ماهی سیاه کوچولو

امروز تو وبگردیهام ماهی سیاه کوچولو رو پیدا کردم و دوباره رفتم تو خاطرههای بچگیام. این قصه رو بابا برام تعریف میکرد و من همیشه آخرش گریه میکردم، با وجود این هر بار چشمم میافتاد به این عکس –که تو کمد بابا رو جلد یک ظرف خالی نوار کاست پیدا کرده بودم- باز میرفتم سراغ بابا که قصهاش رو دوباره برام تعریف کنه. نمیدونم چی از این قصه میفهمیدم و یا بابا چطور تعریف میکرد که انقدر دوستش داشتم، شاید هم مثل امروز دنبال بهانهای میگشتم برای گریه کردن، ولی امروز که دوباره خوندمش آخرش گریهام نگرفت دیگه...
پ.ن. نمیدونم چرا دیروز این متن ناتموم رو گذاشتم تو وبلاگ، راستش رو بخواین حسش نبود تمومش کنم. حالا هم به جای یک پایان بندی بیربط ترجیح میدم همینطور که هست بمونه، امیدوارم خوانندههای عزیز به بزرگواری خودشون ببخشن.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان ۱۳۸۶ ساعت 12:7 توسط رهنورد
|