گر نکند وصال تو بار دگر بهانهای...
چقدر دوست دارم بنویسم ولی نمیدانم چرا نمیتوانم. با اینکه پرم از حرف ولی بیشترشان به نوشتن نمیآیند.
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد...
این چند روز که سرد بود، کار شرکت عملا تعطیل شده بود و من بیشتر روزها خانه ماندم و یک روز هم که بیرون رفتم سرما خوردم و برگشتم. یک روز و نصفی هم سر کار بودم، «سر کار» بودم واقعا! بخشی که ما کار میکنیم در یک ساختمان جدای از ساختمان مرکزی است و از روز اولی که موج سرما به تهران رسیده نه گاز داشتیم، نه آب. برای اینکه که یخ نزنیم و خدای نکرده جوانمرگ نشویم، یک اتاق برایمان در دفتر مرکزی دادهاند که هفت صندلی و چهار کامپیوتر دارد. از آنجا که تعداد ما دوبرابر تعداد صندلیهاست، نوبتی روی صندلی مینشینیم و نوبتی از کامپیوتر استفاده میکنیم! ما یا باید مرخصی اجباری میگرفتیم یا با این شرایط کنار میامیدم. من تن به مرخصی دادهام ولی از شما چه پنهان از نظر خودم هیچ هم اجباری نبود و جای دوستان خالی عجیب چسبید، با وجود این حواسم هست که کلی منت سرشان بگذارم.
سودای تو را بهانهای بس باشد...
از وقتی سر کار میروم تجربه چند روز مرخصی غافلگیرانه را نداشتم، برای همین اصلا فکر نمیکردم به مدیریت بحران احتیاج باشد و هیچ تمهیداتی هم در نظر نگرفته بودم. راستش همراه با موج سرما و موج خبرهای تعطیلی و شادی خبرهای عقب افتادن امتحانات و ناراحتی خبر لغو پرواز رئیس که قرار بود چند وقتی برود ایتالیا، موجی از فکرهای عجیب و غریب گریبانگیرم شد که برای فرار از آنها ناچار باید میخواندم و میخواندم و میخواندم، هیچ فرقی هم نمیکرد مطلبی که میخوانم چه باشد. در هر صورت گذشت دیگر -ظاهرا به خیر هم گذشته- از فردا هم میروم «سر کار»!
بیش میازار میازار میازار مرا...
نمیدانم تجربه این را دارید که وقتی مطلبی را مینویسید و همزمان به آهنگی هم گوش میدهید نتوانید در برابر هوس نوشتن قسمتهایی از آواز مقاومت کنید. وقتی داشتم مینوشتم شهرام ناظری با صدای گرمش داشت میخواند و... همین دیگر به توضیح بیشتری که احتیاج نیست؟ هست؟