حال من خوب است اما...
قبل از شروع این را بگویم که تمام سعیام را میکنم که اینجا غر نزنم ولی خوب قول نمیدهم و نمیدانم آخر این مطلب هم به کجا قرار است ختم شود، اصلا هم توصیه نمیکنم که این پست را بخوانید و هیچ مسئولیتی را هم به عهده نمیگیرم!
اول سراغ اصل مطلب نمیروم که میرسم به همان غر زدن برای همین اول میروم سراغ حاشیه و این خبر که از اول هفتهای که گذشت سر کار جدیدم میروم و از محل کار جدید هم خوشم آمده، دلم هم تنگ اتاق کوچک و دوست داشتنی شرکت قبل نشده هنوز؛ با این که شرکت جدید جا کم داریم و بعد از ظهرها اکسیژن کم میآورم، یعنی تقریبا نیمه هشیارم و دلم میخواهد باور کنم که مشکل فقط عادت نکردن به کار در محیط شلوغ است و کنار پنجره که میروم و هوا میخورم حالم بهتر میشود. راستش دوست داشتم کار جدیدم را با انرژی شروع کنم و مرتب و منظم سر کار بروم حداقل چند هفته اول را، ولی آخر هفته گذشته وقت نکردم آرایشگاه بروم و لباسهایم-تقریبا همه لباسهای قابل پوشیدنم- را آخر شب شستم و صبح شنبه خشک نشدند و روز اول لباسهای پارسالم را پوشیدم و خوابآلود و خسته و بیحوصله و نامرتب روز اول و هفته اول را سپری کردم و هر روز هم دیر رسیدم!
این چند هفته اخیر چند مریضی مختصر متنوع را پشت سر هم گرفتم و نتیجه آن ها این شده که جسم و روحم دچار یک ضعف و خستگیای شده که با خواب و استراحت طولانی هم برطرف نمیشود، البته روز به روز بهتر میشوم ولی خوبِ خوب نشدهام هنوز. شاید بهترین توصیف وضعیت من همان خماری باشد و راستش کمکم خودم هم به خودم مشکوک میشوم دیگر چون دقیقا علایم یک معتاد –شاید هم یک معتاد در حال ترک- را دارم! هیچ بعید هم نیست که با این اوضاع همکارهای جدیدم فکر کنند معتادم مخصوصا بعد از اظهار نظر فاضلانه دیروزم و لو دادن علاقهام به دود و دم!
راستی چند روز پیش یکی از همکارها گفت «میدونستی چقدر انرژیات زیاده؟» از تعجب شاخ دراوردم و کلی هم ذوق زده شدم راستش که فهمیدم این روزها آنقدرها هم که خودم فکر میکردم به بقیه انرژی منفی نمیدادم. یک اظهار نظر دیگر هم جالب بود و آن این که یکی از همکارها از «آرامش دوست داشتنی» من خوشش آمده بود و باز یک شاخ دیگر درآوردم، این روزها هیچ هم آرام نیستم، ولی در هر صورت این دفعه هم ذوق کردم کلی.
عنوان این مطلب را از شعر آشنای آقای «سید علی صالحی» گرفتهام و دلم نیامد متن کامل آن را ننویسم، در ادامه مطلب میتوانید این شعر را بخوانید. به عنوان حسنختام هم هست چون این مطلب را نمی دانم چطور باید تمامش کنم و همینطوری نوشتمش که کمی غر بزنم، شاید هم برای توضیح پست قبلی، نمی دانم. بعد از این هم سعی میکنم وقتی خوب خوب بودم بنویسم -سعی میکنم ولی قول نمیدهم.
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!