و قلب کوچکم و قلک خالی خواهرم! چارهای نبود، ادامه دادم بازی رو با پولهایی که بابا بهم قرض داد. وقتی همه پولهای خواهرم رو پس گرفتم با اینکه ورق به نفع من برگشته بود ادامه ندادم دیگه و بابا هیچی نگفت...
حالا میفهمم اون موقع بابا رو ناامید کردم از خودم. من هیچ وقت نتونستم انقدر که اون میخواست قوی و نترس باشم.
***
چقدر دلم برا بابا تنگ شده. مدتهاست دلم میخواد باهاش حرف بزنم ولی وقت مناسبش پیش نمیاد. از بار آخری که دوتایی جدی با هم حرف زدیم زمان زیادی گذشته. اون موقع بابا حرف زد و من بیشتر گوش دادم، نیازی هم نبود چیزی بگم، خودش میدونست همه چیز رو.
- تنها زندگی کن، برو، خودت رو وابسته نکن.
- بابا من از تنهایی میترسم.
- هر جا باشی تنهایی. چیزی که باید ازش بترسی تنهایی نیست...
مثل همیشه اون نپرسید و من نگفتم. فکر میکردم تنها نیستم. بابا میدونست و من نمیدونستم هنوز.
این روزها هر دو خسته از سر کار برمیگردیم و تا به کارهای خودمون برسیم شب شده. آخر هفته هم آنقدر سرمون شلوغه که فرصتی برای حرف جدی زدن پیش نمیاد. دلم میخواد مثل بچگیهام خودمو لوس کنم براش، بغلش کنم، گریه کنم و براش تعریف کنم از خودم، از همه، از همه چی و کاش اون هنوز هم میتونست بگه «تا بابا رو داری از هیچی نباید بترسی!»
امشب دیگه باهاش حرف میزنم، نه امشب نمیشه، شاید فردا، شاید هم پس فردا...!