یک لیوان خالی چای با یک قندان، 7 کتاب (صد سال تنهایی، سور بز، درخت زیبای من، هزار‌ تو، بادبادک باز، خاطرات فریده دیبا، تقسیم) به همراه یک دفتر و یک فرهنگ لغت و یک دیوان حافظ در کنار آیین‌نامه زلزله، شارژر موبایل، شانه و برس با سایز‌ها و مدل‌های مختلف، چند شیت نقشه، 10-15 سی‌دی شامل نرم افزار‌های تخصصی عمران و آموزش زبان و آهنگ و فیلم به همراه چند ظرف سی‌دی پر و خالی با طرح‌ها و مدل‌های مختلف، دو خودکار، یک روان‌نویس، یک مداد رنگی نارنجی، یک روبان قرمز، یک تی‌شرت نارنجی، یک بسته قرص سر‌ماخوردگی، چند صفحه روزنامه، چند برگ کاغذ باطله یا احتمالا ضروری، چند کارت اینترنت، یک گواهی‌نامه رانندگی،یک شناسنامه، یک کیف مشکی، یک سررسید در کنار یک مانیتور و دو اسپیکر با سه عروسک که روی هر کدام نشسته‌اند، فقط قسمتی از وسایل به هم ریخته موجود روی میز کامپیوتر من را تشکیل می‌دهند!

 

شما که غریبه نیستید اعتراف می‌‌کنم این چند روز تا همین چند دقیقه پیش که لیوان خالی چای را روی میز گذاشتم اصلا متوجه شلوغی روی آن نشده بودم!

 

عنوان این متن را هم از «قصیده آبی، خاکستری، سیاه» از «حمید مصدق» گرفته‌ام، البته اگر این شاعر زنده بود شاید هرگز من را نمی‌بخشید که با این عنوان به جای گیسوی پریشان از یک میز کامپیوتر به هم ریخته صحبت کرده‌ام.