برای دیدن تاریخ روز

تقویم را باز می کنم

و تعجب می کنم از اینکه

روز ها طبق پیش بینی تقویم

به پیش می روند!

 

«بیِژن جلالی»

 

 

دفتر خاطراتم را ورق می‌زنم و در حیرتم از این همه تغییر، آن هم با این سرعت؛ چیزی که تا یک ماه پیش یک شوخی بوده به جدی‌ترین دغدغه ذهنم تبدیل شده و موضوعی که مدتها برایش غصه خورده‌ام به سرعت و به راحتی تبدیل به یک تجربه خوب شد و حالا دیگر مربوط به گذشته‌ بسیار دورتر به نظر می‌رسد.

 

این اتفاق تازه نیست. مدتهاست برای من همه چیز شناور شده و پراکنده، هیچ چیز برای مدت کوتاهی حتی، ثابت و پایدار و مطلق و تعریف شده نیست. حتی تعریفی که از خودم، زندگی‌ام و گذشته‌ام د‌ارم به سرعت تغییر می‌کند همینطور برنامه‌ای که برای آینده دارم. دیگر نمی‌توانم پیش بینی کنم تا چند ماه دیگر چه خواهم شد، به چه چیزهایی فکر می‌کنم و حرفهایی را که با اصرار از آنها دفاع می‌کنم هنوز قبول دارم یا نه؟

 

به آدم‌هایی فکر می‌کنم که وارد زندگی‌ام شده‌اند و به سرعت از آشنای نزدیک به غریبه‌ای دور تبدیل شده‌اند و من برای آمدنشان خوشحال شده‌ام و برای رفتنشان دلتنگ؛ این دلتنگی همراه با سکوت و آرامش و احساس رهایی را هم دوست داشته‌ام!

 

می‌دانم، کم‌کم خودم هم با خودم غریبه می‌شوم، مثل همه آشناهای دیگر. می‌دانم درک نمی‌شوم و درک نمی‌کنم، فراموش می‌کنم و فراموش می‌شوم و هر روز دورتر و دورتر می‌شوم از خودم و از همه غریبه‌های دیگر. حالا دیگر می‌دانم مقصد این راهی که در پیش دارم کجاست، من این راه آشنای همیشگی را خوب می‌شناسم.