«برای تو و خویش

چشمانی آرزو می‌کنم

که چراغ‌ها و نشانه‌ها را

در ظلمات‌مان

ببیند

 

گوشی

که صدا ها و شناسه‌ها را

در بی‌هوشی‌مان بشنود

 

برای تو و خویش، روحی

که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خامشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیزها که در بندمان کشیده‌است

سخن بگوییم.»

 

مارگوت بیکل- ترجمه احمد شاملو

 

 

می‌دانی مدتهاست می‌خواهم بنویسم و نمی‌توانم. سکوتی به خودم تحمیل کرده‌ام که قادر به شکستن‌اش نیستم. سکوتی سرد و سنگین و عمیق که خودم هم نمی‌دانم سرشار از چه نگفته‌هایی است، باور می‌کنی؟! داستایوسکی جایی گفته بود:«چیزهایی هست که آدم آنها را تنها نزد دوستانش اعتراف می‌کند، بعضی چیزها را به دوستانش هم نمی‌گوید و نزد خود نگاه ‌می‌دارد، چیزهایی هم هست که آدم حتی پیش خودش هم اعتراف نمی‌کند.» و من سرشارم از این اعتراف‌های ناکرده...