بهار دلکش رسید و...
«چه زود گذشت!» معمولا وقتی سالی تمام میشد همین فکر را میکردم. امسال موقع تحویل سال توی رختخوابم بودم و به اتفاقهایی که در این یک سال افتاد فکر میکردم دیدیم امسال برعکس سالهای گذشته زود نگذشت. سال پر ماجرایی داشتم و درگیری فکری زیاد و همینطور تجربههای خوب و چند سرخوردگی کوچولو...
سالهای گذشته کلی ذوق میکردم برای نو شدنها و هر سال سر سفره هفتسین فکر میکردم به شروعی دوباره، به از نو ساختنها و کلی برنامه ریزی میکردم برای خودم، برای بهتر کردن زندگیام و هر بار به خودم قول میدادم که از امسال دیگر...
امسال هیچ قولی به خودم ندادم. بعد از تحویل سال بلند شدم، دستشویی رفتم، مسواک زدم، چایی ریختم و کنترل را از روی میز صبحانه برداشتم و تلویزیون را خاموش کردم که ادامه دروغ «امسال دو برابر سالهای گذشته» رئیسجمهور را نشنوم... وقتی مامان لبخند به لب آمد سراغم -مامان چقدر توی این پیراهن زرشکی زیباتر میشود!- به رسم هر سال بغلم کرد، با اولین بوسهاش بغضام گرفت، بوسیدمش و تمام سعیام را کردم که اشکم پایین نیاید وقتی برایم آرزو میکرد که امسال...
پ.ن. سال خوبی برای همه دوستان آرزو میکنم. بهاری که شدم باز مینویسم...