بالاخره پیک بشارت آمد!
خوبم، خیلی خوب. هرچند آنقدر که انتظار داشتم بهاری نشدهام هنوز؛ شاید چون تهران بودیم و هنوز سفر نرفتهایم، پس فردا صبح میرویم. عجیب سفر خونم کم شده و دلم لک زده برای هوای تازه بهاری یک باغ بزرگ پرشکوفه.
کلی کار گرفته بودم که هیچکدام را هم انجام ندادم. حس کار کردن نداشتم فقط این چند روز اول کوفتم شد و در نهایت تصمیم گرفتم بیخیال مال دنیا شوم و کار را به کاردان دیگری بسپارم و نازنینی هم پیدا شد که قبولش کرد فقط امیدوارم پشیمان نشود.
راستی «دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد» هم فال امسال من بود که حافظ جان لطف فرموده و پیشبینی کرده.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 20:11 توسط رهنورد
|